سهراب سپهری
سهراب سپهری
پنجره را به پهنای جهان میگشایم
جاده تهی است!درخت گرانبار شب است...
ساقه نمـــی لرزد،آب از رفتن خسته است:تو نیستی،نوسان نیست.
تو نیستی،وتپــــیدن گردابی است
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست،ودره ها ناخواناست.
می آیی:شب از چهره ها بر می خیـــزد،راز از هستی میپرد
میروی:چمن تاریک میشود جوشش چشمه میشکند.
چشمانت رامیبندی:ابهام به علف میپیچد.
سیمـای تو میوزد،وآب بیدار میشود...
میگذری،وآیینه نفس میکشد..
جاده تهی است،توباز نخواهی گشت،وچشمم به راه تو نیست..
پگاه،دروگران ازجاده روبرو سر میرسند:رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند
پنجره را به پهنای جهان میگشایم
جاده تهی است!درخت گرانبار شب است...
ساقه نمـــی لرزد،آب از رفتن خسته است:تو نیستی،نوسان نیست.
تو نیستی،وتپــــیدن گردابی است
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست،ودره ها ناخواناست.
می آیی:شب از چهره ها بر می خیـــزد،راز از هستی میپرد
میروی:چمن تاریک میشود جوشش چشمه میشکند.
چشمانت رامیبندی:ابهام به علف میپیچد.
سیمـای تو میوزد،وآب بیدار میشود...
میگذری،وآیینه نفس میکشد..
جاده تهی است،توباز نخواهی گشت،وچشمم به راه تو نیست..
پگاه،دروگران ازجاده روبرو سر میرسند:رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند
- ۱.۶k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط