🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۱۲ | کلید قرمز
صدای باران تمام خانه را پر کرده بود.
رینا هنوز کلید را در دستش گرفته بود و به علامت کوچک حکشده روی آن خیره شده بود؛ همان نماد شراب قرمز که از کودکی، بدون اینکه دلیلش را بداند، بارها روی وسایل قدیمی مادرش دیده بود.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
نگاهش روی کلید ثابت مانده بود.
— این علامت رو میشناسی؟
رینا آرام سرش را بالا آورد.
— نه... ولی مادرم همیشه میگفت بعضی درها رو نباید باز کرد.
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
— شاید منظورش همین در بوده.
رینا اخم کرد.
— تو چیزی میدونی.
— یه چیزهایی.
— جونگکوک!
صدایش لرزید.
— اگه قراره با هم پیداش کنیم، دیگه چیزی رو از من پنهون نکن.
جونگکوک به چشمانش نگاه کرد. برای چند ثانیه، آن سردی همیشگی از صورتش کنار رفت.
— پدرت فقط یه دشمن برای من نیست، رینا. اون بخشی از گذشتهی منه.
رینا مات ماند.
— یعنی چی؟
جونگکوک جواب نداد.
صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین بلند شد.
هر دو به سمت در برگشتند.
جونگکوک فوراً جلوی رینا ایستاد.
— اینجا بمون.
— نه!
— رینا، گفتم بمون.
صدای قدمهایی از راهرو میآمد.
آرام...
یکی...
دو تا...
سه تا...
ناگهان چراغها خاموش شدند.
رینا نفسش را حبس کرد.
در تاریکی، دست جونگکوک را پیدا کرد.
برای اولین بار، خودش بود که دست او را گرفت.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط انگشتانش را محکمتر دور دست رینا بست.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
بعد...
سکوت.
چراغها دوباره روشن شدند.
هیچکس در راهرو نبود.
اما روی میز، درست کنار کلید، یک پاکت سیاه قرار داشت.
رینا جلو رفت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر حقیقت را میخواهی، به جایی برو که اولین بار شراب قرمز ریخته شد.»
رینا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— اولین بار... کجا بوده؟
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
انگار ناگهان چیزی را فهمیده باشد.
— عمارت قدیمی.
— کدوم عمارت؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
— جایی که پدر من و پدرت، بیست سال پیش با هم معامله کردن.
رینا احساس کرد قلبش فرو ریخت.
— و مادرم؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
— مادرت هم اونجا بود.
رینا پاکت را محکم در دستش فشرد.
— پس فردا میریم.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— فردا نه.
— چرا؟
نگاهش جدی شد.
— چون کسی که این نامه رو فرستاده، میدونه ما دنبال حقیقتیم.
رینا با ناراحتی گفت:
— پس چی کار کنیم؟
جونگکوک لحظهای به او خیره شد.
— امشب میخوابیم.
رینا با ناباوری نگاهش کرد.
— جدی میگی؟!
لبخند بسیار کمرنگی روی لب جونگکوک نشست.
— نه.
صدای موتور ماشینی از بیرون بلند شد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
یک ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاده بود.
در باز شد.
مردی پیاده شد.
صورتش دیده نمیشد.
اما در دستش...
یک لیوان شراب قرمز بود.
رینا زیر لب گفت:
— خودش اومده...
جونگکوک اسلحهاش را برداشت.
— نه.
نگاهش سرد شد.
— اون نمیخواد وارد خونه بشه.
مرد بیرون سرش را بالا آورد و مستقیم به پنجره نگاه کرد.
بعد لیوان شراب را روی زمین گذاشت.
و قبل از اینکه سوار ماشین شود، لبخند زد.
رینا با ترس پرسید:
— پس چی میخواد؟
جونگکوک به کلید داخل دست او نگاه کرد.
— میخواد ما وارد بازی بشیم.
و همان لحظه، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
یک پیام ناشناس:
«مرحلهی دوم شروع شد. این بار، یکی از شما خیانت خواهد کرد.»از اینجا به بعد هم دقیقاً با همین عنوان و شمارهی پارت ادامه میدیم. ❤️🩹🍷
پارت ۱۲ | کلید قرمز
صدای باران تمام خانه را پر کرده بود.
رینا هنوز کلید را در دستش گرفته بود و به علامت کوچک حکشده روی آن خیره شده بود؛ همان نماد شراب قرمز که از کودکی، بدون اینکه دلیلش را بداند، بارها روی وسایل قدیمی مادرش دیده بود.
جونگکوک چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
نگاهش روی کلید ثابت مانده بود.
— این علامت رو میشناسی؟
رینا آرام سرش را بالا آورد.
— نه... ولی مادرم همیشه میگفت بعضی درها رو نباید باز کرد.
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
— شاید منظورش همین در بوده.
رینا اخم کرد.
— تو چیزی میدونی.
— یه چیزهایی.
— جونگکوک!
صدایش لرزید.
— اگه قراره با هم پیداش کنیم، دیگه چیزی رو از من پنهون نکن.
جونگکوک به چشمانش نگاه کرد. برای چند ثانیه، آن سردی همیشگی از صورتش کنار رفت.
— پدرت فقط یه دشمن برای من نیست، رینا. اون بخشی از گذشتهی منه.
رینا مات ماند.
— یعنی چی؟
جونگکوک جواب نداد.
صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین بلند شد.
هر دو به سمت در برگشتند.
جونگکوک فوراً جلوی رینا ایستاد.
— اینجا بمون.
— نه!
— رینا، گفتم بمون.
صدای قدمهایی از راهرو میآمد.
آرام...
یکی...
دو تا...
سه تا...
ناگهان چراغها خاموش شدند.
رینا نفسش را حبس کرد.
در تاریکی، دست جونگکوک را پیدا کرد.
برای اولین بار، خودش بود که دست او را گرفت.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط انگشتانش را محکمتر دور دست رینا بست.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
بعد...
سکوت.
چراغها دوباره روشن شدند.
هیچکس در راهرو نبود.
اما روی میز، درست کنار کلید، یک پاکت سیاه قرار داشت.
رینا جلو رفت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر حقیقت را میخواهی، به جایی برو که اولین بار شراب قرمز ریخته شد.»
رینا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— اولین بار... کجا بوده؟
چهرهی جونگکوک تغییر کرد.
انگار ناگهان چیزی را فهمیده باشد.
— عمارت قدیمی.
— کدوم عمارت؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
— جایی که پدر من و پدرت، بیست سال پیش با هم معامله کردن.
رینا احساس کرد قلبش فرو ریخت.
— و مادرم؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
— مادرت هم اونجا بود.
رینا پاکت را محکم در دستش فشرد.
— پس فردا میریم.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— فردا نه.
— چرا؟
نگاهش جدی شد.
— چون کسی که این نامه رو فرستاده، میدونه ما دنبال حقیقتیم.
رینا با ناراحتی گفت:
— پس چی کار کنیم؟
جونگکوک لحظهای به او خیره شد.
— امشب میخوابیم.
رینا با ناباوری نگاهش کرد.
— جدی میگی؟!
لبخند بسیار کمرنگی روی لب جونگکوک نشست.
— نه.
صدای موتور ماشینی از بیرون بلند شد.
هر دو به سمت پنجره برگشتند.
یک ماشین مشکی جلوی عمارت ایستاده بود.
در باز شد.
مردی پیاده شد.
صورتش دیده نمیشد.
اما در دستش...
یک لیوان شراب قرمز بود.
رینا زیر لب گفت:
— خودش اومده...
جونگکوک اسلحهاش را برداشت.
— نه.
نگاهش سرد شد.
— اون نمیخواد وارد خونه بشه.
مرد بیرون سرش را بالا آورد و مستقیم به پنجره نگاه کرد.
بعد لیوان شراب را روی زمین گذاشت.
و قبل از اینکه سوار ماشین شود، لبخند زد.
رینا با ترس پرسید:
— پس چی میخواد؟
جونگکوک به کلید داخل دست او نگاه کرد.
— میخواد ما وارد بازی بشیم.
و همان لحظه، گوشی جونگکوک زنگ خورد.
یک پیام ناشناس:
«مرحلهی دوم شروع شد. این بار، یکی از شما خیانت خواهد کرد.»از اینجا به بعد هم دقیقاً با همین عنوان و شمارهی پارت ادامه میدیم. ❤️🩹🍷
- ۱.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط