و حالا تنها یک راه داشتم و آن فراموش کردن صحرا برای همیشه
و حالا تنها یک راه داشتم و آن فراموش کردن صحرا برای همیشه بود.او فردا از این ده میرفت و شتید با رفتنش میتوانستم او را از خاطر بیرون کنم.به خانه برگشتم و بابیقراری به انتظار غروب نشستم .غروب شد و بیقراریم ارامش نیافت برخاستم و سوار بر اسب به طرف **قله سنگ**تاختم.چیزی در اعماق وجودم مرا وادار برفتن میکرد.میرفتم تا برای اخرین بار او را ببینم و با او وداع کنم،اما رفتن پسرجوان بی هیچ بهانه و دلیلی به میان ایلیاتی ها که تعصب زیادی در مورد زنان و دختران خود داشتندصددرصد خشم آنها را بر میانگیخت.به همین خاطر جراتم را برای نزدیک شدن به انجا از دست دادم ولی برای دیدن او حاضر بودم هر برخوردی را تحمل کنم.به گله تسبها نگاهی انداختم ولی اسب او انجا نبودو این یعنی اینکه (صحرا)بین ایلیاتیها نیست.خواستم برگردم ولی نیروی عجیبی مرا بطرف قله سنگ کشانید.هرچه بطرف قلهسنگ نزدیکتر میشدم سایهای از یک اسب و یک انسان برروی تخته سنگی ظاهر میشد.خود صحرا بود که در آرامش آن قله ساکت ،معصومانه در تنهاییش در خود فرو رفته بود و چشم به خورشید دوخته بود و غروب را ب تماشا نشسته بود.چطور میتوانستم در چشمهای زلال او خیره شوم و ب او بگویم که نباید عاشقش میشدم،چطور میتوانستم انتظار نگاه پر امید صحرا را که هر لحظه منتظر دیدنم بودبا کلام جدایی پاسخ دهم.؟؟در کنارش قرار گرفتم او از روی تخته سنگ برخاست و در مقابلم ایستاد در نگاهش غم فریاد میزد،__گفتم:(صحرا )مرا ببخش ....من ....من
- ۳۱۰
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط