پارت ۶
پارت ۶
تاریکی مطلق، تنها چیزی بود که تو رو احاطه
کرده بود. صدای تیکتیکِ ساعت و صدای دورِ خودت که به دیوار برخورد میکرد، تنها صداهای موجود در اون زیرزمین سرد و نمور بودن. دردِ سوزش روی گونهات، حقیقتِ وحشتناک رو برات یادآوری میکرد: تو واقعاً اشتباه کرده بودی.
مدتها نگذشته بود که صدای قدمهای سنگین و منظم از بالای پلهها شنیده شد. صدای قفلِ در که باز شد، لرزه به تنت انداخت. نورِ ضعیفِ راهرو روی صورتت افتاد. جونگکوک بود... اما دیگه اون آدمِ وحشی و پرخاشگرِ چند لحظه پیش نبود. حالا با چهرهای که انگار سالهاست خواب رو از چشمهاش ربوده شده، بهت نگاه میکرد.
اون آروم قدم برداشت و نشست جلوی تو، توی همون تاریکی. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو جلو آورد تا گونهی قرمز و ورمکردهت رو لمس کنه، اما وقتی لرزش بدنت رو حس کرد، دستش رو نیمهباز نگه داشت.
با صدایی که حالا بمتر و خشدارتر شده بود، زمزمه کرد:
- «فکر کردی با این کار میتونی از من فرار کنی؟ یا فکر کردی با زنگ زدن به اونها، من برمیگردم و بهت لبخند میزنم؟»
اشک از چشمات جاری شد و با صدای لرزون گفتی:
- «فقط میخواستم... میخواستم برگردم خونه...»
جونگکوک آهی کشید، آهی که از ته دل بود. با بیرحمیِ خاص خودش، بازویت رو گرفت و بلندت کرد، اما این بار نه با خشونت، بلکه با یک نوع تسلطِ ترسناک. تو رو به سمت تختِ کوچک و سادهای که اونجا بود برد و با نگاهی که بین عشق و نفرت تقسیم شده بود، بهت خیره شد:
- «خونهات اینجاست، الِنا. توی سایهی من. و تا وقتی یاد نگیری چطور توی این دنیای کثیف زنده بمونی، حتی اجازه نداری از این اتاق بیرون بری. از این لحظه به بعد، تو تحتِ نظرِ مستقیمِ خودِ من هستی. حتی برای نفس کشیدن هم باید از من اجازه بگیری.»
او با سردی از اتاق بیرون رفت و صدای قفل شدنِ دوباره در، مثل صدای بسته شدنِ قفسِ یه پرندهی زیبا
تاریکی مطلق، تنها چیزی بود که تو رو احاطه
کرده بود. صدای تیکتیکِ ساعت و صدای دورِ خودت که به دیوار برخورد میکرد، تنها صداهای موجود در اون زیرزمین سرد و نمور بودن. دردِ سوزش روی گونهات، حقیقتِ وحشتناک رو برات یادآوری میکرد: تو واقعاً اشتباه کرده بودی.
مدتها نگذشته بود که صدای قدمهای سنگین و منظم از بالای پلهها شنیده شد. صدای قفلِ در که باز شد، لرزه به تنت انداخت. نورِ ضعیفِ راهرو روی صورتت افتاد. جونگکوک بود... اما دیگه اون آدمِ وحشی و پرخاشگرِ چند لحظه پیش نبود. حالا با چهرهای که انگار سالهاست خواب رو از چشمهاش ربوده شده، بهت نگاه میکرد.
اون آروم قدم برداشت و نشست جلوی تو، توی همون تاریکی. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو جلو آورد تا گونهی قرمز و ورمکردهت رو لمس کنه، اما وقتی لرزش بدنت رو حس کرد، دستش رو نیمهباز نگه داشت.
با صدایی که حالا بمتر و خشدارتر شده بود، زمزمه کرد:
- «فکر کردی با این کار میتونی از من فرار کنی؟ یا فکر کردی با زنگ زدن به اونها، من برمیگردم و بهت لبخند میزنم؟»
اشک از چشمات جاری شد و با صدای لرزون گفتی:
- «فقط میخواستم... میخواستم برگردم خونه...»
جونگکوک آهی کشید، آهی که از ته دل بود. با بیرحمیِ خاص خودش، بازویت رو گرفت و بلندت کرد، اما این بار نه با خشونت، بلکه با یک نوع تسلطِ ترسناک. تو رو به سمت تختِ کوچک و سادهای که اونجا بود برد و با نگاهی که بین عشق و نفرت تقسیم شده بود، بهت خیره شد:
- «خونهات اینجاست، الِنا. توی سایهی من. و تا وقتی یاد نگیری چطور توی این دنیای کثیف زنده بمونی، حتی اجازه نداری از این اتاق بیرون بری. از این لحظه به بعد، تو تحتِ نظرِ مستقیمِ خودِ من هستی. حتی برای نفس کشیدن هم باید از من اجازه بگیری.»
او با سردی از اتاق بیرون رفت و صدای قفل شدنِ دوباره در، مثل صدای بسته شدنِ قفسِ یه پرندهی زیبا
- ۶۷۳
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط