نیمه ی من

part 12

وقتی به هوش اومدم اومد نزدیکم و دست و پام رو باز کرد وقتی خواستم راه برم دست و پام سست شد و افتادم روی گردنم حس خارش داشتم و میسوخت
(فلش بک به بعد از بی هوشی ات )
وقتی ات بیهوش شد پدرخوندش یه آمپول به گردنش زد چرا گردنش چون گردن انسان یه رگ داره که نزدیک ترین رگ به مغذ و زود تر اثر رو میزاره اون دارو دارویی بود که آدم رو به خارش مینداخت و اگر زیر ۳ ساعت از بدن خارج نشه ممکنه باعث تشنج و در بد ترین حالت مرگ بشه
؟ . میبینم پرو کوچولو بیدار شده
میدونی چرا الان نمیتونی راه بری ؟
چون من خواستم الانم من میخوامت

ویو ات . تا اون حرف رو زد اتفاق های گذشته یادم اومد
ویو ۹ سال پیش
؟ . ات بابایی
ات . بله عمو
؟ . ات بهت گفتم بهم بگو بابا
ات . چشم
؟ . خوبه الان بیا اینجا
تا نزدیکش شدم اتفاق هایی افتاد که نباید اون مرد یه متجاوز من کلا ۱۰ سالم بود که اون اتفاق ها برام افتاد برای یه دختر ۱۰ ساله خیلی چیز سنگینی
کم کم بهم نزدیک شد ترس وجودم رو گرفت بدنم لرزید و قلبم تیر کشید آدمی نبودم که زود گریم بگیره ولی زود زدم زیر گریه
؟ . ما یه حساب ناتموم از ۹ سال پیش داریم
که یهو در باز شد جنگکوک وارد شد تن به تن باهاش جنگید و در آخر آنقدر کتک خورد که بیهوش شد جنگکوک اومد نزدیکم و دستم رو گفتم که جیغ بلندی کشیدم اتفاقات گذشته ترسی توی وجودم از تمام مرد های اطرافم انداخته آروم بغلم کرد و یکم که آروم شدم گفت بریم ولی نمیتونستم بلند شم برآید بغلم کرد و من و برد بیرون
کوک . جولیا شما مادر ات رو ببرید جایی که میخواد من ات رو میبرم بیمارستان
جولیا . باش
بعد از گذشت چند ساعت حالم کاملا خوب شده بود از روی تخت بیمارستان بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق وقتی جنگکوک رو دیدم سریع اومد سمتم و بهم گفت
کوک . حالت خوبه
ات . آره خوبم و بابت امروز هم خیلی ممنونم اگر نبودی نمیدونم چی میشد
کوک . این چه حرفی خب راستش امروز مهمونی الان اگه میخوای بری اونجا منم دارم میرم میخوای با هم بریم
ات . آره بریم فقط قبلش من یه سرویس برم
از اونجا دور شدم گوشیم رو برداشتم و به مادرم زنگ زدم

مکالمه ی ات و مادرش
ات. ‌مامان خوبی ؟
م/ا.اره دخترم تو خوبی ؟ کجایی بیا خونه من اومدم اینجا
ات . مامان نگران من مباش ما مهمونی داریم به جولیا قول دادم برات همین الان برای ۳ ساعت دیگه بیلیت میگیرم از اینجا برو اون عوضی دوباره میاد یه نفر رو میفرستم ببرتت فقط مطمئن شو اونی که میفرستم بگه amko باشه ؟
مادر ات . باشه ولی چرا اون
ات ‌ مامان الان وقتش نیست فقط برو
مادر ات . باش
پایان مکالمه

مکالمه ی ات با لوکاس
ات . لوکاس برو دنبال مامانم خونه ی من فقط هواست باشه اگر رمز رو بگو بعد در رو باز میکنه یا ببرش فرودگاه یا یه جای امن
لوکاس . چشم
پایان مکالمه


( خب ات یه مافیای رده بالاست که هیچ کس ازش خبر نداره و به زودی قراره ار این کار بیاد بیرون و همه چیز رو به دست لوکاس بسپاره

.
.
.
ادامه دارد ...
فردا براتون بازم پارت میزارم
دیدگاه ها (۱)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

چند پارتی درخواستی

مربی موتور سوار

مهمونی خطرناک پارت= 5 ویو جونگ کوک:از اینکه ات با کسی برقصه...

پنهان عشق

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط