true love①⑥
true love①⑥
شش ماه بعد
ا/ت
شش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم...
از نگرانی داشتم میمردم هرروز به محل کارش میرم اما رفته...
یعنی حالش خوبه؟
نه پیامی نه زنگی هیچی هیچ خبری ندارم...
از نگرانی و ناراحتی داشتم میمردم..
م.ب: ا/ت
ا/ت: جانم مامان
م.ب: کجا میخوایی بری؟
ا/ت: بیمارستان تا شب شیفتم
م.ب: دخترم از تهیونگ خبری شد؟
ا/ت: نه
مامان بزرگم بغلم کرد...
و تو بغلش اشک ریختم
ا/ت: مامان بنظرت حالش خوبه؟
م.ب: نمیدونم مادر و پدرش رو پیدا نکردی دوستی رفیقی پسر خاله ای چیزی هیچی پیدا نکردی
ا/ت: نه هزار بار بهش زنگ زدم به محل کارش رفتم انگار آب شده رفته زمین
م.ب: پیداش میشه
مامان بزرگم با دستاش اشک هام رو از صورتم کنار میزد
م.ب: مراقب خودت باش امشب یه شام خوشمزه برات درست میکنم خداحافظ
ا/ت: خداحافظ..
شب
شیفتم تموم شده بود..
میخواستم لباسم رو عوض کنم که با صدای بلند پذیرش داشت اسمم رو صدا میزد
رفتم سمت پذیرش
ا/ت: با من کاری داشتین؟
پذیرش: این خانم با شما کار داره...
نگاهی کردم یه خانم جوان و خوشتیپ و زیبا بود
وقتی نزدیکش شدم بوی خوب عطرش به دماغم خورد از بوی عطرش میشد فهمید از اون زن های پولدار بود اما من تاحالا ندیده بودمش
ا/ت: با من کاری داشتین؟
اومد نزدیکم
م: میشه بشینیم
ا/ت: اینجا بیمارستانه خانم
م: کافه روبرو
ا/ت: من شمارو نمیشناسم
م: آشنا میشیم
چاره ای نداشتم و قبول کردم چون کنجکاو بودم.. و رفتم
م: چی میخوری؟
ا/ت: هیچی چیزی میل ندارم..
م: باید یه چیزی سفارش بدی..
ا/ت: خب یه آب پرتقال
م: باشه گارسون..
گارسون: سلام خوش آمدید بفرمایید
م: یک آب پرتقال و یک آیس لاته لطفا
گارسون: بله حتما
م: ممنون
ا/ت: من زود باید برم لطفا خودتون رو معرفی کنید
کیف سفید و بزرگی که روی میز بود رو برداشت و زیپ کوچکش رو باز کرد و کارتی برداشت داد به من کارت شناساییش بود
ا/ت: بله اما من شمارو نمیشناسم
م: پارک ا/ت هستید درسته؟
ا/ت: بله
م: من مادر کیم تهیونگ هستم
ا/ت: چی؟ کیم تهیونگ
دستم و دلم باهم لرزید
م: تهیونگ کجاست؟
ا/ت: من نمیدونم کجاست
م: راستش رو بگو من کل این کره ی زمین رو گشتم و اومدم اینجا هزاربار خواستم بیام که امشب اومدم لطفا بگو کجاست من مامانشم
ا/ت: شش ماه پیش گفت میاد پیش شما اما دیگه خبری ازش ندارم نمیدونم کجاست..
م: واقعا؟
ا/ت: آره
م: باورم نمیشه بهش زنگ بزن
ا/ت: جواب نمیده خاموشه به محل کارش رفتم نبودـ.
م: بیا این شماره ی من اگر خبری شد زنگ بزن
ا/ت: خانم کیم من واقعا نگرانشم شما هم خبری ندارید؟
م: نه
ا/ت: لطفا اگر خبری شد بهم بگید خیلی نگرانم
م: باشه من میرم ممنون که اومدی خداحافظ
ا/ت:خداحافظ...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
شش ماه بعد
ا/ت
شش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم...
از نگرانی داشتم میمردم هرروز به محل کارش میرم اما رفته...
یعنی حالش خوبه؟
نه پیامی نه زنگی هیچی هیچ خبری ندارم...
از نگرانی و ناراحتی داشتم میمردم..
م.ب: ا/ت
ا/ت: جانم مامان
م.ب: کجا میخوایی بری؟
ا/ت: بیمارستان تا شب شیفتم
م.ب: دخترم از تهیونگ خبری شد؟
ا/ت: نه
مامان بزرگم بغلم کرد...
و تو بغلش اشک ریختم
ا/ت: مامان بنظرت حالش خوبه؟
م.ب: نمیدونم مادر و پدرش رو پیدا نکردی دوستی رفیقی پسر خاله ای چیزی هیچی پیدا نکردی
ا/ت: نه هزار بار بهش زنگ زدم به محل کارش رفتم انگار آب شده رفته زمین
م.ب: پیداش میشه
مامان بزرگم با دستاش اشک هام رو از صورتم کنار میزد
م.ب: مراقب خودت باش امشب یه شام خوشمزه برات درست میکنم خداحافظ
ا/ت: خداحافظ..
شب
شیفتم تموم شده بود..
میخواستم لباسم رو عوض کنم که با صدای بلند پذیرش داشت اسمم رو صدا میزد
رفتم سمت پذیرش
ا/ت: با من کاری داشتین؟
پذیرش: این خانم با شما کار داره...
نگاهی کردم یه خانم جوان و خوشتیپ و زیبا بود
وقتی نزدیکش شدم بوی خوب عطرش به دماغم خورد از بوی عطرش میشد فهمید از اون زن های پولدار بود اما من تاحالا ندیده بودمش
ا/ت: با من کاری داشتین؟
اومد نزدیکم
م: میشه بشینیم
ا/ت: اینجا بیمارستانه خانم
م: کافه روبرو
ا/ت: من شمارو نمیشناسم
م: آشنا میشیم
چاره ای نداشتم و قبول کردم چون کنجکاو بودم.. و رفتم
م: چی میخوری؟
ا/ت: هیچی چیزی میل ندارم..
م: باید یه چیزی سفارش بدی..
ا/ت: خب یه آب پرتقال
م: باشه گارسون..
گارسون: سلام خوش آمدید بفرمایید
م: یک آب پرتقال و یک آیس لاته لطفا
گارسون: بله حتما
م: ممنون
ا/ت: من زود باید برم لطفا خودتون رو معرفی کنید
کیف سفید و بزرگی که روی میز بود رو برداشت و زیپ کوچکش رو باز کرد و کارتی برداشت داد به من کارت شناساییش بود
ا/ت: بله اما من شمارو نمیشناسم
م: پارک ا/ت هستید درسته؟
ا/ت: بله
م: من مادر کیم تهیونگ هستم
ا/ت: چی؟ کیم تهیونگ
دستم و دلم باهم لرزید
م: تهیونگ کجاست؟
ا/ت: من نمیدونم کجاست
م: راستش رو بگو من کل این کره ی زمین رو گشتم و اومدم اینجا هزاربار خواستم بیام که امشب اومدم لطفا بگو کجاست من مامانشم
ا/ت: شش ماه پیش گفت میاد پیش شما اما دیگه خبری ازش ندارم نمیدونم کجاست..
م: واقعا؟
ا/ت: آره
م: باورم نمیشه بهش زنگ بزن
ا/ت: جواب نمیده خاموشه به محل کارش رفتم نبودـ.
م: بیا این شماره ی من اگر خبری شد زنگ بزن
ا/ت: خانم کیم من واقعا نگرانشم شما هم خبری ندارید؟
م: نه
ا/ت: لطفا اگر خبری شد بهم بگید خیلی نگرانم
م: باشه من میرم ممنون که اومدی خداحافظ
ا/ت:خداحافظ...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۷.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط