{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤

ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.

صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو می‌آمد.

چند ثانیه بعد، جیمین ظاهر شد.

— هنوز بیداری؟

ات لبخند کوچکی زد.
— خوابم نمی‌برد.

جیمین نزدیک‌تر آمد.
— چیزی شده؟

ات سرش را تکان داد.
— نه... فقط یه حس عجیبی دارم.

جیمین با دقت نگاهش کرد.
— چه حسی؟

ات خواست جواب بدهد که ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه پایین آمد.

هر دو به سمت پله‌ها برگشتند.

جیمین اخم کرد.
— اینجا بمون.

ات سریع گفت:
— عمراً!

— ات...

— منم میام. 😐

جیمین چند لحظه نگاهش کرد و در نهایت آه کشید.

— باشه. ولی پشت سر من.

هر دو آرام از پله‌ها پایین رفتند.

اما وقتی به سالن رسیدند...

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط یک پاکت مشکی روی میز قرار داشت.

ات به پاکت خیره شد.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«فکر کردی رازت برای همیشه مخفی می‌مونه؟»

لبخند از روی صورت ات محو شد.

جیمین پاکت را برداشت و نگاهش کرد.

— این تازه شروعشه...
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط