{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از باغ می بــــــرند چراغانیت کنند

از باغ می بــــــرند چراغانیت کنند
تا کـــــاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشـــانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تـــــــنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف ، به رهاشدن ازچاه دل مبند
این بار می برند کـــه زندانیت کنند

ای‌گل گمان‌مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانیت کنند

نقطه‌ای بیش فرق رحیمُ رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای‌ست که قربانیت کنند

فاضل نظری
دیدگاه ها (۲)

ادبیات_داستان _ایرانیبرادر بزرگترم تازنده بود، در مزرعه کار ...

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها ...

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جاری امنه لایقم به دشمنی نه آن ک...

مپرس از من چرا ؟در پیله ی مهر تو محبوسم....که عشق از پیله ه...

از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند پوش...

از باغ می برند چراغانیت کنندتا کاج جشن های زمستانی ات کنندپو...

از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند پوش...

از باغ میبرند چراغانیت کنند ... تا کاج جشن های زمستانیت کنند...

از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشن های زمستانیت کنندپوش...

پوشانده اندصبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که باران...

پوشانده اندصبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که باران...

پوشانده اندصبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که باران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط