سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۵۱
- أه توکه نمی‌خوای تمام طول روز رو اینجا بشینی و بالا بیاری ؟
نمی دانستم باید به این حرف بخندم یا از خودم شرمنده شوم هر چند که این صدا سبب شد تا چشمانم را اندکی باز کنم اما با دیدن دو چشم آتشین که درست بالای سرم قرار داشت درحالیکه از زمین بلند میشدم جیغ بلندی کشیدم با وحشت به افرادی که در مقابلم قرار داشتند نگاه می کردم قلبم طوری در قفسه سینه ام می زد که هر آن این امکان را میدادم که از جا کنده شود
- آیا من ترسناک هستم ؟
در مقابلم زنی زیبا قرار داشت که موهای سفیدش به طرزی غیر عادی ، کوتاه شده بود او لباسی به رنگ ارغوانی پوشیده بود که در نظر من خیلی غیر عادی بود به نظر می‌رسید که خیاط هنگام دوختن پارچه کم آورده است ، با این وجود نمی‌توانستم زیبایی آن را نادیده بگیرم در دستانش میله ای بلند و خمیده قرار داشت که جرقه های آبی و قرمز از ابتدای آن که مانند صلیب بود می جهید حتی آن لبخند زیبا و دوست داشتنی اش هم سبب نمیشد تا ترسم را از دیدن چشمان شیطانی که مانند دو کره آتشین بودند نادیده بگیرم
صدای پدربزرگ را شنیدم که گفت :
- هرگز
نگاهم به سمت نفر دوم چرخید که کسی جز پدربزرگم نبود هرچند که با شبحی که دیده بودم تفاوت های اساسی داشت . ریش بلند و سفیدش که تا نزدیکی های سینه اش امتداد داشت توسط حلقه هایی ماری شکل بسته شده بودند لباسی یک دست سفید پوشیده بود که به او هیبت خاص داده بود پدربزرگ جلو آمد و درحالیکه مرا در آغوش می گرفت گفت :
- سال ها منتظر این لحظه بودم
حضور آرامش بخش پدربزرگ سبب شده بود تا ترس از وجودم خارج شود او مرا بوسید و گفت :
- آرمیتا ، ببینیدش ، مثل خودمه
صدای فرا انسانی سبب شد تا ذهن من از هرگونه فکری خالی شود
- دقیقا فقط همین یکی رو کم داشتیم
پدربزرگ درحالیکه به این حرف می‌خندید من را به سمت آرمیتا برد
- ایشو ملکه این دنیا هستند
ملکه ! در نظرم او زیبایی یک ملکه را داشت اما ظاهر عجیبش با آن چشمان شیطانی تنها برازنده یک شیطان بو تا یک ملکه
بر روی سینه اش گردنبندی به شکل خورشید خودنمایی میکرد که همچون چشمانش در میان آتش قرار داشت
با شگفتی پرسیدم :
- ببینم ، این اذیتتون نمی کنه ؟
او بدون اینکه تعجب کند نگاهی به پدربزرگم انداخت و گفت :
- با شما موافقم واینر ، او دقیقا مثل شماست فقط سوالاتش ، برایش اهمیت دارد
من که تازه متوجه شده بودم که چه کاری کردم با لکنت زبان گفتم :
- ببخشید ، از ... ملاقاتتون ... خوشبختم ... ملکه ... ا ... رمیتا
من طوری این جمله را بیان کرده بودم که باعث خنده ملکه آرمیتا شد
- خوش آمدی ، آلفرد جوان
خیلی سعی کردم به چشمان آرمیتا نگاه نکنم اما نتوانستم و در همان حال گفتم :
- ممنونم
ملکه آرمیتا لبخندی به من زد اگر آن چشمان شیطانی و غیر انسانی را نداشت من یقینا جزو شیفتگان او می شدم او گفت :
- به خاطر حضورت در این سرزمین امشب جشنی برگزار خواهد شد
پدربزرگم گفت :
- مگه قرار نبود که حضور آلفرد در این دنیا مخفی بماند ؟
ملکه به آرامی خندید و گفت :
- بله اما نه زمانی که خواهرم متوجه ورود او شده باشد . امشب مردگان به این مرد جوان خوش آمد خواهند گفت
با ترس گفتم :
- یعنی چی !؟
ملکه که ذهن من را خوانده بود گفت:
- ترس بی معنی است تنها افراد معدودی توانستند وارد این دنیا شوند با این حال شما نیز یک فرد معمولی نیستید برای همین مراسمی در نظر گرفته شده است
سپس مکثی کرد و گفت :
- فکر می کنم امشب دوباره همدیگر را خواهیم دید
من با دهانی باز که قادر به بستن آن نبودم به محو شدن بدن آرمیتا نگاه میکردم پدربزرگم در مقابل او تعظیمی کرد و من به مکانی که تا چند لحظه پیش آرمیتا در آنجا قرار داشت نگاه می کردم آب دهانم را به سختی قورت دادم و از پدربزرگ پرسیدم :
- کجا رفت ؟
پدربزرگم گفت:
- به قصرش ، حالا هم بهتره حرکت کنیم
به اطرافم نگاهی انداختم اصلا انتظار نداشتم که در این دنیا درخت یا موجودی مانند انسان ها را ببینم به آسمان بالای سرم نگاه کردم که سه خورشید در وسط آن قرارداشت خورشید ها با شدت هرچه تمام می‌درخشیدند به خاطر خیره شدن به آنها اشک در چشمانم حلقه زده بود پدربزرگ که متوجه نگاه من شده بود گفت:
- عجیبه نه !
دیدگاه ها (۰)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

این الان گندشون شده !!!پس انتخابات آمریکا گذشت , من بودم هرج...

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

قسمت ۷

part 14

جنگل نفرین شده پارت ۲۸

وقتی برای اولین بار میزننمون. #اد__jennie🎀#سناریو🐺 بنگ‌چانوس...

فقرِ #عاشق، نداشتنِ #طلا و #خانه نیست؛ فقرِ او لحظه‌ای‌ست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط