شادی به ظاهر، منتها از درد لبریزی
شادی به ظاهر، منتها از درد لبریزی
اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی ...
وقتی نگاهم می کنی از عمقِ تنهایی
داری نمک بر زخم یک دیوانه می ریزی
درمانده ام، درمان دردت را نمی دانم
شرمنده ام، قابل ندارم چیز ناچیزی
ای کاش لختی چوبِ رختِ خلوتت باشم
تنهایی ات را روی دوش من بیاویزی
«من» سیصد و سالی است در چشمان تو گم شد
شاید از این خواب هزاران ساله برخیزی
اما تو خوابت برده و حتی درون خواب
هر وقت می بینم تو را، با غم گلاویزی
دنیا به کام هیچ کس شیرین نخواهد ماند
ای بیستون بی شک تو هم یک روز می ریزی
ناف تو را با درد از روز ازل بستند
اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی
اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی ...
وقتی نگاهم می کنی از عمقِ تنهایی
داری نمک بر زخم یک دیوانه می ریزی
درمانده ام، درمان دردت را نمی دانم
شرمنده ام، قابل ندارم چیز ناچیزی
ای کاش لختی چوبِ رختِ خلوتت باشم
تنهایی ات را روی دوش من بیاویزی
«من» سیصد و سالی است در چشمان تو گم شد
شاید از این خواب هزاران ساله برخیزی
اما تو خوابت برده و حتی درون خواب
هر وقت می بینم تو را، با غم گلاویزی
دنیا به کام هیچ کس شیرین نخواهد ماند
ای بیستون بی شک تو هم یک روز می ریزی
ناف تو را با درد از روز ازل بستند
اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی
- ۱.۵k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط