تقاص عشق/ فصل ۲/part ۱۱۴

تقاص عشق/ فصل ۲/part ۱۱۴


تویه بالکن اتاق اش ایستاده بود و دست هایش را گذاشته بود رویه میله های بالکن و به حیاط عمارت خیره شده بود یعنی چه چیزی در انتظار اش بود بعد از رفتن از اینجا
نفسه کلافه ای کشید و دست هایش را از رویه میله های بالکن برداشت خواست بره اتاق اش اما با دیدن فردی که پاکت های بزرگی که معلوم بود ماله لباس ها هستن وارده عمارت شد پاکت ها رو داد دسته نگهبان ها ات گیج شده بود یعنی اونا چی بودن
ات
// اونا چی هستن برای کی هستن //
با این سوالاتی که تو ذهنش خطور میکرد از اتاق خارج شد و به سالن رفت همه عمارت رو قشنگ تزیین کرده بودن یعنی چرا بیخیال شد و بوی غذای که اجوما پخته بود و رو همه جا پخش بود ات هم به آشپز خانه رفت
اجوما : دخترم چیزی لازم داشتید
ات : نه فقط این بوی غذا یکم گرسنم کرد
اجوما : طبیعی دخترم وقتی حامله باشی خیلی زود زود گرسنه میشی و هرچی رو هوس می‌کنی
تو اونجا بشین من برات یکم میکشم
ات : ممنونم
ات رویه صندلی که تویه آشپز خانه گذاشته بود نشست
اجوما بعد از کشیدن غذا تو ظرف آمد سمته و غذا رو گذاشت رویه میزی که جلوش بود
ات شروع به خوردن غذا کرد
ات : خیلی خوشمزه ست
اجوما : نوش جونت
خانم مین وارده آشپزخانه شد با دیدن ات که از اتاق اش آمده بیرون و حاله دختر اش خوب شده لبخندی زد و آمد سمتش
م/ت: خیلی خوبه که حالت خوب شده واسه امشب هم حالت بهتر شده
ات : امشب ؟ مگه امشب چیه
م/ت: امشب جشن نامزادی شما دو زوج هست
با حرفی که خانم مین زد ات از رویه صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت
ات : قبل از اینکه به من بگید این تصمیم رو می‌گیرد
م/ت: دخترم می‌دونم از اونا بدت میاد ماهم بدمون میاد ازشون اما اینو که میدونی داداشت هم با دختر اونا خیلی بد کرد
ات بغض کرد و چشم هایش پر از اشک شدن
ات : پس تقصیر من چی بود ها
م/ت: تقصیر تو نبود اما میدونی که این انتخاب پدرت بوده
ات : دستش در نکنه عجب انتخابی بود
م/ت: دخترم درست حرف بزن
نگهبان با پاکت های تو دست اش وارده آشپزخانه شد
نگهبان: خانم از عمارت پارک برای خانم ات لباس آوردن
ختم مین پاکت ها رو از دست نگهبان گرفت و پاکت لباس رو باز کرد
ات سریع رفت سمته لباس و نگاهی به اون لباس سفید بلند ستنی انداخت از سره عصبانیت خنده ای کرد و گفت
ات : دلش من نمی‌خواد من اینو بپوشم
م/ت: بخاطر همین فرستاده که بپوشی خاندان پارک آدمای خیلی سنتی هستن
اسلاید ۲ لباسی که برای ات فرستادن
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳

پارت ۳یوری : زود بااش لباست رو بپووووششات : چشمالکس : ببخشید...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

part ³*تکون دادن سر به نشونه تایید+خوبهداشت میرفت که با حرف ...

به زیباییه مشکی

true love①⑥شش ماه بعدا/تشش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم... ا...

عشق بی پایان

#تپش.قلب.منPart 11یهو تهیونگ اومد تو اتاقتهیونگ:امشب میریم ب...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت11بادیگارد:چ...

سه روز از گیر افتادن ات در عمارت گذشته بود.در این مدت، تقریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط