سناریو مایکی
سناریو مایکی
{ جنگل چشمات }
درحالی که اون مرد ها در اتاق رو باز میکردن دنبال یه خاطره بود! فقط یه خاطره از مایکی.. خاطره ای که بتونه ثابت کنه شیسه برای مایکی مهم بود. خاطره های زیادی به ذهنش رسید اما قلبش همه ی اونارو پس میزد.
بلاخره اونم یه دختر بود. دختری که نیاز داشت به توجه سپری که دوسش داشت... اما حالا همچی فرق میکرد.
مرد ها وارد اتاق شدن و شبیه فقط چشماشو بست.
*باید اول بیهوشش کنیم تو حالا بیدار قراره خیلی جلو دست و پامون باشه..
= من میگم بیهوشش نکنیم من عاشق صدای جیغ زدنم
- مرتیکه ی رومخ د آخه احمق مگه میخوایم بهش تجاوز کنیم؟! کار ما مهمتره حواست جمع کن.
"یعنی قرار نیست بهش تجاوز کنیم!؟
شیسه دلش میخواست از جاش بلند شه و همه ی اون مردهای بیشرف رو با چاقو تیکه پاره کنه حیف که نه زورش میرسید نه میتونست تکون بخوره.
مرد رفت و لباس بلند شیسه رو یکم داد بالا و همین باعث شد از جاش بپره و دست از نقش بازی کردن که انگار خوابه برداره
+ بهم دست نزن..
دخترک تقریبا این رو فریاد زد. اما مرد بود که بی توجه به فریاد دختر به کارش ادامه داد و سعی کرد شخصی نقطه دختر رو ببینه
" پس بیدار بودی... خودتو الکی زده بودی به موش مردگی جن*ده
چقدر نامرد! چطور میتونست یه همچین کلمه ای رو به یه دختر 12 ساله که حتی نمیدونست اینجا چخبره بزنه؟! اون که از هیچی خبر نداشت..
شیسه فقط تقلا میکرد که مرد دست از سر پایین تنش برداره. اما مرد دیگه ای دهن اونو با پارچه ی مشکی از پشت بست. دخترم با نگاه ترسیده ای به ضرب صورتشو سمت مرد بالای سرش چرخوند اما ای کاش اینکارو نمیکرد. نگاه کثیف و چندش آور اون مرد باعث شد شیسه دلش بخواد بالا بیاره.
هرکدوم از اون مردها حداقل سی سالشون بود آخه مگه میشه به بدن کوچیک یه دختر 12 ساله چشم داشت!
شیسه کم کم داشت از فرط جیغ و فریاد هایی که زیر پارچه ساکت و خفه میشد گلوش خشک و بی صدا میشد که یهو جردن با قدم هایی محکم گارد اتاق شد و چشمش افتاد به دخترک و مردی که زیرپاش نشسته بود. به سرعت به سمت مرد رفت و مشتی حواله صورت چرکیده مرد کرد.
مرد جذابی بود... قطعا اگه دل شیسه جای دیگه ای نبود و مرد هم سن کمتری داشت میتونست با این کارها دل شیسه که نه هردختر دیگه ای رو ببره
اما مشخص بود مرد نجیب و با اصالتی بود. شبیه مردای دور و برش نبود و دل رحم بود. شیسه چشماشو بست و یه لخهظ تو دلش فقط بخاطر ریدن جردن خداشو شکر کرد.
جردن با نگاه پست و حقیرانه ای به مرد نگاه کرد و درحالی که مشت خونیشو با یه دستمال سفید پاک میکرد و از بالا به پایین به بدن بی حرکت مرد نگاه میکرد زمزمه کرد
& حالم بهم میخوره از این پدوفیل های بدبخت.
و بعد خم شد و مرد رو به سمت بالا گرفت.
& د مرتیکه با بدن کوچولوی یه بچه چیکار داری؟!
دیگر افراد تو اتاق سریع به سمت جردن رفتن و از مرد دیگه جداش کردن و شروع کردن هوار کشیدن
* جردن یجوری رفتار میکنی انگار نمیدونی قراره چه بلایی سرش بیاریم..
/ درسته! خیلی این رفتارا رومخه یکم پایه باش
؟ حق نداری اد رو بزنی اون یکی از ماس تازه اونم بخاطر یه هرزه
آخ که چقد این کلمات روی اعصاب شیسه تاثیر میذاشتم اون تحمل شلاق خوردن و کتک خوردن رو داشت اما تحمل فحش و تهمت رو نداشت. اونم چه تهمتایی!
& چی داری میگی؟ به یه دختر 12 ساله میگی هرزه؟ اگه شما پدوفیل های بیشرف نبودین که امثال این دختر هیچوقت معصومیتش ن رو از دست نمیدادن. این دختر از حساب بانکیتم پاک تره احمق.
و اما این جردن بود که بلاخره حرف های دل شیسه رو به زبون آورد. جردن بلافاصله به طرف شیسه دوید و پارچه رو از دور دهنش باز کرد و شیسه اولین کلمه ای که گفت
+ ممنونم. آق.. آقا
جردن لبخندی زد اما تو ذهنش گیج شده بود. چطور این دخترک میتونست به کسی که اونو به اینجا آورده بگه ممنون؟!
به هرحال جردن بغل گوش دختر جیزی زمزمه کرد
& آروم باش! من الان بیهوشت میکنم. تا دردش رو احساس نکنی اگه بیدار نشدی امیدوارم تو اون دنیا زندگی خوبی داشته باشی فرشته کوچولو. اما اگر بیدار شدی وای به حالت!
شیسه کرمک چشماش گشاد شد و. تا خواست زبون باز کنه سوالاش رو بپرسه جردن آمپولی که توی دستش بود رو. تکون داد و استیم بازوی دختر رو بالا داد و با سرعت آمپول رو به بدن دخترک تزریق کرد.
شیسه دیگه نفهمید چه اتفاقی افتاد. دید و شنوایی هردوشون داشتن تحلیل میرفتن و آلات تنها جندکلمه ناواضح به گوشش میرسید.
( ابزار رو بیارید.)... ( من میرم طاقت دیدن ندارم)
میخواستو باهاش چیکار کنن؟!
اما دختر نتونست دربرابر چیزی که به بدنش تزریق شده مقاوم باشه و چشماش سیاهی رفت و دیگه جیزی ندید.
(^o^) (^o^)
.....
{ جنگل چشمات }
درحالی که اون مرد ها در اتاق رو باز میکردن دنبال یه خاطره بود! فقط یه خاطره از مایکی.. خاطره ای که بتونه ثابت کنه شیسه برای مایکی مهم بود. خاطره های زیادی به ذهنش رسید اما قلبش همه ی اونارو پس میزد.
بلاخره اونم یه دختر بود. دختری که نیاز داشت به توجه سپری که دوسش داشت... اما حالا همچی فرق میکرد.
مرد ها وارد اتاق شدن و شبیه فقط چشماشو بست.
*باید اول بیهوشش کنیم تو حالا بیدار قراره خیلی جلو دست و پامون باشه..
= من میگم بیهوشش نکنیم من عاشق صدای جیغ زدنم
- مرتیکه ی رومخ د آخه احمق مگه میخوایم بهش تجاوز کنیم؟! کار ما مهمتره حواست جمع کن.
"یعنی قرار نیست بهش تجاوز کنیم!؟
شیسه دلش میخواست از جاش بلند شه و همه ی اون مردهای بیشرف رو با چاقو تیکه پاره کنه حیف که نه زورش میرسید نه میتونست تکون بخوره.
مرد رفت و لباس بلند شیسه رو یکم داد بالا و همین باعث شد از جاش بپره و دست از نقش بازی کردن که انگار خوابه برداره
+ بهم دست نزن..
دخترک تقریبا این رو فریاد زد. اما مرد بود که بی توجه به فریاد دختر به کارش ادامه داد و سعی کرد شخصی نقطه دختر رو ببینه
" پس بیدار بودی... خودتو الکی زده بودی به موش مردگی جن*ده
چقدر نامرد! چطور میتونست یه همچین کلمه ای رو به یه دختر 12 ساله که حتی نمیدونست اینجا چخبره بزنه؟! اون که از هیچی خبر نداشت..
شیسه فقط تقلا میکرد که مرد دست از سر پایین تنش برداره. اما مرد دیگه ای دهن اونو با پارچه ی مشکی از پشت بست. دخترم با نگاه ترسیده ای به ضرب صورتشو سمت مرد بالای سرش چرخوند اما ای کاش اینکارو نمیکرد. نگاه کثیف و چندش آور اون مرد باعث شد شیسه دلش بخواد بالا بیاره.
هرکدوم از اون مردها حداقل سی سالشون بود آخه مگه میشه به بدن کوچیک یه دختر 12 ساله چشم داشت!
شیسه کم کم داشت از فرط جیغ و فریاد هایی که زیر پارچه ساکت و خفه میشد گلوش خشک و بی صدا میشد که یهو جردن با قدم هایی محکم گارد اتاق شد و چشمش افتاد به دخترک و مردی که زیرپاش نشسته بود. به سرعت به سمت مرد رفت و مشتی حواله صورت چرکیده مرد کرد.
مرد جذابی بود... قطعا اگه دل شیسه جای دیگه ای نبود و مرد هم سن کمتری داشت میتونست با این کارها دل شیسه که نه هردختر دیگه ای رو ببره
اما مشخص بود مرد نجیب و با اصالتی بود. شبیه مردای دور و برش نبود و دل رحم بود. شیسه چشماشو بست و یه لخهظ تو دلش فقط بخاطر ریدن جردن خداشو شکر کرد.
جردن با نگاه پست و حقیرانه ای به مرد نگاه کرد و درحالی که مشت خونیشو با یه دستمال سفید پاک میکرد و از بالا به پایین به بدن بی حرکت مرد نگاه میکرد زمزمه کرد
& حالم بهم میخوره از این پدوفیل های بدبخت.
و بعد خم شد و مرد رو به سمت بالا گرفت.
& د مرتیکه با بدن کوچولوی یه بچه چیکار داری؟!
دیگر افراد تو اتاق سریع به سمت جردن رفتن و از مرد دیگه جداش کردن و شروع کردن هوار کشیدن
* جردن یجوری رفتار میکنی انگار نمیدونی قراره چه بلایی سرش بیاریم..
/ درسته! خیلی این رفتارا رومخه یکم پایه باش
؟ حق نداری اد رو بزنی اون یکی از ماس تازه اونم بخاطر یه هرزه
آخ که چقد این کلمات روی اعصاب شیسه تاثیر میذاشتم اون تحمل شلاق خوردن و کتک خوردن رو داشت اما تحمل فحش و تهمت رو نداشت. اونم چه تهمتایی!
& چی داری میگی؟ به یه دختر 12 ساله میگی هرزه؟ اگه شما پدوفیل های بیشرف نبودین که امثال این دختر هیچوقت معصومیتش ن رو از دست نمیدادن. این دختر از حساب بانکیتم پاک تره احمق.
و اما این جردن بود که بلاخره حرف های دل شیسه رو به زبون آورد. جردن بلافاصله به طرف شیسه دوید و پارچه رو از دور دهنش باز کرد و شیسه اولین کلمه ای که گفت
+ ممنونم. آق.. آقا
جردن لبخندی زد اما تو ذهنش گیج شده بود. چطور این دخترک میتونست به کسی که اونو به اینجا آورده بگه ممنون؟!
به هرحال جردن بغل گوش دختر جیزی زمزمه کرد
& آروم باش! من الان بیهوشت میکنم. تا دردش رو احساس نکنی اگه بیدار نشدی امیدوارم تو اون دنیا زندگی خوبی داشته باشی فرشته کوچولو. اما اگر بیدار شدی وای به حالت!
شیسه کرمک چشماش گشاد شد و. تا خواست زبون باز کنه سوالاش رو بپرسه جردن آمپولی که توی دستش بود رو. تکون داد و استیم بازوی دختر رو بالا داد و با سرعت آمپول رو به بدن دخترک تزریق کرد.
شیسه دیگه نفهمید چه اتفاقی افتاد. دید و شنوایی هردوشون داشتن تحلیل میرفتن و آلات تنها جندکلمه ناواضح به گوشش میرسید.
( ابزار رو بیارید.)... ( من میرم طاقت دیدن ندارم)
میخواستو باهاش چیکار کنن؟!
اما دختر نتونست دربرابر چیزی که به بدنش تزریق شده مقاوم باشه و چشماش سیاهی رفت و دیگه جیزی ندید.
(^o^) (^o^)
.....
- ۴۲۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط