🍃🧡#تابستان_دلبر🧡🍃

🍃🧡#تابستان_دلبر🧡🍃



#پنجره‌ها را بستم،
پرده‌ها را کشیدم،
#گوشی‌ام را خاموش کردم،
برای در و #دیوار خانه دست تکان دادم.
دراز کشیدم روی #کاناپه مشکیِ کهنه‌ام
و به #تنهایی که رفیق همیشگی‌ام بود،
سپردم تا مرا هیچ‌وقت از #خواب بیدار نکند.
کسی زنگ این #خانه را دیگر نزند، ممنونم.

با #سپاس از شما که خودتان این لحظات را برایم ساختید...✍️📸
.
#علی‌کشاورز


#عشقولوژی


#نگاشــــــته‌شده‌در: ۱۴۰۴/۰۵/۰۱

۲۰:۳۲⏰️


💌👒 ⌈ #مستاجرِخدا⌋
دیدگاه ها (۰)

خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب بارا...

رمان دختر شینا ۵۷

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۸

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁶_شاید تا یه هفته برنگردمچند لحظه مکث ...

#پارت_1 رمان #نقاب_آمین نویسنده: #izeinabii رمان نقاب آمین**...

اولین خاطره. استاد!

نویسنده:جیتنمترجم و ویرایشگر:فیونادر آن لحظه، به خودم قول دا...

دوری، مثل صدایی خفه درون دیوارهاستـ، مثل قطره‌ای که بی‌وقفه ...

A scary story

پارت 7[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀 وارد اتاق که شدم گرامافون را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط