࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙
# ℘ᾰԻт→❷
بارون شدیدتر شد.باید برم چتر بگیرم ولی تا اونموقع پیادهروی میکنم.
تقریبا ۳ ماه پیش بود که مامان به تورمور مغذی درجه بالا مبتلا شد که خیلی شدید بود.دکترا تقریبا ازش قطع امید کردن.همون هفته مامان منُ بابا،آدام و آیانو رو دور خودش جمع کرد و گفت که دینا خواهر شما نیست.گفت که من یه پدر دیگه دارم.گفت که وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم و خیلی کوچیک بودم مامان داخل کافه بابا استخدام شد.اونجا بعد چند وقت شکم مامان بزرگتر شد و بابا در مورد این موضوع ازش پرسید.مامان تا اونموقع با بابا کمی صمیمی شده بود پس قضیه رو با گریه توضیح داد و گفت که:«من...من میخواستم...میخواستم سقتش کنم اما دکترا نمیزاشتن.میگفتن برای این کار کوچیکم...من نمیدونم باید چیکار کنم...کلی قرص خوردم کلی چیزای سنگین بلند کردم ولی اونا...اونا گفتن هنوز زندست و سالمه...دیگه نمیدونم چیکار کنم..» در جواب،بابا فقط بهش گفت که مشکلی نیست و میتونی اینجا زندگی کنی و بعد از اینکه من ۴ سالم شد باهم ازدواج کردن ولی مامانِ بابا از این ازدواج خوشحال نبود.برای همین این وقت رو قنیمت شمرد و میخواد برای بابا زن پیدا کنه اما بقیه ی خانواده ی بابایی مشکلی ندارن مخصوصا عمه روکیا.
به مغازه میرسم و میرم یه چتر شیشهای برمیدارم.به سمت پیشخوان رفتم و پول رو دادم و اومدم بیرون و چتر رو باز کردم هرچند فایده ای نداشت در حال حاضر هم کلی خیس شده بودم.هنوز خیلی دور نشده بودم که چتر رو بستم و از مچم آویزونش کردم و شروع کردم راه رفتن.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
این پا تم بخاطر جناب تاجسرمایکی میزارم...
# ℘ᾰԻт→❷
بارون شدیدتر شد.باید برم چتر بگیرم ولی تا اونموقع پیادهروی میکنم.
تقریبا ۳ ماه پیش بود که مامان به تورمور مغذی درجه بالا مبتلا شد که خیلی شدید بود.دکترا تقریبا ازش قطع امید کردن.همون هفته مامان منُ بابا،آدام و آیانو رو دور خودش جمع کرد و گفت که دینا خواهر شما نیست.گفت که من یه پدر دیگه دارم.گفت که وقتی من هنوز به دنیا نیومده بودم و خیلی کوچیک بودم مامان داخل کافه بابا استخدام شد.اونجا بعد چند وقت شکم مامان بزرگتر شد و بابا در مورد این موضوع ازش پرسید.مامان تا اونموقع با بابا کمی صمیمی شده بود پس قضیه رو با گریه توضیح داد و گفت که:«من...من میخواستم...میخواستم سقتش کنم اما دکترا نمیزاشتن.میگفتن برای این کار کوچیکم...من نمیدونم باید چیکار کنم...کلی قرص خوردم کلی چیزای سنگین بلند کردم ولی اونا...اونا گفتن هنوز زندست و سالمه...دیگه نمیدونم چیکار کنم..» در جواب،بابا فقط بهش گفت که مشکلی نیست و میتونی اینجا زندگی کنی و بعد از اینکه من ۴ سالم شد باهم ازدواج کردن ولی مامانِ بابا از این ازدواج خوشحال نبود.برای همین این وقت رو قنیمت شمرد و میخواد برای بابا زن پیدا کنه اما بقیه ی خانواده ی بابایی مشکلی ندارن مخصوصا عمه روکیا.
به مغازه میرسم و میرم یه چتر شیشهای برمیدارم.به سمت پیشخوان رفتم و پول رو دادم و اومدم بیرون و چتر رو باز کردم هرچند فایده ای نداشت در حال حاضر هم کلی خیس شده بودم.هنوز خیلی دور نشده بودم که چتر رو بستم و از مچم آویزونش کردم و شروع کردم راه رفتن.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
این پا تم بخاطر جناب تاجسرمایکی میزارم...
- ۵۵۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط