{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است

آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟ پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟ آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اي ؟ دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي ؟ تو که تصوير گر قصه ي فردا بودي ، تو که آبي تر از آن آبي دريا بودي ، آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اي ؟ کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اي ؟ آخرين بار که بر مزرعه من باريدم، روي دستان تو من شاپرکي را ديدم ، تو چرا خشک شدي، او چرا تنها رفت ؟ من که يک سال نبودم چه کسي از ما رفت ؟ اين سکوتت که مرا کشت صدايي تر کن....
اين منم آبي باران تو مرا باور کن ، باور از خويش ندارم که چنين مي بارم ، بگذر از اين تن فرسوده کز آن بيزارم ، نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست ، نه براي تب من فرصت بهبودي هست ، آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود، دلش انگار به حال دل من سوخته بود، شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد ، رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ...
آري اين بود تمام من و اين بيداري
جان باران چه شده از چه پريشان حالي ؟
برو که آدمکي منتظر باران است ...!!!
دیدگاه ها (۱)

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :آیا بندگان مسلمان و مؤ...

کن نیچیوا ❤️‍🔥اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...لایک پار...

میبخشی پارت ۴

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

#تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار بدون میکاپ مارو میبینن و ...

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_15فصل هشتم | فق...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط