چه بگویم که میانِ دل و عقلم جنگ است
چه بگویم که میانِ دل و عقلم جنگ است
دلِ بی صاحب و جامانده هنوزم تنگ است
چه کنم بی تو مرا باز به جان آورده
این زبان بسته که با غصه و غم همرنگ است
گیج و ماتم که چرا این همه بی رحم شدی
توی این شهر بگو با که دلت همسنگ است
تو ستمکار شدی و چه ستم ها کردی
چون بگویم بخدا بر همه امشب ننگ است
عقل،از چشم تو بیزار و دلم می نالد
که نصیبش همه از عشق تو صد آرنگ است
سرگشته
دلِ بی صاحب و جامانده هنوزم تنگ است
چه کنم بی تو مرا باز به جان آورده
این زبان بسته که با غصه و غم همرنگ است
گیج و ماتم که چرا این همه بی رحم شدی
توی این شهر بگو با که دلت همسنگ است
تو ستمکار شدی و چه ستم ها کردی
چون بگویم بخدا بر همه امشب ننگ است
عقل،از چشم تو بیزار و دلم می نالد
که نصیبش همه از عشق تو صد آرنگ است
سرگشته
- ۴۲۶
- ۱۸ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط