پارت: 26 (بخش2)
پارت: 26 (بخش2)
**زاویه دید: زین**
فضای راهروی اصلیِ دبیرستان مثل همیشه یک آشوبِ مطلق بود. صدای کوبیده شدنِ درِ کمدهای فلزی، خندههای کرکنندهی بچهها و بویِ تندِ ادکلنهای ارزانقیمت که با بویِ قهوهی کافهتریا قاطی شده بود.
میسون به کمدِ من تکیه داده بود و داشت با بیحوصلگی روی صفحه گوشیش اسکرول میکرد. تا من را دید، گوشهی لبش کج شد و ابرویی بالا انداخت.
«اوه، جناب استون بالاخره افتخار دادن.» میسون گوشیش را تو جیبش سر داد. «دیروز کدوم گوری غیبت زد؟ چرا تمرین و پیچوندی بعدم غیبت زد. قرار بود بریم پیتزا بخوریم یادته؟ جدیدا تحویل نمیگیری منو»
دهان باز کردم تا بهانهای سرهم کنم، اما قبل از اینکه کلمهای بگویم، تایلر با قدمهای سنگین و کوبنده از وسط جمعیت خودش را به ما رساند. نگاهش تیره بود و فکش از شدتِ عصبانیت میپرید. مستقیم آمد و روبروی من، با فاصلهی خیلی کمی ایستاد.
تایلر با یک پوزخندِ کج و کوله که دندانهایش را نشان میداد گفت: «من بهت میگم آقا کجا بود.» سرش را چرخاند سمت میسون، اما چشمهایش روی من قفل بود. «داشتم از پارکینگ میرفتم بیرون که دیدمش. سمت پیستِ دو و میدانی. و حدس بزن کی اونجا بود؟»
تایلر یک قدم دیگر جلو آمد. فاصلهمان آنقدر کم شد که میتوانستم بوی نعنای آدامسش را حس کنم. صدایش را کمی پایین آورد اما پر از زهر بود: «هیزل ایوانز. اون دخترهی عجیب و غریبِ یخی.»
انگار یک نفر کبریتی را روی بنزین انداخته باشد؛ خون تو رگهایم به جوش آمد. درِ کمدم را با چنان شتابی بستم که صدای وحشتناکش تو راهرو پیچید و چند نفر از بچههای سال پایینی با ترس نگاهمان کردند.
«دهنتو ببند تایلر.» صدام از لای دندانهای کلیدشدهام بیرون آمد. «به تو هیچ ربطی نداره.»
تایلر اصلاً عقب نکشید. «داره جدی میشه، نه؟» نیشخندش پررنگتر شد. «واقعاً زین؟ هیزل ایوانز؟ اون دختره چی داره که اینطوری مثل یه تولهسگ افتادی دنبالش؟ فکر کردی کورم؟ فکر کردی نمیبینم چطور تو راهروها با اون نگاهِ خیرهت قورتش میدی؟ مراقب باش رفیق. این مسخرهبازیات داره به تیم و وجههت ضربه میزنه. بچهها دارن پشت سرت حرف میزنن.»
دیگر چیزی نفهمیدم. دستم بیاختیار بالا رفت، یقهی هودیاش را چنگ زدم و او را با خشونت به عقب هل دادم تا جایی که پشتش با صدای کوبندهای به کمدهای فلزی برخورد کرد.
«گفتم خفه شو!» صدام حالا بلندتر شده بود و میلرزید. «بذار حرف بزنن! ولی دفعهی بعد که اسمش رو با اون لحنِ کثیفت بیاری، قسم میخورم تکتکِ دندوناتو میریزم تو حلقت. امتحانش مجانیه تایلر.»
تایلر دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد، اما چشمانش پر از خشم، کینه و یک جور ناباوری بود. «باشه... باشه روانی.» یقهاش را از دستم بیرون کشید. «ولی خودت داری با دستای خودت، خودتو نابود میکنی.» او چرخید و با تنهزدن به چند نفر، در میان جمعیت راهرو گم شد.
چند ثانیه همانجا ایستادم. سینهام به شدت بالا و پایین میرفت و دستهایم مشت شده بود. میسون که تا آن لحظه خشکش زده بود، بازویم را گرفت و با قدرت مرا به سمت یک راهروی فرعی و خلوتتر کشید.
«دیوونه شدی زین؟ این چند وقته سر هیچ و پوچ همش دست به یقه میشی» میسون با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند غرید. «داری با تایلر سر هیزل ایوانز دعوا میکنی؟ اونم وسط راهرو، جلوی چشم نصف مدرسه؟»
نفس عمیقی کشیدم و دستم را با کلافگی لای موهایم کشیدم. «نمیتونم تحمل کنم دربارهش چرتوپرت بگه.»
میسون جدی شد. دیگر خبری از آن پسرِ شوخ و شنگ و بیخیال نبود. با دست زد روی شانهام. «ببین داداش، من رفیقتم. از بچگی با همیم و همیشه هم پشتتم. اما باید با خودت روراست باشی. تو داری با این دختر وقت میگذرونی، از تیم فاصله گرفتی، حالا هم که با تایلر شاخبهشاخ شدی. تو گیر افتادی زین. بدجور هم گیر افتادی.»
سرم را به دیوار تکیه دادم و زمزمه کردم: «من گیر نیفتادم میس. فقط... وقتی پیشِ اونم حالم بهتره. مجبور نیستم تظاهر کنم. همین.»
میسون سرش را با تأسف تکان داد. «این ‘همین’ نیست. خودت هم خوب میدونی. تو باید مشخص کنی این قضیه دقیقاً چیه. یا فقط یه سرگرمیِ مسخرهست تا از زیر فشارِ بابات و فوتبال فرار کنی، یا یه چیز جدیه. اگه جدیه... باید براش بجنگی و تبعاتش رو بپذیری. اما لطفاً، جونِ من، هم خودت رو گول نزن، هم با احساسات اون دختر بازی نکن. اون شبیهِ دخترایی نیست که تا حالا باهاشون بودی. اون اگه بشکنه، تیکههاش بدجور میبُره.»
حرفهای میسون مثل پتکِ سنگینی توی سرم فرود آمد. زنگ کلاس به صدا درآمد و او با یک نگاهِ نگران رفت، اما من همانجا به دیوار میخکوب شده بودم. ما واقعاً چه بودیم؟
**زاویه دید: زین**
فضای راهروی اصلیِ دبیرستان مثل همیشه یک آشوبِ مطلق بود. صدای کوبیده شدنِ درِ کمدهای فلزی، خندههای کرکنندهی بچهها و بویِ تندِ ادکلنهای ارزانقیمت که با بویِ قهوهی کافهتریا قاطی شده بود.
میسون به کمدِ من تکیه داده بود و داشت با بیحوصلگی روی صفحه گوشیش اسکرول میکرد. تا من را دید، گوشهی لبش کج شد و ابرویی بالا انداخت.
«اوه، جناب استون بالاخره افتخار دادن.» میسون گوشیش را تو جیبش سر داد. «دیروز کدوم گوری غیبت زد؟ چرا تمرین و پیچوندی بعدم غیبت زد. قرار بود بریم پیتزا بخوریم یادته؟ جدیدا تحویل نمیگیری منو»
دهان باز کردم تا بهانهای سرهم کنم، اما قبل از اینکه کلمهای بگویم، تایلر با قدمهای سنگین و کوبنده از وسط جمعیت خودش را به ما رساند. نگاهش تیره بود و فکش از شدتِ عصبانیت میپرید. مستقیم آمد و روبروی من، با فاصلهی خیلی کمی ایستاد.
تایلر با یک پوزخندِ کج و کوله که دندانهایش را نشان میداد گفت: «من بهت میگم آقا کجا بود.» سرش را چرخاند سمت میسون، اما چشمهایش روی من قفل بود. «داشتم از پارکینگ میرفتم بیرون که دیدمش. سمت پیستِ دو و میدانی. و حدس بزن کی اونجا بود؟»
تایلر یک قدم دیگر جلو آمد. فاصلهمان آنقدر کم شد که میتوانستم بوی نعنای آدامسش را حس کنم. صدایش را کمی پایین آورد اما پر از زهر بود: «هیزل ایوانز. اون دخترهی عجیب و غریبِ یخی.»
انگار یک نفر کبریتی را روی بنزین انداخته باشد؛ خون تو رگهایم به جوش آمد. درِ کمدم را با چنان شتابی بستم که صدای وحشتناکش تو راهرو پیچید و چند نفر از بچههای سال پایینی با ترس نگاهمان کردند.
«دهنتو ببند تایلر.» صدام از لای دندانهای کلیدشدهام بیرون آمد. «به تو هیچ ربطی نداره.»
تایلر اصلاً عقب نکشید. «داره جدی میشه، نه؟» نیشخندش پررنگتر شد. «واقعاً زین؟ هیزل ایوانز؟ اون دختره چی داره که اینطوری مثل یه تولهسگ افتادی دنبالش؟ فکر کردی کورم؟ فکر کردی نمیبینم چطور تو راهروها با اون نگاهِ خیرهت قورتش میدی؟ مراقب باش رفیق. این مسخرهبازیات داره به تیم و وجههت ضربه میزنه. بچهها دارن پشت سرت حرف میزنن.»
دیگر چیزی نفهمیدم. دستم بیاختیار بالا رفت، یقهی هودیاش را چنگ زدم و او را با خشونت به عقب هل دادم تا جایی که پشتش با صدای کوبندهای به کمدهای فلزی برخورد کرد.
«گفتم خفه شو!» صدام حالا بلندتر شده بود و میلرزید. «بذار حرف بزنن! ولی دفعهی بعد که اسمش رو با اون لحنِ کثیفت بیاری، قسم میخورم تکتکِ دندوناتو میریزم تو حلقت. امتحانش مجانیه تایلر.»
تایلر دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد، اما چشمانش پر از خشم، کینه و یک جور ناباوری بود. «باشه... باشه روانی.» یقهاش را از دستم بیرون کشید. «ولی خودت داری با دستای خودت، خودتو نابود میکنی.» او چرخید و با تنهزدن به چند نفر، در میان جمعیت راهرو گم شد.
چند ثانیه همانجا ایستادم. سینهام به شدت بالا و پایین میرفت و دستهایم مشت شده بود. میسون که تا آن لحظه خشکش زده بود، بازویم را گرفت و با قدرت مرا به سمت یک راهروی فرعی و خلوتتر کشید.
«دیوونه شدی زین؟ این چند وقته سر هیچ و پوچ همش دست به یقه میشی» میسون با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند غرید. «داری با تایلر سر هیزل ایوانز دعوا میکنی؟ اونم وسط راهرو، جلوی چشم نصف مدرسه؟»
نفس عمیقی کشیدم و دستم را با کلافگی لای موهایم کشیدم. «نمیتونم تحمل کنم دربارهش چرتوپرت بگه.»
میسون جدی شد. دیگر خبری از آن پسرِ شوخ و شنگ و بیخیال نبود. با دست زد روی شانهام. «ببین داداش، من رفیقتم. از بچگی با همیم و همیشه هم پشتتم. اما باید با خودت روراست باشی. تو داری با این دختر وقت میگذرونی، از تیم فاصله گرفتی، حالا هم که با تایلر شاخبهشاخ شدی. تو گیر افتادی زین. بدجور هم گیر افتادی.»
سرم را به دیوار تکیه دادم و زمزمه کردم: «من گیر نیفتادم میس. فقط... وقتی پیشِ اونم حالم بهتره. مجبور نیستم تظاهر کنم. همین.»
میسون سرش را با تأسف تکان داد. «این ‘همین’ نیست. خودت هم خوب میدونی. تو باید مشخص کنی این قضیه دقیقاً چیه. یا فقط یه سرگرمیِ مسخرهست تا از زیر فشارِ بابات و فوتبال فرار کنی، یا یه چیز جدیه. اگه جدیه... باید براش بجنگی و تبعاتش رو بپذیری. اما لطفاً، جونِ من، هم خودت رو گول نزن، هم با احساسات اون دختر بازی نکن. اون شبیهِ دخترایی نیست که تا حالا باهاشون بودی. اون اگه بشکنه، تیکههاش بدجور میبُره.»
حرفهای میسون مثل پتکِ سنگینی توی سرم فرود آمد. زنگ کلاس به صدا درآمد و او با یک نگاهِ نگران رفت، اما من همانجا به دیوار میخکوب شده بودم. ما واقعاً چه بودیم؟
- ۱.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط