زندگی دوباره

زندگی دوباره پارت²

___از زبون ناروتو

دیگه داشتم احساس می کردم دارم می میرم واسه همین دیگه چشمام رو بستم که .... احساس گرمی گرفتم.
این دیگر جی بود حس و حال اون منطقه عوض شد.
ولی مشکل من این بود که دیگه کوراما رو حس نمی کردم.
چشمام رو که باز کردم با صورت ماسک زده ی یه نفر رو به رو شدم.
اون صورت رو خیلی خوب می شناختم .
قطعا اون صورت....اوبیتو بود.
سرم رو چرخوندم که بابا و مامان رو دیدم.
ولی که چشمم خورد به خودم دیدم ... چیکککککک واویلااا من بچه شدم؟؟؟
نه نه اگه اون مامان و بابان پس نکنه ... من دوباره دارم تو بدن خودم زندگی می کنم.
برگانم...چقدر خوابم میاد.
بگیرم بخوابممم تو این وضعیت.
ولی سکوت کردم و مثل بز به اوبیتو خیره شدم.
تو چشمانم موج می زد کیوتی.
ولی نگاه اوبیتو.... منو ترسوند.
البته نگاه به نگاه مادارا نمی رسید.
خب کم کم خسته شدم.
و دیدم یهو بابا اومد منو برد تو یه اتاق دیگه یهو بوم و مامان اورد کنارم .
رو صورتش مهر. و موم بود. و بوممم بابا لباس هوکاگه رو پوشید و پخ غیب شد(داداش می دونم دارم گند می زنم به انیمه ولی..ببخشید توصیفش سخته و میخوام طنز بازه عدیدم🎀)
*نکته**ناروتو اینجا یکمی باهوش تره بازم تاکید موکونوم**
و بعد اومدن توم کوراما رو چیز کردن.. قف... چی میگم داداش منظ رم مهر و موم بعد هردوشون مردن.
و اینم شد شروع زندگی بنده.

___________۶__سال___آینده___________________

بله درست فهمیدید.
من اوزوماکی ناروتو هستم
اینجا دختر هستم . بر خلاف زندگی قبلیم.
درسته من دوبار توی مدل..چطور بگم زندگی کردم.
ولی خیلی خستم.
خب دیگه برام مهم نیس که بقیه باهام چطور رفتار می کنم.
ولی برگام ریخت وقتی فهمیدم ``ناروتو`` هم اسم دختره هم پسر🤣
خب می خوام ایندفعه عین انسان زندگی کنم و توی سایه کمک کنم چطور...
خب معلومه.
جلوی کودتا و قتل عام اوچیها رو می خواهم بگیرم.
و اوبیتو رو عاقل کنم.
چه خوبم من.
بنده بتمنم.
خب شادم خیلی.
الان روی تابم .
میشینم خنده.
تو سر بنده.
رد داده مغذم
از اطلاعات.
جالبه اینجا قوی تر هم هستم.
و یه چیز هایی فهمیدم که یه طومار هایی تو ی یه سری اتفاقات میوفتن گم میشن و اینا و اوروچیمارو هم اون طومار هارو بلد نی.
می خوام اونارو یاد بگیرم.
ولی فعلا جلوی یه سری از اتفاقات اینده رو گرفتم.
خیلی خوبه .
از سایه جلوی کار ها رو میگیرم.
اینده هم مثل انسان زندگی میکنم.
ولی قبل عین انسان زندگی کردنم نیاز دارم پنج ملت بزرگ رو رفیق مفیق کنم🤣

و...

[*این داستان ادامه دارد*]

بچه ها راستی اینجا یه چند طومار و فلان قبیله وسطه و اینا.
امیدوارم راضی باشید.
لطفا کامنت بزارید و لایک کنید تا کمک کنید مارت بعد بزاریم🤣🎀🌸🍥
دیدگاه ها (۱۹)

دو قطب مخالف🧡💙# قسمت ۳۰: «اعتراف به همه» 🔥❄️**صحنه ۱ - داخلی...

— اگه بخوام یه ایدل رو بهت معرفی کنم، ثانا رو انتخاب می‌کنم....

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پایین رو چک کنید لطفا😇سلام بچه‌ها،، من بهتون گفته بودم که دو...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت12دیدم اعضا ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

رقص مرگ و عشقp¹⁵اشک‌ها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن. تم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط