{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀

اسما به انتهای راهرو خیره شد.

ـ «مامان؟»

صدای زن دوباره آمد:

ـ «اسما... نزدیک‌تر نیا.»

اسما ایستاد.

ـ «چرا؟»

ـ «چون هنوز نمی‌دونم به کدوم‌تون می‌تونم اعتماد کنم.»

یون آرام گفت:

ـ «منم.»

زن برای چند ثانیه ساکت ماند.

ـ «یون...»

یون نفسش را حبس کرد.

ـ «مامان؟»

صدای زن لرزید.

ـ «تو هنوز هم همون پسری هستی که اون شب دست خواهرش رو گرفت؟»

اسما با تعجب به یون نگاه کرد.

ـ «خواهرم؟»

یون چیزی نگفت.

سلیا آرام گفت:

ـ «اسما، اون شب فقط یه اتفاق ساده نبود.»

پدر اسما از پشت سرشان گفت:

ـ «بعضی خاطره‌ها... بهتره همون‌جا که دفن شدن، باقی بمونن.»

اسما برگشت.

ـ «تو باز داری چی رو پنهان می‌کنی؟»

پدرش نگاهش کرد.

ـ «من فقط می‌دونم بعضی درها، وقتی باز بشن، دیگه بسته نمی‌شن.»

ـ «پس خودم بازشون می‌کنم.»

اسما به سمت انتهای راهرو حرکت کرد.

یون همراهش رفت.

سلیا هم پشت سرشان آمد.

ناگهان صدای مادرشان بلندتر شد:

ـ «اسما، صبر کن!»

اسما ایستاد.

ـ «مامان، فقط می‌خوام ببینمت.»

صدای زن آرام شد.

ـ «پس به آینه نگاه کن.»

اسما با تعجب اطرافش را نگاه کرد.

در انتهای راهرو یک آینه‌ی بزرگ قرار داشت.

اسما روبه‌رویش ایستاد.

اما چیزی عجیب بود.

در آینه...

فقط خودش و یون دیده می‌شدند.

سلیا و پدرش نبودند.

اسما آرام عقب رفت.

ـ «چرا...»

یون به آینه نزدیک شد.

روی شیشه، نوشته‌ای ظاهر شد:

«یکی از شما خاطره‌ی واقعی ندارد.»

سلیا با ترس گفت:

ـ «این امکان نداره.»

پدر اسما آرام زمزمه کرد:

ـ «پس بالاخره شروع شد.»

اسما برگشت.

ـ «چی شروع شد؟»

پدرش چیزی نگفت.

آینه ناگهان ترک برداشت.

و از پشت آن...

یک در مخفی نمایان شد.

صدای مادرشان از پشت در آمد:

ـ «اسما... اگر هنوز به من اعتماد داری، وارد شو.»

اسما دستش را روی دستگیره گذاشت.

یون آرام گفت:

ـ «هر اتفاقی افتاد، تنها نمی‌ذارمت.»

اسما به او نگاه کرد.

ـ «این بار... هیچ‌کس رو تنها نمی‌ذاریم.»

و در را باز کرد. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌وهشتم 𓆪 🖤🥀در با صدای آرامی پشت سرشان بسته...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط