گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟

گفتم که: چرا دشمنت افکند به مرگ؟
گفتا که: چو دوست بود خرسند به مرگ
گفتم که: وصیتی نداری؟ خندید
یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ.
دیدگاه ها (۳)

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

وقتی میخواستی بری استخر ولی...(پایانی)میا با ذوق گفت:"یعنی ا...

پارت ۱۴ .من .....من ازت خوشم میاد ات در تعجب گفت چییییی تهیو...

گفتم نرو با رفتن ، هیچی درست نمی شهبمون ، بمون به فکر چاره ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۲بعد از دیشب و اون مستي و بع...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط