{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیم

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین باهاشون کلاس نداشت و دلتنگش شده بود. بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنه.

از کلاس بیرون اومدن. وونی یهو گفت: «ات من میرم سمت پارکینگ، جی‌هوپ اومده دنبم. بعداً می‌بینمت.»

ات خندید. «باز هم جی‌هوپ؟ دیروز که تا صبح...»

وونی دستش رو گذاشت روی دهن ات. «خفه شو! بعداً می‌بینمت!» و با صورت سرخ دوید.

تهیونگ و جونگ‌کوک پشت سر ات بودن. از سالن بزرگ رد شدن. وقتی به در اصلی رسیدن، ات یهو رها کرد و دوید.

جیمین کنار ماشین ایستاده بود. کت شلوار مشکی، پیراهن سفید، موهای مرتب. به محض اینکه ات رو دید، لبخند زد. همون لبخند عمیق و آرومی که فقط مال ات بود.

ات پرید توی بغلش. دستهاش رو انداخت دور گردنش. «آخیشش... چقدر دلم برات تنگ شده بود، جیمین.»

جیمین محکم بغلش کرد. یک دستش دور کمر ات، یکی توی موهاش. صورتش رو گذاشت توی گردن ات و نفس کشید. بوی ات، اون بوی خاصی که دیگه مال خودش شده بود.

«منم دلم برات تنگ شده بود، عمرم.»

تهیونگ رسید. ایستاد و با اخم تصنعی گفت: «اَهم... بریم دیگه؟ مگه تا شب میخواین همینجا بمونین؟»

جیمین خندید و آروم ات رو ول کرد. ولی دستش رو از کمر ات برنداشت. «هوم، بریم.»

ات آروم از بغل جیمین بیرون اومد. ولی همون موقع، جیمین یکی از دستاش رو گرفت. از اونور، جونگ‌کوک هم با سرعت خودش رو رسوند و دست دیگه‌ی ات رو گرفت. تهیونگ هم مثل همیشه پشت سرش راه میفتاد. یه قافله‌ی چهارنفره.

چند تا دانشجو از دور نگاه می‌کردن. بعضی با تعجب، بعضی با لبخند، بعضی با حسادت. ولی برای ات و سه پسرش، مهم نبود.

رسیدن به ماشین. تهیونگ سمت صندلی راننده رفت. جیمین کنارش نشست. جونگ‌کوک در عقب رو باز کرد و ات سوار شد. بعد خودش نشست کنارش. ات روی صندلی لم داد و سرش رو گذاشت روی شونه‌ی جونگ‌کوک. خسته بود، اما خستگی خوبی بود.

تهیونگ ماشین رو روشن کرد و آروم حرکت کرد سمت خونه.

جیمین از آینهٔ عقب به ات نگاه کرد. صورتش آروم بود، چشماش نیمه‌باز. «ات، نفسم... حالت چطوره؟»

ات همونطور که تو بغل جونگ‌کوک لم داده بود، با صدای خواب‌آلود و رضایت‌بخشی گفت: «خوبم...»

چند لحظه سکوت آروم. فقط صدای موتور ماشین و نفس‌هاشون.

بعد جیمین یهو گفت: «بیبی، فردا آخر هفتس. قراره بریم بوسان، یادت رفت؟»

ات چشماش رو باز کرد. یه لبخند کوچیک روی لبش نشست. «مامانم گفته بریم آشناتون کنم. البته اگه شماها بخواین.»

جیمین بدون معطلی گفت: «معلومه که می‌خوایم، نفسم. پس فردا میریم. حتماً.»

تهیونگ از بغل دستی گفت: «بابای ات که شکارچیه، تفنگ داره یادته؟»

جونگ‌کوک از عقب خندید. «تو که ترسو شدی تهیونگ. من که میرم. برا چی میترسم؟»

تهیونگ غرید: «نمیترسم... فقط دارم احتیاط میکنم.»

ات خندید. خنده‌ای که تمام خستگی روز رو شست. «باشه، پس من به مامانم خبر میدم. آماده باشین برای خونوادهٔ من.»

جیمین برگشت و یه نگاه عاشقانه به ات کرد. «ما برای هر چیزی آماده‌ایم. فقط تو باشی کنارمون.»

ات صورتش رو تو شونه‌ی جونگ‌کوک قایم کرد که سرخیش دیده نشه. جونگ‌کوک بوسه‌ای زد بالای سرش. تهیونگ از آیینه بهشون نگاه کرد و لبخند زد.

ماشین رفت تو جاده‌ی خلوت. چهار نفر، یک دل، یک راه...
دیدگاه ها (۰)

رمان دختر خاص پارت 29ات و وونی وارد کلاس شدن. سه پسر هم پشت ...

تکپارتی جونگ کوک

رمان دختر خاص پارت 27ات با یه لبخند کوچیک و یه کم خستگی تو چ...

رمان دختر خاص پارت 28فلش‌بک به دیشب – ماشین جی‌هوپصدای موزیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط