بارانِ شدیدی به شیشهی ماشین میکوبید و دیدِ جاده رو تار
بارانِ شدیدی به شیشهی ماشین میکوبید و دیدِ جاده رو تار کرده بود. اریکا به دستهای لرزانش خیره شده بود که هنوز کیفِ کوچکش رو محکم گرفته بودن. بویِ عطرِ تلخِ پدرش هنوز روی کتِ کهنهاش حس میشد، اما خودش… خودش دیگه نبود.
ماشین جلوی دروازهی آهنیِ بزرگی که با پیچکهای سیاه پوشیده شده بود، ایستاد. سنگینیِ عمارت مثل یه کوه روی سینه اریکا حس میشد. راننده که مردی با کتوشلوار مشکی بود، بدون حرفی پیاده شد و در رو برای اریکا باز کرد. هوای سردِ شب با شدت توی صورتش خورد.
اریکا با قدمهای مردد از ماشین پیاده شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که درِ اصلیِ عمارت با صدای آرومی باز شد. نورِ گرمِ داخلِ خونه به شبِ تاریک پاشیده شد.
همهشون اونجا بودن. هفت نفر.
نامجون، بزرگتر از بقیه، جلوتر از همه ایستاده بود. نگاهش نگران ولی محکم بود؛ همون نگاهی که همیشه وقتی میخواست از چیزی محافظت کنه، داشت. کمی اونطرفتر، جیمین با چهرهای غمگین ایستاده بود و دستاش رو توی جیبش فرو برده بود، انگار سعی داشت جلوی لرزشِ دستاش رو بگیره.
اریکا توی چهارچوبِ در ایستاد. سکوتِ سنگینی بینشون بود که فقط با صدای بارش بارون شکسته میشد.
نامجون یه قدم جلو اومد. صداش آروم بود، انگار میترسید با یه صدای بلند، اریکا بشکنه.
«اریکا…»
اریکا سرش رو بلند کرد. چشمای خستهاش به هفت مردی افتاد که حالا قرار بود تنها پناهگاهش باشن. اونها بهش نگاه میکردن؛ نه مثل یه غریبه، بلکه مثل کسی که انگار بخشی از وجودشون رو گم کرده بودن و حالا دوباره پیداش کردن.
جونگکوک، که تا اون لحظه توی سایهی راهرو ایستاده بود، بالاخره تکونی خورد. نگاهش سرد بود، ولی وقتی به اریکا رسید، انگار تمامِ یخهای توی چشماش ذوب شد.
جونگکوک با صدایی بم و خشدار گفت: «دیگه لازم نیست بترسی، اریکا. ما اینجاییم.»
لاک کنید تا پارت بعدی رو بدم
ماشین جلوی دروازهی آهنیِ بزرگی که با پیچکهای سیاه پوشیده شده بود، ایستاد. سنگینیِ عمارت مثل یه کوه روی سینه اریکا حس میشد. راننده که مردی با کتوشلوار مشکی بود، بدون حرفی پیاده شد و در رو برای اریکا باز کرد. هوای سردِ شب با شدت توی صورتش خورد.
اریکا با قدمهای مردد از ماشین پیاده شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که درِ اصلیِ عمارت با صدای آرومی باز شد. نورِ گرمِ داخلِ خونه به شبِ تاریک پاشیده شد.
همهشون اونجا بودن. هفت نفر.
نامجون، بزرگتر از بقیه، جلوتر از همه ایستاده بود. نگاهش نگران ولی محکم بود؛ همون نگاهی که همیشه وقتی میخواست از چیزی محافظت کنه، داشت. کمی اونطرفتر، جیمین با چهرهای غمگین ایستاده بود و دستاش رو توی جیبش فرو برده بود، انگار سعی داشت جلوی لرزشِ دستاش رو بگیره.
اریکا توی چهارچوبِ در ایستاد. سکوتِ سنگینی بینشون بود که فقط با صدای بارش بارون شکسته میشد.
نامجون یه قدم جلو اومد. صداش آروم بود، انگار میترسید با یه صدای بلند، اریکا بشکنه.
«اریکا…»
اریکا سرش رو بلند کرد. چشمای خستهاش به هفت مردی افتاد که حالا قرار بود تنها پناهگاهش باشن. اونها بهش نگاه میکردن؛ نه مثل یه غریبه، بلکه مثل کسی که انگار بخشی از وجودشون رو گم کرده بودن و حالا دوباره پیداش کردن.
جونگکوک، که تا اون لحظه توی سایهی راهرو ایستاده بود، بالاخره تکونی خورد. نگاهش سرد بود، ولی وقتی به اریکا رسید، انگار تمامِ یخهای توی چشماش ذوب شد.
جونگکوک با صدایی بم و خشدار گفت: «دیگه لازم نیست بترسی، اریکا. ما اینجاییم.»
لاک کنید تا پارت بعدی رو بدم
- ۲۴۴
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط