Part1 (Attachment)

Part1 (Attachment)
نسیم سرد پاییزی از میان حیاط مدرسه عبور کرد و مویهای بلند پسرک را آرام تکان داد. فیلیکس بند کوله‌اش را آرام روی شانهش مرتب کرد و از حیاط مدرسه رد شد. مثل همیشه کمی زودتر از تایم کلاس رسیده بود. چند قدمی که برداشت که صدای خنده ی چند نفر از انتهای حیاط توجهش را جلب کرد. همه ی مدرسه اون اکیپ رو می‌شناختن, وسطشون هیونجین ایستاده بود. قد بلند با موهای مشکی، با ظاهری مرتب و همین حالت خونسرد و جذابی که باعث می‌شد همه حواسشون به اون باشه. عده‌ای از دخترها هر از گاهی برای آشنا شدن جلو می‌رفتن و خودشون رو به هیونجین می‌چسبوندن. هیونجین نوزده سالش بود و از آن دسته آدمایی بود که لازم نبود برای جلب توجه کاری انجام دهد. ولی به علاوه تمام اینها قلدر مدرسه هم بود. اگر کسی جلویش وای می‌ایستاد یا کاری که باید، اگر کسی جلویش وای می‌ایستاد یا کاری که باب میلش نبود را انجام می‌داد، قطعا پشیمان می‌شد.

فیلیکس سعی کرد بی‌تفاوت از کنارشان رد شود.
هیچ دلیلی نداشت که وارد دنیای هیونجین بشود. اون فقط می‌خواست یک روز معمولی دیگر را بگذراند و به خانه برگردد و قبل از همه‌چیز مطمئن شود که حال مادرش خوب است. چند دقیقه بعد هیونجین وارد مدرسه شد، فیلیکس هم همینطور ولی قبل از این که وارد کلاس بشود صدایی از راهرو شنید. به سمت راهرو رفت....
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

فصل اول | مدرسه آویدقسمت سوم | کلاسهای قدیمی

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_18فصل نهم | هیو...

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1باران شدیدی می‌بارید ...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 4 | چرا باهاش اومدی؟!صبح روز بع...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط