──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹⁷
اما چیزی که بیشتر از هر چیزی منو شوکه کرد..
خبر مـرگ جیان بود.
وقتی پیداش کردن،دیگه زنده نبود.
هیچکس چیزی دربارهی آخرین لحظههای زندگیش نگفت.
و من هم هیچوقت نپرسیدم.
فقط برای مدت زیادی به این فکر میکردم که چطور یک نفر میتونه اینهمه خشم،حسادت و درد رو با خودش حمل کنه..
تا جایی که دیگه چیزی از خودش باقی نمونه.
اون شب..
خیلی چیزها تموم شد.
یه عروسی.
یه هویت جعلی.
یه خانوادهی گرفتار در گذشته..
اما زندگی من..
تازه داشت شروع میشد..
یه زندگی متفاوت کنار کسی که دوستش داشتم.
_رینا؟..
پتوی کوچیکی که روی شونه هام بود رو به تنم فشار دادم و سرمو برگردوندم.
+دوهیون..زود بیدار شدی!
کنارم وایساد و با لبخند کوچیکی گفت:میخواستم همراه شما صبحونه بخورم
لبخندم پررنگ تر شد و سرشو نوازش کردم.
_کی دوباره میتونم بابا رو ببینم؟
دلم برای غمی که توی صداش بود لرزید.
نفسمو آروم بیرون دادم.
بخارش توی هوا محو شد..
به دریایی که از سرمای زمستون پیش رو یخ زده بود چشم دوختم و گفتم:به زودی..
زندگی این بچه..خیلی غمناکه.
حقیقت رو وقتی بزرگتر شد میفهمه و میترسم اونموقعه زندگیش تباه بشه.
دو هیون چند قدم جلو رفت و سرشو بالا آورد.
به درخت های لُختی که سر به آسمون کشیده بودن خیره شد و گفت:منم یه روزی قدم بلند میشه،مثل این درختا،بعد مثل بابا قوی میشم
لبخند دردناکی زدم و سرمو اروم تکون دادم.
_دوهیون..گیران ماریت(یه صبحونه کرهای) آمادهست
صدای آجوما بود.
دو هیون با ذوق به سمت کلبه دوید.
_اومدم هالمونی(مادربزرگ)
آجوما خیلی مهربونه از وقتی اومدیم اینجا یه عالمه ازمون پزیرایی کرده.
بعد از اینکه عمارت رو ترک کردیم توی ساحل خلوت جزیره ججو یه مراسم ازدواج کوچیک گرفتیم.
توی غروب آفتاب کنار موج دریا باهم عهد بستیم که بدون توجه به گذشته و اون عمارت یه آینده زیبا باهم بسازیم.
تنها مهمون هامون مینهیوک،رزا و کای بودن.
راستی..
رزا و کای هم همین روزا باهم ازدواج میکنن.
و اینطور که از کای شنیدم میخوان عضو یه سازمان مامور مخفی بشن..
من و جونگکوک بعد از ازدواج تصمیم گرفتیم بیایم پیش آجوما و دوهیون.
احساس کردیم اگه مدتی کنار دوهیون بمونیم کمتر احساس تنهایی میکنه.
یهو با گرمایی که کمرم احساس کرد به خودم اومدم.
جونگکوک از پشت بغلم کرده بود.
سرشو توی گردنم فرو برد و گفت:دیشب یه کابوس بد دیدم
+چه کابوسی؟
_حتی نمیخوام راجبش حرف بزنم
دستمو بالا آوردم و آروم موهاشو نوازش کردم.
جنگل رو مه گرفته بود و سرما تا استخون پیش میرفت.
آروم برگرستم و صورتشو با دستام قاب کردم.
چون تازه از خواب بیدار شده بود صورتش کمی پف داشت و گونه ها و دماغش از سرما سرخ شده بودن.
سرشو پایین انداخت،لبخند محوی زد و چشم به شکمم دوخت.
دستشو آروم گذاشت روش و گفت:هنوز هم حالت تهوع داری؟
+نه دیگه اذیت نمیشم،آجوما میگه چون روزای اول زیاد حالت تهوع داشتم احتمالا دختره
لبخندش پررنگ تر شد.
بوسه ای روی پیشونیم کاشت و گفت:اگه دختر باشه..مطمئنم مثل تو خوشگله
آروم خندیدم و توی آغوش گرمش گم شدم.
من هویتهای زیادی رو زندگی کردم..
رزا بودم..
یه جاسوس بودم..
وارث خاندان کیم بودم..
اما بین تمام اون اسمها و نقشها..
بالاخره خودم رو پیدا کردم.
رینا..
دختری که برای پیدا کردن حقیقت،مدتی طولانی پشت یه نقاب زندگی کرد..
و حالا فهمیده بود گاهی برای رسیدن به خوشبختی،لازم نیست چیزی رو پنهان کنی.
فقط باید شجاعت این رو داشته باشی که خودت باشی.
و در نهایت تنها چیزی که میخواستم خوشبختی کنار کسی بود که از اعماق وجودم دوستش داشتم.
کسی که عمق اقیانوس تاریک نگاهش من رو تا ابد غرق خودش کرده بود.
کسی که وقتی کنارش بودم احساس خوشبختی میکردم..
عشق مقدس است و هیچ نقابی یارای پنهان کردنش را ندارد.
پایان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹¹⁷
اما چیزی که بیشتر از هر چیزی منو شوکه کرد..
خبر مـرگ جیان بود.
وقتی پیداش کردن،دیگه زنده نبود.
هیچکس چیزی دربارهی آخرین لحظههای زندگیش نگفت.
و من هم هیچوقت نپرسیدم.
فقط برای مدت زیادی به این فکر میکردم که چطور یک نفر میتونه اینهمه خشم،حسادت و درد رو با خودش حمل کنه..
تا جایی که دیگه چیزی از خودش باقی نمونه.
اون شب..
خیلی چیزها تموم شد.
یه عروسی.
یه هویت جعلی.
یه خانوادهی گرفتار در گذشته..
اما زندگی من..
تازه داشت شروع میشد..
یه زندگی متفاوت کنار کسی که دوستش داشتم.
_رینا؟..
پتوی کوچیکی که روی شونه هام بود رو به تنم فشار دادم و سرمو برگردوندم.
+دوهیون..زود بیدار شدی!
کنارم وایساد و با لبخند کوچیکی گفت:میخواستم همراه شما صبحونه بخورم
لبخندم پررنگ تر شد و سرشو نوازش کردم.
_کی دوباره میتونم بابا رو ببینم؟
دلم برای غمی که توی صداش بود لرزید.
نفسمو آروم بیرون دادم.
بخارش توی هوا محو شد..
به دریایی که از سرمای زمستون پیش رو یخ زده بود چشم دوختم و گفتم:به زودی..
زندگی این بچه..خیلی غمناکه.
حقیقت رو وقتی بزرگتر شد میفهمه و میترسم اونموقعه زندگیش تباه بشه.
دو هیون چند قدم جلو رفت و سرشو بالا آورد.
به درخت های لُختی که سر به آسمون کشیده بودن خیره شد و گفت:منم یه روزی قدم بلند میشه،مثل این درختا،بعد مثل بابا قوی میشم
لبخند دردناکی زدم و سرمو اروم تکون دادم.
_دوهیون..گیران ماریت(یه صبحونه کرهای) آمادهست
صدای آجوما بود.
دو هیون با ذوق به سمت کلبه دوید.
_اومدم هالمونی(مادربزرگ)
آجوما خیلی مهربونه از وقتی اومدیم اینجا یه عالمه ازمون پزیرایی کرده.
بعد از اینکه عمارت رو ترک کردیم توی ساحل خلوت جزیره ججو یه مراسم ازدواج کوچیک گرفتیم.
توی غروب آفتاب کنار موج دریا باهم عهد بستیم که بدون توجه به گذشته و اون عمارت یه آینده زیبا باهم بسازیم.
تنها مهمون هامون مینهیوک،رزا و کای بودن.
راستی..
رزا و کای هم همین روزا باهم ازدواج میکنن.
و اینطور که از کای شنیدم میخوان عضو یه سازمان مامور مخفی بشن..
من و جونگکوک بعد از ازدواج تصمیم گرفتیم بیایم پیش آجوما و دوهیون.
احساس کردیم اگه مدتی کنار دوهیون بمونیم کمتر احساس تنهایی میکنه.
یهو با گرمایی که کمرم احساس کرد به خودم اومدم.
جونگکوک از پشت بغلم کرده بود.
سرشو توی گردنم فرو برد و گفت:دیشب یه کابوس بد دیدم
+چه کابوسی؟
_حتی نمیخوام راجبش حرف بزنم
دستمو بالا آوردم و آروم موهاشو نوازش کردم.
جنگل رو مه گرفته بود و سرما تا استخون پیش میرفت.
آروم برگرستم و صورتشو با دستام قاب کردم.
چون تازه از خواب بیدار شده بود صورتش کمی پف داشت و گونه ها و دماغش از سرما سرخ شده بودن.
سرشو پایین انداخت،لبخند محوی زد و چشم به شکمم دوخت.
دستشو آروم گذاشت روش و گفت:هنوز هم حالت تهوع داری؟
+نه دیگه اذیت نمیشم،آجوما میگه چون روزای اول زیاد حالت تهوع داشتم احتمالا دختره
لبخندش پررنگ تر شد.
بوسه ای روی پیشونیم کاشت و گفت:اگه دختر باشه..مطمئنم مثل تو خوشگله
آروم خندیدم و توی آغوش گرمش گم شدم.
من هویتهای زیادی رو زندگی کردم..
رزا بودم..
یه جاسوس بودم..
وارث خاندان کیم بودم..
اما بین تمام اون اسمها و نقشها..
بالاخره خودم رو پیدا کردم.
رینا..
دختری که برای پیدا کردن حقیقت،مدتی طولانی پشت یه نقاب زندگی کرد..
و حالا فهمیده بود گاهی برای رسیدن به خوشبختی،لازم نیست چیزی رو پنهان کنی.
فقط باید شجاعت این رو داشته باشی که خودت باشی.
و در نهایت تنها چیزی که میخواستم خوشبختی کنار کسی بود که از اعماق وجودم دوستش داشتم.
کسی که عمق اقیانوس تاریک نگاهش من رو تا ابد غرق خودش کرده بود.
کسی که وقتی کنارش بودم احساس خوشبختی میکردم..
عشق مقدس است و هیچ نقابی یارای پنهان کردنش را ندارد.
پایان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹۹۵
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط