{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت یازدهم: بوسه‌ای برای فریب

برای چند ثانیه، الارا فکر کرد مرد شوخی می‌کند.

بعد نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.

— دوستت دارم که هر مهمونی رو تبدیل به مراسم اعدام می‌کنی.

جونگ‌کوک بدون اینکه لبخندش را از جلوی مهمان‌ها بردارد، زیر لب گفت:

— باور کن، اگه این مهمونی مال من بود، نصف آدم‌های این سالن دعوت نمی‌شدن.

مرد مسن پاکت دیگری روی میز گذاشت.

— تا نیمه‌شب فرصت دارین. اگر هیچ‌کدومتون انتخاب نکنین، هر دو هدف محسوب می‌شین.

الارا برگه‌ها را داخل پاکت گذاشت.

— و اگه قرارداد رو پاره کنیم؟

مرد خندید.

— اون‌وقت جنگ بین خانواده‌ها شروع می‌شه.

جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.

— جنگ همین الان هم شروع شده.

لبخند مرد برای لحظه‌ای محو شد.

همین کافی بود تا جونگ‌کوک بفهمد: این تهدید فقط برای ترساندن آن‌ها نبود. مرد واقعاً از چیزی می‌ترسید.

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک الارا را به بالکن خلوتی برد.

— باید از اینجا بری.

الارا تکیه‌اش را از نرده برداشت.

— نه.

— این درخواست نبود.

— و منم سرباز تو نیستم.

جونگ‌کوک نفسش را با کلافگی بیرون داد.

— تو نمی‌فهمی. این آدم‌ها برای رسیدن به من، از تو استفاده می‌کنن.

الارا نگاهش کرد.

— شاید چون فهمیدن تو به من اهمیت می‌دی.

جونگ‌کوک ساکت شد.

الارا لبخند محوی زد.

— دیدی؟ بالاخره یه چیزی هست که نمی‌تونی انکارش کنی.

جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.

— فکر نکن چون نگرانتم، می‌تونی باهام بازی کنی.

— من باهات بازی نمی‌کنم.

— پس چرا هر بار که بهت نزدیک می‌شم، فرار می‌کنی؟

الارا جواب نداد.

چون خودش هم نمی‌دانست چرا حضور این مرد، برخلاف تمام خطرهایی که همراهش بود، گاهی احساس امنیت عجیبی به او می‌داد.

جونگ‌کوک نگاهش را از چشم‌های او پایین آورد و دوباره بالا برد.

— فقط یه بار بهم اعتماد کن.

الارا آرام گفت:

— اعتماد چیزی نیست که با درخواست به دست بیاد.

صدای قدم‌هایی از داخل سالن آمد.

جونگ‌کوک ناگهان دستش را دور کمر الارا گذاشت و او را به سمت خودش کشید.

الارا با تعجب به او نگاه کرد.

— داری چه غلطی می‌کنی؟

— دوربین.

پشت شیشه، یک عکاس از آن‌ها عکس می‌گرفت.

جونگ‌کوک آهسته گفت:

— باید باور کنن واقعاً با همیم.

— پس یکم طبیعی‌تر رفتار کن.

— مثلاً چطور؟

الارا یقه‌ی کت او را گرفت و خودش را به او نزدیک کرد.

برای لحظه‌ای، فاصله‌شان تقریباً از بین رفت.

جونگ‌کوک دیگر لبخند نمی‌زد.

الارا زیر لب گفت:

— این‌طوری.

بعد پیش از آنکه او فرصت جواب پیدا کند، لب‌هایش را برای لحظه‌ای کوتاه به لب‌های جونگ‌کوک رساند.

بوسه‌ای کوتاه؛ به‌اندازه‌ای که عکاس باور کند، اما طولانی‌تر از چیزی که خود الارا انتظار داشت.

وقتی عقب رفت، جونگ‌کوک هنوز نگاهش می‌کرد.

— اینم فقط برای دوربین بود؟ ــ آرام پرسید.

الارا سعی کرد خونسرد بماند.

— صددرصد.

جونگ‌کوک لبخند کجی زد.

— پس چرا دستات می‌لرزه؟

الارا فوراً دستش را رها کرد.

— چون از اینکه مجبورم باهات هم‌تیمی باشم، عصبی‌ام.

— حتماً.

وقتی به سالن برگشتند، گوشی الارا لرزید.

یک عکس تازه دریافت کرده بود؛ تصویر خودش و جونگ‌کوک در بالکن.

زیر عکس نوشته شده بود:

«بوسه‌ی قشنگی بود. حیف که نامزد واقعی جونگ‌کوک هم امشب اینجاست.»

الارا آهسته سرش را بالا آورد.

در انتهای سالن، زنی با لباس قرمز ایستاده بود و مستقیم به آن‌ها نگاه می‌کرد.

زن لبخند زد و به سمتشان آمد.

— جونگ‌کوک عزیزم... دلم برات تنگ شده بود.

بعد به الارا نگاه کرد.

— و تو باید همون دختری باشی که قراره شوهر منو بدزده.

جونگ‌کوک رنگش پرید.

چون این زن، تنها کسی بود که می‌توانست قرارداد ازدواج شش ماه قبل را معتبر کند.
دیدگاه ها (۰)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

White Lotus | Part 33سه سال گذشته بود.سوآ بعد از پایان تور ج...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

چندپارتی جونگ کوک

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

ادامه²وقتی مقابل جونگ‌کوک ایستاد، نگاهش به کیسه‌ی خرید افتاد...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط