کن نیچیوا ❤️🔥
کن نیچیوا ❤️🔥
اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...
لایک پارت قبل رسید به ۱۰ تا و منم پارت دادم...🌟
قبل از همه چی لایک رو بکوبید و فالو و حمایت کنید 🔥
شاید این اولین و آخرین دیدارمون بود 🤫
بدون معطلی، بزن بریم...👀💯
***
او گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و با انگشتانی لرزان از شدت هیجان، پیامی را در گروهی از دشمنانِ باجی فرستاد:
«هدف پیدا شد. نقطه ضعفِ باجی دقیقاً همینجاست. یه دخترِ ظریف با چشمهای آهویی که مثل فرشتههاست… اگه بخوایم باجی رو از پا دربیاریم، باید اون رو از چنگش دربیاریم. وقتِ شکار کردنه.»
او در حالی که میخندید، به صحنهی رفتنِ تو به سمت کلاس و رفتنِ باجی، خیره شد. او میدانست که باجی_سان، وقتی کسی به آنچه دوست دارد آسیب بزند، به یک هیولای تمامعیار تبدیل میشود؛ و این دقیقاً همان چیزی است که آنها برای نابودیِ باجی به آن نیاز دارند.
تو با احساسِ امنیتِ کاذبِ ناشی از حضورِ باجی، قدم به سمت کلاس گذاشتی، بدون اینکه بدانی سایهای تاریک، از دور، نقشهیِ دزدیدنِ تو را در ذهن خود میکشد.
زمانِ استراحت رسیده بود. مدرسه در تکاپوی دانشآموزان بود، اما تو احساس میکردی هوای محیط کمی سنگینتر از همیشه شده است. در حالی که کتابت را در بغل گرفته بودی و به سمتِ باغچهی دنجِ پشتِ ساختمان مدرسه میرفتی تا کمی از شلوغی دور شوی، متوجه شدی که راهِ اصلی بسته است و باید از مسیرِ باریک و میانبرِ پشتِ انبارها عبور کنی.
همین که وارد آن مسیرِ خلوت شدی، سایهی سنگینی را پشت سرت حس کردی. قبل از اینکه بتوانی رو برگردانی، دو نفر از آن پسرانِ سال سومی که در گروهِ دشمنِ باجی بودند، راهِ برگشتت را بستند.
یکی از آنها، جوانی با چشمانی بیروح و زخمی کوچک روی ابرو، با لحنی تمسخرآمیز گفت: «هی، دختر کوچولو… نکنه گم شدی؟ دنبالِ اون پسرِ خشن میگردی که فکر میکنه قهرمانه؟»
قلبت به شدت شروع به تپیدن کرد. تو سعی کردی با همان شخصیتِ با اعتمادبهنفسِ خودت، نگاهشان کنی و بگویی که تنها نیستی، اما وقتی دیدی که آنها با قدمهای بلند به سمتت میآیند، ترس بر تنت نشست. یکی از آنها جلو آمد و با بیرحمی، کتاب را از بغلت بیرون کشید و روی زمین انداخت.
«باجی فکر کرده با این مدل بازی کردنها میتونه ما رو عقب بندازه… ولی اون نمیدونه که وقتی یه چیزی رو ازش بگیرن، دیگه هیچی براش باقی نمیمونه.»
او دستش را دراز کرد تا مچ دستت را بگیرد که ناگهان…
باجی از ورودی اصلی وارد شد...
جلوی چشماش رو خون گرفته بود و جنون توی ریز به ریز حرکاتش موج میزد. او با لحنی که هیچ جای بحث کردنی باقی نمیگذاشت:
(دست کثیفت رو بکش عقب...)
نگاهش گذرا اش توی چشمات قفل شد و احساس کردی کمی از آن آرامشش برگشت.
با یک اشاره ی اون خلافکار به یکباره حدود ۵۰ نفر دوی باجی رو گرفتند...
صحنه از حالت یک درگیری ساده خارج شد و به یک میدان جنگ تمامعیار تبدیل شد. باجی، با آن جثه و ارادهی همیشگیاش، در مرکزِ میدان ایستاد؛ اما تعدادِ آنها وحشتناک بود. ۵۰ نفر، با میلههای آهنی، چوب و سلاحهای سرد، مثل موجی از هر سو به سمت او هجوم آوردند. باجی مجبور شد تمام توانش را برای دفاع از خودش به کار بگیرد تا اجازه ندهد کسی به او آسیب جدی بزند، اما این فقط یک نقشهی حواسپرتی بود.
در حالی که باجی درگیرِ ضرباتِ سنگین و صدای برخوردِ میلهها با زمین بود، یکی از آن سه نفر که از اصلیترین سرکردگان بود، از کنارهی راهرو و از پشتِ سر تو آمد. قبل از اینکه بتوانی حتی فریادی بکشی یا خودت را از او دور کنی، پارچهای خیس و سنگین را روی صورتت کشیدند.
بوی تند مواد شیمیایی و سردیِ پارچه، آخرین چیزی بود که حس کردی. جهان در چشمانت تار شد، صدایِ فریادهای باجی که با وحشت نامت را صدا میزد، کمکم به یک زمزمهی دور و مبهم تبدیل شد و بعد… تاریکی مطلق.
سریعترین لحظات زندگیات گذشت. حس کردی بدنت را با بیرحمی بلند کردند و درون یک فضای تنگ و سرد قرار دادند. صدای بسته شدنِ درِ سنگینِ یک ماشین را شنیدی. ماشین مشکی با شیشههای دودی، مثل یک سایهی بزرگ از محوطهی مدرسه دور شد و با صدای غلتیدن لاستیکها روی آسفالت، تو را از دنیای آستانهی بیداری دور کرد.
باجی، در حالی که لباسهایش پاره شده بود و خراشهای عمیقی روی بازوهایش نشسته بود، با چشمانی که از شدت خشم و درماندگی میسوخت، به سمت جایی که آخرین بار تو را دیده بود دوید. اما تنها چیزی که پیدا کرد، کتاب و کیفِ تو بود که روی زمین افتاده بود و پارچهای بود که از صورتت جدا کرده بودند.
ویس نمیزاره دیگه بنویسم.🕊
پارت بعد : ۱۴ تا لایک ♡
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه
اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...
لایک پارت قبل رسید به ۱۰ تا و منم پارت دادم...🌟
قبل از همه چی لایک رو بکوبید و فالو و حمایت کنید 🔥
شاید این اولین و آخرین دیدارمون بود 🤫
بدون معطلی، بزن بریم...👀💯
***
او گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و با انگشتانی لرزان از شدت هیجان، پیامی را در گروهی از دشمنانِ باجی فرستاد:
«هدف پیدا شد. نقطه ضعفِ باجی دقیقاً همینجاست. یه دخترِ ظریف با چشمهای آهویی که مثل فرشتههاست… اگه بخوایم باجی رو از پا دربیاریم، باید اون رو از چنگش دربیاریم. وقتِ شکار کردنه.»
او در حالی که میخندید، به صحنهی رفتنِ تو به سمت کلاس و رفتنِ باجی، خیره شد. او میدانست که باجی_سان، وقتی کسی به آنچه دوست دارد آسیب بزند، به یک هیولای تمامعیار تبدیل میشود؛ و این دقیقاً همان چیزی است که آنها برای نابودیِ باجی به آن نیاز دارند.
تو با احساسِ امنیتِ کاذبِ ناشی از حضورِ باجی، قدم به سمت کلاس گذاشتی، بدون اینکه بدانی سایهای تاریک، از دور، نقشهیِ دزدیدنِ تو را در ذهن خود میکشد.
زمانِ استراحت رسیده بود. مدرسه در تکاپوی دانشآموزان بود، اما تو احساس میکردی هوای محیط کمی سنگینتر از همیشه شده است. در حالی که کتابت را در بغل گرفته بودی و به سمتِ باغچهی دنجِ پشتِ ساختمان مدرسه میرفتی تا کمی از شلوغی دور شوی، متوجه شدی که راهِ اصلی بسته است و باید از مسیرِ باریک و میانبرِ پشتِ انبارها عبور کنی.
همین که وارد آن مسیرِ خلوت شدی، سایهی سنگینی را پشت سرت حس کردی. قبل از اینکه بتوانی رو برگردانی، دو نفر از آن پسرانِ سال سومی که در گروهِ دشمنِ باجی بودند، راهِ برگشتت را بستند.
یکی از آنها، جوانی با چشمانی بیروح و زخمی کوچک روی ابرو، با لحنی تمسخرآمیز گفت: «هی، دختر کوچولو… نکنه گم شدی؟ دنبالِ اون پسرِ خشن میگردی که فکر میکنه قهرمانه؟»
قلبت به شدت شروع به تپیدن کرد. تو سعی کردی با همان شخصیتِ با اعتمادبهنفسِ خودت، نگاهشان کنی و بگویی که تنها نیستی، اما وقتی دیدی که آنها با قدمهای بلند به سمتت میآیند، ترس بر تنت نشست. یکی از آنها جلو آمد و با بیرحمی، کتاب را از بغلت بیرون کشید و روی زمین انداخت.
«باجی فکر کرده با این مدل بازی کردنها میتونه ما رو عقب بندازه… ولی اون نمیدونه که وقتی یه چیزی رو ازش بگیرن، دیگه هیچی براش باقی نمیمونه.»
او دستش را دراز کرد تا مچ دستت را بگیرد که ناگهان…
باجی از ورودی اصلی وارد شد...
جلوی چشماش رو خون گرفته بود و جنون توی ریز به ریز حرکاتش موج میزد. او با لحنی که هیچ جای بحث کردنی باقی نمیگذاشت:
(دست کثیفت رو بکش عقب...)
نگاهش گذرا اش توی چشمات قفل شد و احساس کردی کمی از آن آرامشش برگشت.
با یک اشاره ی اون خلافکار به یکباره حدود ۵۰ نفر دوی باجی رو گرفتند...
صحنه از حالت یک درگیری ساده خارج شد و به یک میدان جنگ تمامعیار تبدیل شد. باجی، با آن جثه و ارادهی همیشگیاش، در مرکزِ میدان ایستاد؛ اما تعدادِ آنها وحشتناک بود. ۵۰ نفر، با میلههای آهنی، چوب و سلاحهای سرد، مثل موجی از هر سو به سمت او هجوم آوردند. باجی مجبور شد تمام توانش را برای دفاع از خودش به کار بگیرد تا اجازه ندهد کسی به او آسیب جدی بزند، اما این فقط یک نقشهی حواسپرتی بود.
در حالی که باجی درگیرِ ضرباتِ سنگین و صدای برخوردِ میلهها با زمین بود، یکی از آن سه نفر که از اصلیترین سرکردگان بود، از کنارهی راهرو و از پشتِ سر تو آمد. قبل از اینکه بتوانی حتی فریادی بکشی یا خودت را از او دور کنی، پارچهای خیس و سنگین را روی صورتت کشیدند.
بوی تند مواد شیمیایی و سردیِ پارچه، آخرین چیزی بود که حس کردی. جهان در چشمانت تار شد، صدایِ فریادهای باجی که با وحشت نامت را صدا میزد، کمکم به یک زمزمهی دور و مبهم تبدیل شد و بعد… تاریکی مطلق.
سریعترین لحظات زندگیات گذشت. حس کردی بدنت را با بیرحمی بلند کردند و درون یک فضای تنگ و سرد قرار دادند. صدای بسته شدنِ درِ سنگینِ یک ماشین را شنیدی. ماشین مشکی با شیشههای دودی، مثل یک سایهی بزرگ از محوطهی مدرسه دور شد و با صدای غلتیدن لاستیکها روی آسفالت، تو را از دنیای آستانهی بیداری دور کرد.
باجی، در حالی که لباسهایش پاره شده بود و خراشهای عمیقی روی بازوهایش نشسته بود، با چشمانی که از شدت خشم و درماندگی میسوخت، به سمت جایی که آخرین بار تو را دیده بود دوید. اما تنها چیزی که پیدا کرد، کتاب و کیفِ تو بود که روی زمین افتاده بود و پارچهای بود که از صورتت جدا کرده بودند.
ویس نمیزاره دیگه بنویسم.🕊
پارت بعد : ۱۴ تا لایک ♡
#توکیو_ریونجرز #باجی_کیسوکه #سناریو #فن_فیکشن #تومان #توکیو_مانجی #گنگ #انیمه #سناریو_باجی #سناریو_ات_و_باجی #داستان_عاشقانه #داستان_انیمه
- ۳۹۳
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط