پارت ۵۵
پارت ۵۵
خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پردههایِ سنگینِ اتاقِ طبقهیِ بالا به داخل میتابید و رقصِ ذراتِ گرد و غبار رو تویِ نور روشن میکرد. رزا رویِ تخت نشسته بود و به پنجره خیره بود. هنوز باورش نمیشد که این آرامشِ مطلق، واقعی باشه.
در با صدایِ آرومی باز شد و تهیونگ وارد شد. برخلافِ همیشه که لباسهایِ رسمی و کتوشلوارِ مافیایی میپوشید، یه شلوارِ راحتیِ تیره و یک تیشرتِ سادهیِ مشکی تنش بود که موهایِ بهمریختهاش رو جذابتر کرده بود. یه سینیِ کوچیک تویِ دستش بود که دو تا فنجانِ قهوه و کمی نانِ شیرین توش دیده میشد.
تهیونگ سینی رو رویِ پاتختی گذاشت و با لبخندِ گرمی که باعث میشد چشمهاش کشیده و زیباتر بشه، کنارِ رزا نشست.
— «صبحت بخیر… فکر کردم شاید دلت بخواد قبل از اینکه از تخت دل بکنی، یه چیزی بخوری.»
رزا لبخندی زد و کمی جلوتر رفت. حسِ خجالتِ صبحگاهی «دیگه لازم نیست نگرانِ چیزی باشی. این اتاق… این خونه… از این به بعد فقط جایش رو رویِ دستِ تهیونگ گذاشت.
— «خیلی قشنگه… اینکه لازم نیست نگرانِ هیچچیز باشم.»
تهیونگ قهوهیِ رزا رو به دستش داد. انگشتهایِ گرمش برایِ لحظهای پوستِ سردِ دستِ رزا رو لمس کرد.
— «دیگه لازم نیست نگرانِ چیزی باشی. این اتاق… این خونه… از این به بعد فقط جایِ امنِ ماست.»
اونها صبحانه رو با حرفهایِ معمولی و خندههایِ ریز خوردن. تهیونگ، اون مردی که همه ازش حساب میبردند، حالا با حوصله برایِ رزا از بچگیهاش میگفت، از چیزهایی که هیچوقت به هیچکس نگفته بود. رزا هم گوش میداد و حس میکرد هر لحظه داره بیشتر تویِ چشمهایِ تهیونگ غرق میشه.
تهیونگ فنجانش رو زمین گذاشت و با دستِ دیگهاش، تاری از موهایِ رزا رو پشتِ گوشش زد. صداش نرمتر و بمتر شد:
— «میدونی رزا؟ سالها بود که فکر میکردم تنهایی قویترم. اما دیشب… وقتی خواب بودی و نفسهات رو میشنیدم، فهمیدم تمامِ این مدت داشتم زندگی رو اشتباه میکردم. تو تنها چیزی هستی که به این زندگیِ سرد، رنگ داده.»
رزا چیزی نگفت، فقط سرش رو رویِ شونهیِ تهیونگ گذاشت. اونها برایِ چند دقیقه فقط تویِ سکوت نشستند، در حالی که صدایِ ضربانِ قلبهایِ همدیگه رو حس میکردند. هیچکس نبود، هیچچیزی نبود؛ فقط دو نفر که بالاخره تونسته بودن تویِ دنیایِ خودشون، یه خونه پیدا کنن.
تهیونگ به آرومی پیشونیِ رزا رو بوسید و زمزمه کرد:
— «امروز هیچکاری نداریم. فقط میخوام کنارت بمونم.»
خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پردههایِ سنگینِ اتاقِ طبقهیِ بالا به داخل میتابید و رقصِ ذراتِ گرد و غبار رو تویِ نور روشن میکرد. رزا رویِ تخت نشسته بود و به پنجره خیره بود. هنوز باورش نمیشد که این آرامشِ مطلق، واقعی باشه.
در با صدایِ آرومی باز شد و تهیونگ وارد شد. برخلافِ همیشه که لباسهایِ رسمی و کتوشلوارِ مافیایی میپوشید، یه شلوارِ راحتیِ تیره و یک تیشرتِ سادهیِ مشکی تنش بود که موهایِ بهمریختهاش رو جذابتر کرده بود. یه سینیِ کوچیک تویِ دستش بود که دو تا فنجانِ قهوه و کمی نانِ شیرین توش دیده میشد.
تهیونگ سینی رو رویِ پاتختی گذاشت و با لبخندِ گرمی که باعث میشد چشمهاش کشیده و زیباتر بشه، کنارِ رزا نشست.
— «صبحت بخیر… فکر کردم شاید دلت بخواد قبل از اینکه از تخت دل بکنی، یه چیزی بخوری.»
رزا لبخندی زد و کمی جلوتر رفت. حسِ خجالتِ صبحگاهی «دیگه لازم نیست نگرانِ چیزی باشی. این اتاق… این خونه… از این به بعد فقط جایش رو رویِ دستِ تهیونگ گذاشت.
— «خیلی قشنگه… اینکه لازم نیست نگرانِ هیچچیز باشم.»
تهیونگ قهوهیِ رزا رو به دستش داد. انگشتهایِ گرمش برایِ لحظهای پوستِ سردِ دستِ رزا رو لمس کرد.
— «دیگه لازم نیست نگرانِ چیزی باشی. این اتاق… این خونه… از این به بعد فقط جایِ امنِ ماست.»
اونها صبحانه رو با حرفهایِ معمولی و خندههایِ ریز خوردن. تهیونگ، اون مردی که همه ازش حساب میبردند، حالا با حوصله برایِ رزا از بچگیهاش میگفت، از چیزهایی که هیچوقت به هیچکس نگفته بود. رزا هم گوش میداد و حس میکرد هر لحظه داره بیشتر تویِ چشمهایِ تهیونگ غرق میشه.
تهیونگ فنجانش رو زمین گذاشت و با دستِ دیگهاش، تاری از موهایِ رزا رو پشتِ گوشش زد. صداش نرمتر و بمتر شد:
— «میدونی رزا؟ سالها بود که فکر میکردم تنهایی قویترم. اما دیشب… وقتی خواب بودی و نفسهات رو میشنیدم، فهمیدم تمامِ این مدت داشتم زندگی رو اشتباه میکردم. تو تنها چیزی هستی که به این زندگیِ سرد، رنگ داده.»
رزا چیزی نگفت، فقط سرش رو رویِ شونهیِ تهیونگ گذاشت. اونها برایِ چند دقیقه فقط تویِ سکوت نشستند، در حالی که صدایِ ضربانِ قلبهایِ همدیگه رو حس میکردند. هیچکس نبود، هیچچیزی نبود؛ فقط دو نفر که بالاخره تونسته بودن تویِ دنیایِ خودشون، یه خونه پیدا کنن.
تهیونگ به آرومی پیشونیِ رزا رو بوسید و زمزمه کرد:
— «امروز هیچکاری نداریم. فقط میخوام کنارت بمونم.»
- ۷۹۲
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط