{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه داستان رنگ ها

ادامه داستان رنگ ها
رنگ هایی که دیگر در کالبدی حبس نیستند
اثری منثور با برداشت از قطعه «چرخش رنگ ها» از علی سورنا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند سال گذشت، شاید قرن، شاید فقط یک دم. آن لحظه را کسی به‌خاطر نمی‌آورد، اما رنگ‌ها، خاموش و بی‌صدا، در رگ‌های انسان رسوخ کرده بودند. آرام، اما بی‌وقفه، از تن به تن، از خاطره به خاطره.

جایی بالاتر از خیابانی پوشیده از دود، پسری ایستاده بود. لب‌هایش خشک، چشمانش رنگ‌باخته، و در نگاهش آسمانی به رنگ خاکستر می‌چرخید. کوله‌ای بر دوش داشت؛ باری به سنگینی تاریخی که نخواسته بود وارثش باشد. نامش سپهر بود.

شهر، در آن‌سوی او، مردی را می‌خراشید. با هر قانون، با هر نگاه، بخشی از حساسیت و لطافتش به تمسخر گرفته می‌شد. اما سپهر ایستاده بود، نه برای تماشا، برای عبور. نمی‌خواست مرد بودنش، ابزار سلطه باشد. نمی‌خواست فقط در قالب سختی تعریف شود. دلش می‌خواست معنای تازه‌ای به تن بدهد.

او قدم گذاشت در کوچه‌ای از جنس انتخاب. زمانش رسیده بود برای شکافتن مرزهای جسم، برای کشف نقشه‌ای تازه از تن—نقشه‌ای که خودش می‌کشید، نه عرف.

در آن‌سوی صحنه، چکاد، پسری دیگر، در خانه‌ای فرسوده بیدار شد؛ فرزند مادری خسته و شکسته، کسی که رنج را بلعیده و سکوت را زایش کرده بود. چکاد، در تاریکی ذهنش، چیزی را جست‌وجو می‌کرد: تعادلی نامعلوم بین حس محافظ بودن و میل به وا دادن. او دنبال لمس دوباره‌ی مرد بودنش بود—اما نه آن مردی که از او انتظار می‌رفت، بلکه آن‌که خودش را در آینه‌ای لرزان و مه‌آلود می‌دید.

جایی دورتر، پشت پنجره‌ای که به شهر نگاه نمی‌کرد، سوز ایستاده بود؛ دختری با شعرهایی خفه‌شده در گلویش. او از دود و دروغ خسته بود. گاهی حس می‌کرد فاحشه‌ای‌ست در بدن خودش، گاهی پرچم‌داری بی‌ملت. اما همیشه، همیشه، عاشق حوا بود.

و حوا، دختری دیگر، در مرز زنانگی و انکار، از آینه رو گرفته بود. زن بودن برایش طوقی بود از جنس توقع، نقشی نانوشته در دفتر قانون. می‌خواست از این نقش عبور کند. می‌خواست مرد شود نه در جسم، بلکه در تصمیم. در بیان. در خروج از قالب.

رنگ‌ها—آن‌هایی که از تن سرگرد برخاسته بودند—حالا در جان این چهار تن رخنه کردند. در سپهر فرو رفتند. در چکاد طغیان کردند. در سوز پیچیدند. در حوا، روشن شدند.

سپهر، برای عشقش به سوز، پوست انداخت. خودش را بازنویسی کرد، تنش را نرم‌تر، انعکاسش را لطیف‌تر کرد. او نه زن شده بود، نه مردتر؛ سپهر بود. انسانی که با تمام وجودش می‌خواست دیده شود، بی جنگیدن برای نقاب.

چکاد، با دیدن حوا، در مردانگی‌اش ایستاد. اما آن را نه چون شمشیر، بلکه چون سنگی صیقلی برافراشت؛ نه برای دفاع، بلکه برای ساختن. مرد شد، اما خودش را از سفتی نجات داد.

سوز، برای سپهر، زن‌تر شد. اما نه آن زنِ معمول، بلکه زنی که می‌رقصید روی شعله، نه از ضعف، که از شهامت. زنی که عشق را بیرون از نیاز معنا می‌کرد، نه در چارچوب امنیت.

و حوا، برای چکاد، از زن بودن عبور کرد. مرد شد. اما نه به معنای دگرگونی جسم، بلکه چون کسی که فرمان خودش را پذیرفت و گفت: من خودم را می‌سازم، بی اذن گذشته‌گان.

مدار چرخید. عشق، از سطر گریخت و تبدیل شد به دایره. سپهر، سوز را خواست. سوز، چکاد را. چکاد، حوا را. حوا، سپهر را.

رنگ‌ها، همان‌هایی که روزی بر صورتک‌ها نشسته بودند، حالا به درون پوست آمده بودند و دوباره می‌چرخیدند؛ اما این بار در انسان‌هایی زنده. چرخش، دیگر بیرونی نبود، درونی بود.

و کسی نمی‌دانست اگر این چرخش ادامه پیدا کند، از دلش نور بیرون خواهد زد یا انفجار.

اما همه می‌دانستند: راهی برای بازگشت نیست
دیدگاه ها (۰)

« مردِ خواستنی، زنِ خواهان » ‌ در زمان‌هایی نه‌چندان دور، ...

#طُ ] از آن اتفاق‌هایی هستیکه آدم برایشاندلیل پیدا نمی‌کند....

کپشن 🙏👇اینکه یک گناه در جامعه رواج فراوانی داشته باشد دلیل ب...

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!نیمکت های چوب...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗بعد از آن روز، یونا دیگر کمتر به قصر ...

پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسهتهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پش...

امیرحسین ثابتی: مگر می‌شود بانک آینده به خاطر فسادش منحل بشو...

P12از همان روزی که خبر نامزدی ارباب در عمارت پیچید، سکوت همی...

p17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط