𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 ── 𓆩 🤍 𓆪
𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 ── 𓆩 🤍 𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
☀️ سئول | ساعت ۹:۳۰ صبح
نور آفتاب از میان پردههای اتاق میرا روی صورت آت افتاده بود.
آت جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
میرا از آشپزخانه صدایش زد.
🌷 میرا:
«آت! آمادهای؟»
🖤 آت:
«تقریباً! فقط کیفم رو بردارم.»
آت از اتاق بیرون آمد و کیفش را روی شانهاش انداخت.
میرا کلیدهای ماشین را برداشت.
🌷 میرا:
«امروز حداقل سه تا خونه میبینیم. یکیشون بالاخره باید به دلت بشینه.»
🖤 آت:
«من فقط یه خونهی آروم میخوام. نه خیلی بزرگ، نه خیلی شلوغ.»
🌷 میرا:
«یعنی یه خونهی معمولی؟»
🖤 آت:
«دقیقاً.»
میرا لبخند زد.
🌷 میرا:
«باشه خانم دکتر. بریم خونهی معمولی پیدا کنیم.»
آت خندید.
هر دو از خانه بیرون رفتند.
𓂃 🏙️ 𓂃
چند ساعت بعد...
آت و میرا بعد از دیدن چند آپارتمان، داخل ماشین نشسته بودند.
آت عکسهای یکی از خانهها را روی گوشیاش نگاه میکرد.
🖤 آت:
«این یکی قشنگ بود... ولی آشپزخونهش خیلی کوچیک بود.»
🌷 میرا:
«منم همینو گفتم.»
🖤 آت:
«پس چرا منو بردی ببینمش؟ 😂»
🌷 میرا:
«برای اینکه خودت مطمئن بشی.»
همان لحظه گوشی آت زنگ خورد.
روی صفحه نوشته بود:
رینا 🎀
آت تماس را جواب داد.
🖤 آت:
«الو؟»
🎀 رینا:
«آت! کجایید؟»
🖤 آت:
«با میرا دنبال خونهایم.»
🎀 رینا:
«خب پس برنامهتون رو عوض کنید!»
🖤 آت:
«چی شده؟»
🎀 رینا:
«فردا آماده باشید. قراره با هم بریم خرید عروسی!»
آت با تعجب به میرا نگاه کرد.
🖤 آت:
«فردا؟ همینقدر زود؟»
🎀 رینا:
«آره! کلی کار داریم. لباس،و هزار تا چیز دیگه!»
آت خندید.
🖤 آت:
«باشه، باشه. آماده میشیم.»
🎀 رینا:
«قول؟»
🖤 آت:
«قول.»
تماس قطع شد.
🌷 میرا:
«خب... ظاهراً فردا دیگه دنبال خونه نیستیم.»
🖤 آت:
«ظاهراً نه. 😂»
اما نمیدانست
فردای او قرار بود فقط خرید عروسی نباشد.
قرار بود یک اسم قدیمی دوباره وارد زندگیاش شود
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🕴🏻 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚 🕴🏻
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
عمارت بزرگ کیم...
جایی که حتی سکوتش هم سنگین بود.
مردهایی که در راهروهای عمارت رفتوآمد میکردند، با نزدیک شدن صاحب خانه ناخودآگاه کنار میرفتند.
کیم تهیونگ.
بیستوهشت ساله .
مردی که نامش در محافل زیرزمینی با احترام و ترس شنیده میشد.
رئیس یکی از قدرتمندترین شبکههای مافیایی آسیا؛ مردی که هیچکس جرئت نمیکرد بدون اجازهاش وارد محدودهی شخصی او شود.
کتوشلوار مشکی، ساعت نقرهای و چهرهای که هیچ احساسی را بهراحتی نشان نمیداد.
برای دیگران، ته فقط یک چیز بود:
مردی که نزدیک شدن به او، اشتباه محسوب میشد.
اما شش سال قبل...
یک نفر بود که هیچوقت از او حساب نبرده بود.
یک نفر که میتوانست وسط سکوت سنگینش بخندد.
یک نفر که ته هنوز اسمش را به خاطر داشت.
آت.
در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد و یک پاکت در دست داشت.
🐰 جونگکوک:
«ته.»
ته پشت میز کارش نشسته بود و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای چند برگه بود.
🖤 ته:
«چی شده؟»
کوک پاکت را روی میز گذاشت.
🐰 جونگکوک:
«کارت عروسی من و رینا.»
قلم ته برای لحظهای روی کاغذ متوقف شد.
ته پاکت را برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت.
🖤 ته:
«مبارکه.»
🐰 جونگکوک:
«همهی دوستامون دعوتن.»
ته چیزی نگفت.
🐰 جونگکوک:
«مخصوصاً دوست رینا...»
سکوت.
کوک لبخند کوچکی زد.
🐰 جونگکوک:
«همونی که تازه از استانبول برگشته.»
قلم بین انگشتهای ته آرام ثابت ماند..
ته هنوز سرش را بالا نیاورده بود.
🖤 ته:
«کی؟»
کوک نگاهش کرد.
🐰 جونگکوک:
«آت.»
...
سکوت اتاق سنگین شد.
شش سال.
شش سال از آخرین باری که آن اسم را شنیده بود.
شش سالی که هر خاطره را پشت دیوارهای سرد زندگیاش دفن کرده بود.
اما بعضی اسمها...
هرچقدر هم دور بمانند، فراموش نمیشوند.
ته بالاخره قلم را روی میز گذاشت.
صورتش همچنان سرد بود.
هیچ لبخندی روی لبش نبود.
فقط نگاهش برای چند لحظه روی کارت عروسی ماند.
🐰 جونگکوک:
«فردا هم قراره با رینا و میرا برای خرید عروسی برن.»
ته چیزی نگفت.
کوک با شیطنت نگاهش کرد.
🐰 جونگکوک:
«فکر کنم بعد از شش سال، بالاخره دوباره میبینیش.»
ته آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
چشمانش هنوز سرد بود.
اما گوشهی ذهنش...
تصویر دختری که شش سال پیش از مقابلش رفته بود، دوباره زنده شده بود.
ته کارت را برداشت..
و برای اولین بار آن صبح، لبهایش کمی تکان خورد.
🖤 ته، زیر لب:
«خوش اومدی، لیدی...»
مکث کوتاهی کرد.
نگاهش همچنان روی یه نقطه نامعلومی مانده بود.
𓆩 🖤 𝐓𝐇𝐄 𝐏𝐀𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐒 𝐅𝐎𝐔𝐍𝐃 𝐈𝐓𝐒 𝐖𝐀𝐘 𝐁𝐀𝐂𝐊. 🖤 𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
☀️ سئول | ساعت ۹:۳۰ صبح
نور آفتاب از میان پردههای اتاق میرا روی صورت آت افتاده بود.
آت جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد.
میرا از آشپزخانه صدایش زد.
🌷 میرا:
«آت! آمادهای؟»
🖤 آت:
«تقریباً! فقط کیفم رو بردارم.»
آت از اتاق بیرون آمد و کیفش را روی شانهاش انداخت.
میرا کلیدهای ماشین را برداشت.
🌷 میرا:
«امروز حداقل سه تا خونه میبینیم. یکیشون بالاخره باید به دلت بشینه.»
🖤 آت:
«من فقط یه خونهی آروم میخوام. نه خیلی بزرگ، نه خیلی شلوغ.»
🌷 میرا:
«یعنی یه خونهی معمولی؟»
🖤 آت:
«دقیقاً.»
میرا لبخند زد.
🌷 میرا:
«باشه خانم دکتر. بریم خونهی معمولی پیدا کنیم.»
آت خندید.
هر دو از خانه بیرون رفتند.
𓂃 🏙️ 𓂃
چند ساعت بعد...
آت و میرا بعد از دیدن چند آپارتمان، داخل ماشین نشسته بودند.
آت عکسهای یکی از خانهها را روی گوشیاش نگاه میکرد.
🖤 آت:
«این یکی قشنگ بود... ولی آشپزخونهش خیلی کوچیک بود.»
🌷 میرا:
«منم همینو گفتم.»
🖤 آت:
«پس چرا منو بردی ببینمش؟ 😂»
🌷 میرا:
«برای اینکه خودت مطمئن بشی.»
همان لحظه گوشی آت زنگ خورد.
روی صفحه نوشته بود:
رینا 🎀
آت تماس را جواب داد.
🖤 آت:
«الو؟»
🎀 رینا:
«آت! کجایید؟»
🖤 آت:
«با میرا دنبال خونهایم.»
🎀 رینا:
«خب پس برنامهتون رو عوض کنید!»
🖤 آت:
«چی شده؟»
🎀 رینا:
«فردا آماده باشید. قراره با هم بریم خرید عروسی!»
آت با تعجب به میرا نگاه کرد.
🖤 آت:
«فردا؟ همینقدر زود؟»
🎀 رینا:
«آره! کلی کار داریم. لباس،و هزار تا چیز دیگه!»
آت خندید.
🖤 آت:
«باشه، باشه. آماده میشیم.»
🎀 رینا:
«قول؟»
🖤 آت:
«قول.»
تماس قطع شد.
🌷 میرا:
«خب... ظاهراً فردا دیگه دنبال خونه نیستیم.»
🖤 آت:
«ظاهراً نه. 😂»
اما نمیدانست
فردای او قرار بود فقط خرید عروسی نباشد.
قرار بود یک اسم قدیمی دوباره وارد زندگیاش شود
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🕴🏻 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚 🕴🏻
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
عمارت بزرگ کیم...
جایی که حتی سکوتش هم سنگین بود.
مردهایی که در راهروهای عمارت رفتوآمد میکردند، با نزدیک شدن صاحب خانه ناخودآگاه کنار میرفتند.
کیم تهیونگ.
بیستوهشت ساله .
مردی که نامش در محافل زیرزمینی با احترام و ترس شنیده میشد.
رئیس یکی از قدرتمندترین شبکههای مافیایی آسیا؛ مردی که هیچکس جرئت نمیکرد بدون اجازهاش وارد محدودهی شخصی او شود.
کتوشلوار مشکی، ساعت نقرهای و چهرهای که هیچ احساسی را بهراحتی نشان نمیداد.
برای دیگران، ته فقط یک چیز بود:
مردی که نزدیک شدن به او، اشتباه محسوب میشد.
اما شش سال قبل...
یک نفر بود که هیچوقت از او حساب نبرده بود.
یک نفر که میتوانست وسط سکوت سنگینش بخندد.
یک نفر که ته هنوز اسمش را به خاطر داشت.
آت.
در اتاق باز شد.
جونگکوک وارد شد و یک پاکت در دست داشت.
🐰 جونگکوک:
«ته.»
ته پشت میز کارش نشسته بود و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای چند برگه بود.
🖤 ته:
«چی شده؟»
کوک پاکت را روی میز گذاشت.
🐰 جونگکوک:
«کارت عروسی من و رینا.»
قلم ته برای لحظهای روی کاغذ متوقف شد.
ته پاکت را برداشت و نگاهی کوتاه به آن انداخت.
🖤 ته:
«مبارکه.»
🐰 جونگکوک:
«همهی دوستامون دعوتن.»
ته چیزی نگفت.
🐰 جونگکوک:
«مخصوصاً دوست رینا...»
سکوت.
کوک لبخند کوچکی زد.
🐰 جونگکوک:
«همونی که تازه از استانبول برگشته.»
قلم بین انگشتهای ته آرام ثابت ماند..
ته هنوز سرش را بالا نیاورده بود.
🖤 ته:
«کی؟»
کوک نگاهش کرد.
🐰 جونگکوک:
«آت.»
...
سکوت اتاق سنگین شد.
شش سال.
شش سال از آخرین باری که آن اسم را شنیده بود.
شش سالی که هر خاطره را پشت دیوارهای سرد زندگیاش دفن کرده بود.
اما بعضی اسمها...
هرچقدر هم دور بمانند، فراموش نمیشوند.
ته بالاخره قلم را روی میز گذاشت.
صورتش همچنان سرد بود.
هیچ لبخندی روی لبش نبود.
فقط نگاهش برای چند لحظه روی کارت عروسی ماند.
🐰 جونگکوک:
«فردا هم قراره با رینا و میرا برای خرید عروسی برن.»
ته چیزی نگفت.
کوک با شیطنت نگاهش کرد.
🐰 جونگکوک:
«فکر کنم بعد از شش سال، بالاخره دوباره میبینیش.»
ته آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
چشمانش هنوز سرد بود.
اما گوشهی ذهنش...
تصویر دختری که شش سال پیش از مقابلش رفته بود، دوباره زنده شده بود.
ته کارت را برداشت..
و برای اولین بار آن صبح، لبهایش کمی تکان خورد.
🖤 ته، زیر لب:
«خوش اومدی، لیدی...»
مکث کوتاهی کرد.
نگاهش همچنان روی یه نقطه نامعلومی مانده بود.
𓆩 🖤 𝐓𝐇𝐄 𝐏𝐀𝐒𝐓 𝐇𝐀𝐒 𝐅𝐎𝐔𝐍𝐃 𝐈𝐓𝐒 𝐖𝐀𝐘 𝐁𝐀𝐂𝐊. 🖤 𓆪
- ۲۳۲
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط