{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(معجزه زندگی)

(معجزه زندگی)
پارت هفده


صبح با آروم پلک از رو هم برداشت هیچ صدا ای به گوشش نمی‌خورد باز هم پلک رو هم گذاشت تا بلکه تو اتاق کوچیک و چوبی خودش باشه ولی ٫ اخخخ خدا این شکنجه کی تموم میشه خدا ٫ کلافه گریه الکی در آورد سپس. تند هر دو دستش را روی تخت زد و روش نشست
کله اتاق رو نگاه کرد
یک اتاق بچگونه با تم آبی خیلی هم زیبا بود آروم کفش هایش را پاش کرد سپس با قدم های آهسته سمت گهواره ای رفت پسر بچه رو سینش خواب بود خیلی آروم و ناز بانمک و شیرین حس خوبی به هر دید آدم میداد
نرم لبخند زد و دست رو آن موهای بلند و مشکیش کشید
با قدم های اهسته از اتاق خارج شد بلافاصله سمت سالن رفت
تهیونگ را دید که روی صندلی نشسته بود و خیلی جدی تبلت به دست جلوش خوراکی ها صبحونه ای گذاشته بودن
آروم سر بلند کرد و زل زد به ات
تهیونگ: صبح بخیر
دخترک آروم لبخند زد سپس گفت
ات: میتونم صورتمو بشورم ؟
تهیونگ: البته که میتونی برو تو اتاقمون
دخترک آروم سری تکون داد هنوز که هنوز هم بود عادت نکرده بود " اتاقمون " حتی کلمه اش هم برایش سخت بود بعد از شستن صورتش بازگشت کرد به آشپزخانه تهیونگ هنوز هم سر تو تبلت اش بود وقتی از وجود ات خبر دار شد که هنوز کمتر در ایستاده بود آروم گفت
تهیونگ: ببینم پاهات چوبین یا آهنی بیا بشین یه چیزی بخور دیگه
دخترک خیلی آروم و خجالت زده سمتش هجوم برد بلافاصله صندلی روبه رو اش را کشید بیرون ولی تهیونگ گفت
تهیونگ: اینجا نه اینجا
به صندلی کنار خودش اشاره کرد دخترک نفس عمیقی کشید سپس آروم رفت و کنار تهیونگ نشست لبش را خیس کرد و منتظر ماند تهیونگ کلافه تر گفت
تهیونگ: ای بابا خوب صبحونه خودتو بخور میخواهی من بدم دهنت چرا اینقدر خجالت میکشی
ات: من خجالت نمیکشم
تهیونگ: دستت درد نکنه چه کار بزرگی می‌کنی برام
دخترک آورم خندید سپس دست هایش را زیر چونش گذاشت
ات : چرا داد میزنی
تهیونگ پزخند زد و تبلت را روی میز گذاشت
تهیونگ: چی شد دخترم بدش میاد ..
دخترک به شدت اخم کرد و پیشانی تو هم رفت عصبی ولی آورم گفت
ات : هی من دختر تو نیستم پس دیگه نگو
تهیونگ مرموزانه به میز نزدیک شد سپس دستش را برد سمت چونه دخترک و زیر چونش گذاشت و صورتش را سمت صورت خودش نزدیک کرد
تهیونگ: انگار بدت میاد بهت بگم دخترم
ات : معلومه که بدم میاد
تند صورتش را کنار زد سپس زل زد به رولت های خوشمزه تهیونگ به خوبی از این گرسنه گی دخترک متوجه شد سپس به صندلی تکیه داد
تهیونگ: چه قدر خری تو خوب بخور دیگه
ات: ممنون


عزیزم برات فیک گذاشتم @yonjin953
دیدگاه ها (۲)

معجزه زندگی )پارت هجده با لبخند مشغول خوردن اش شد ولی تهیونگ...

معجزه زندگی )پارت نوزده تهیونگ: کافیه تارا گمشو بیرون ... حا...

بوسه دردناک )پارت ۱۱۵ انگشتری که...

بوسه دردناک )پارت ۱۱۴ گذشته تلخ ...

.......//برده ی زیبا//........

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

Part 3

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

چند پارتی تهیونگ

پارت:۷یک دختر با ناز و عشوه میاد سمت میزات اینا و ات رو از پ...

جادویی به نام عشق

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

چندپارتی تهیونگ

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط