پارت 50
پارت 50
من : من همش بهت فک میکردم حتی یه ثانیه ام از سرمو قلبم بیرون نرفتی هیکس مث تو واسم نمیشد.. نمیدونی که چقد عذاب کشیدم..داغون شدم ، وقتی فهمیدم اون اتقاق واستون افتادع .. من همیشه دوست داشتمو دارم تو همیشه عشق اولو اخرم میمونی ..!
ارسام : خیلی دلم گرفته ..خیلی پرم ... از این دنیاو ادمای بیخودش بدم میاد .. حالا پاشو برسونمت خونت ..
من : باشه ..
..................................................................................
ارسام : خب دیگه خدافظ
من : بیا یه قهوه ای چایی چیزی بخور
ارسام : نه ممنون مزاحم نمیشم
من : مزاحم نیسی بیا دیگه خیلی وقته دوتایی با هم چیزی نخوردیم
ارسام : باشه..
من : تو بشین راحت باش ... منم برم قهوه درست.کنم
ارسام : اگه من نمیومدم تو با اروین ازدواج میکردی ؟
من : نه من بعد تو تصمیم گرفتم واسه همیشه تنها باشم ..بزور سودا و تیام ..و اینکه تنها نباشم خواستم با تیام ازدواج.کنم که انگار قسمت نبود .. به اروینم چند بار دست رد زدم .
ارسام : راستی قرار بود از امریکا که برگردم بدهی که سودا بالا اورده بودو بدم چیکارش کردین ؟
من : ااااا..آره ... سه چار ماه بعدش دادیم.
ارسام : چجوری ؟
من : از دایی اینا قرض کردیم بعدشم که کار پیدا کردیم پولشونو پس دادیم ..بفرما
ارسام : مرسی :) .. ساباش دیگه بهتون گیر نداد کاری.نکرد ؟
من : نه کاری نکرد
ارسام : الان کجاس ازدواج کرده ؟؟
من : نه ..متاسفانه ..فوت کرده ..!
ارسام : چیی ؟؟ مرده چجوری ؟
من : چیزه ..نمیدونم چیکار کرده بود برده بردنش زندان بعدشم اونجا خودکشی کرد..
ارسام : چی بگم دیگه روحش شاد مامانش اینا چی ؟
اوووف همش دارم بهش دروغ میگم...
من : اونام به جرم قاچاق فروشی زندانن
ارسام : اوه چه بد اون که اهل اینکارا نبود حیف شد ..
بازمممممم دروغ گفتم اهههههه اون زن بخلطر اینکه منو چاقو زده بود زندانه نمیتونم اینارو بهش بگم ناراحت میشه.. بیخیال گذشته ها گذشته ..حتی نباید بدونه من 3 ماه تو کما بودم ..
ارسام : فک نمیکردم سودا به این زودی بخواد ازدواج.کنه ..
من : منم فک نمیکردم اما دیگه عاشق شده بود کاریش نمیشه کرد...
ارسام : بچشون شبیه توئه
من : اوهوم به خالش رفته
ارسام : اگه اون اتفاق نمیوفتاد الان مام بچه داشتیم..
من : اوهوم ..
ارسام : یا اگه معشوقه تیام پیداش نمیشد تو اون بچه داشتین
من : میشه دیگه اسم اونارو نیاری من نمیخوام از گذشته ها حرفی باز بشه...
ارسام : اوکی
من : تو همون موقع که میخواستی بری تو دلم یه چیزی میگفت که نباید بزاری بره چنددفعه خواستم بگم نرو اما بخاطر مامانت نتونستم شایدم سرنوشت نزاشت چیزی بگم یه چیزی جلومو گرفته بود نمیزاشت کاری کنم ..
ارسام : قسمت منم این بوده دیگه ..خب دیگه من برم
من : نمیشینی ؟
ارسام : نه دیگه دیر وقته صبم باید بریم سرکار ..
من : هرطور راحتی
من : من همش بهت فک میکردم حتی یه ثانیه ام از سرمو قلبم بیرون نرفتی هیکس مث تو واسم نمیشد.. نمیدونی که چقد عذاب کشیدم..داغون شدم ، وقتی فهمیدم اون اتقاق واستون افتادع .. من همیشه دوست داشتمو دارم تو همیشه عشق اولو اخرم میمونی ..!
ارسام : خیلی دلم گرفته ..خیلی پرم ... از این دنیاو ادمای بیخودش بدم میاد .. حالا پاشو برسونمت خونت ..
من : باشه ..
..................................................................................
ارسام : خب دیگه خدافظ
من : بیا یه قهوه ای چایی چیزی بخور
ارسام : نه ممنون مزاحم نمیشم
من : مزاحم نیسی بیا دیگه خیلی وقته دوتایی با هم چیزی نخوردیم
ارسام : باشه..
من : تو بشین راحت باش ... منم برم قهوه درست.کنم
ارسام : اگه من نمیومدم تو با اروین ازدواج میکردی ؟
من : نه من بعد تو تصمیم گرفتم واسه همیشه تنها باشم ..بزور سودا و تیام ..و اینکه تنها نباشم خواستم با تیام ازدواج.کنم که انگار قسمت نبود .. به اروینم چند بار دست رد زدم .
ارسام : راستی قرار بود از امریکا که برگردم بدهی که سودا بالا اورده بودو بدم چیکارش کردین ؟
من : ااااا..آره ... سه چار ماه بعدش دادیم.
ارسام : چجوری ؟
من : از دایی اینا قرض کردیم بعدشم که کار پیدا کردیم پولشونو پس دادیم ..بفرما
ارسام : مرسی :) .. ساباش دیگه بهتون گیر نداد کاری.نکرد ؟
من : نه کاری نکرد
ارسام : الان کجاس ازدواج کرده ؟؟
من : نه ..متاسفانه ..فوت کرده ..!
ارسام : چیی ؟؟ مرده چجوری ؟
من : چیزه ..نمیدونم چیکار کرده بود برده بردنش زندان بعدشم اونجا خودکشی کرد..
ارسام : چی بگم دیگه روحش شاد مامانش اینا چی ؟
اوووف همش دارم بهش دروغ میگم...
من : اونام به جرم قاچاق فروشی زندانن
ارسام : اوه چه بد اون که اهل اینکارا نبود حیف شد ..
بازمممممم دروغ گفتم اهههههه اون زن بخلطر اینکه منو چاقو زده بود زندانه نمیتونم اینارو بهش بگم ناراحت میشه.. بیخیال گذشته ها گذشته ..حتی نباید بدونه من 3 ماه تو کما بودم ..
ارسام : فک نمیکردم سودا به این زودی بخواد ازدواج.کنه ..
من : منم فک نمیکردم اما دیگه عاشق شده بود کاریش نمیشه کرد...
ارسام : بچشون شبیه توئه
من : اوهوم به خالش رفته
ارسام : اگه اون اتفاق نمیوفتاد الان مام بچه داشتیم..
من : اوهوم ..
ارسام : یا اگه معشوقه تیام پیداش نمیشد تو اون بچه داشتین
من : میشه دیگه اسم اونارو نیاری من نمیخوام از گذشته ها حرفی باز بشه...
ارسام : اوکی
من : تو همون موقع که میخواستی بری تو دلم یه چیزی میگفت که نباید بزاری بره چنددفعه خواستم بگم نرو اما بخاطر مامانت نتونستم شایدم سرنوشت نزاشت چیزی بگم یه چیزی جلومو گرفته بود نمیزاشت کاری کنم ..
ارسام : قسمت منم این بوده دیگه ..خب دیگه من برم
من : نمیشینی ؟
ارسام : نه دیگه دیر وقته صبم باید بریم سرکار ..
من : هرطور راحتی
- ۱۴.۵k
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط