{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.

جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با یکی از اعضای خانواده بود و ات هم کنار پنجره ایستاده بود.

چند دقیقه بعد، پسر دایی دوباره سمت ات اومد.

پسر دایی: ات، میای بریم یه دور بیرون؟

ات: الان؟

پسر دایی: آره، فقط یه دور کوتاه.

ات خواست جواب بده که صدای جونگ‌کوک از پشت سرش اومد.

جونگ‌کوک: کجا؟

هر دو برگشتن.

ات: ....

پسر دایی: بیرون.

جونگ‌کوک آروم نزدیک شد.

جونگ‌کوک: با هم؟

ات با خنده گفت:

ات: جونگ‌کوکککک

جونگ‌کوک: چیه؟

ات: هیچی، فقط خیلی تابلوئه.

پسر دایی کمی معذب شد.

پسر دایی: خب... اگه نمیای اشکالی نداره.

ات: آره، فکر کنم بهتره نریم.

پسر دایی سر تکون داد و رفت.

همین که ازشون دور شد، ات برگشت سمت جونگ‌کوک.

ات: خب؟

جونگ‌کوک: خب چی؟

ات: کجا؟ با هم؟

جونگ‌کوک: سوال پرسیدم.

ات: خیلی هم عادی پرسیدی، بله.

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: من حسود نیستم.

ات: مطمئنی؟

جونگ‌کوک: آره.

ات: پس اگه دوباره بیاد—

جونگ‌کوک: ات.

ات: جانم؟

جونگ‌کوک با خونسردی گفت:

جونگ‌کوک: نذار دوباره بیاد.

ات چند ثانیه ساکت موند.

بعد زد زیر خنده.

ات: پس حسودی!

جونگ‌کوک: نه.

ات: صد درصد حسودی.

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

جونگ‌کوک: فقط همسرم رو دوست دارم.

ات لبخند زد.

ات: اووووه، پس اینجوریه؟

جونگ‌کوک: آره، همینجوریه.

ات: باشه آقای حسود.

جونگ‌کوک: ات.

ات: باشه باشه، دیگه نمی‌گم!

اما از اون طرف سالن، پسر دایی دوباره به سمتشون نگاه کرد...

و جونگ‌کوک این بار مستقیم نگاهش کرد...
دیدگاه ها (۰)

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط