پارت ۲(عجیبه پارت دادم)

پیامی کوتاه و دلهره‌آور
کلاس تمام شد. دانش‌آموزان با عجله از کلاس خارج می‌شدند. مایکی صبر کرد تا کلاس تقریباً خالی شود. یونا داشت وسایلش را جمع می‌کرد. مایکی بلند شد و به سمت میز یونا رفت. قلبش تندتند می‌زد. دستش را در جیب شلوارش فرو برد و یک تکه کاغذ کوچک بیرون آورد. کاغذی که با دست‌خط خودش چیزی رویش نوشته بود.
"یونا، میشه بعد از مدرسه بیای به ساختمون متروکه پشت ایستگاه قطار؟ باید باهات حرف بزنم. مهم."
با حالتی خونسرد، کاغذ را روی کتاب یونا گذاشت. یونا سر بلند کرد. چشم‌هایشان برای لحظه‌ای به هم گره خورد. مایکی حس کرد گونه‌هایش کمی داغ شده‌اند، اما به روی خودش نیاورد. "منتظرت می‌مونم،" فقط همین را گفت و قبل از اینکه یونا چیزی بگوید، از کلاس خارج شد.
یونا با تعجب به کاغذ نگاه کرد. "ساختمون متروکه؟" زیر لب زمزمه کرد. "مهم؟" قلبش در سینه می‌کوبید. دست‌خط مایکی بود. این دعوت، غیرمعمول بود. او معمولاً اینقدر رسمی رفتار نمی‌کرد. هزاران فکر به ذهنش هجوم آورد. نکند اتفاقی افتاده باشد؟ نکند قرار است حرفی بزند که او را ناامید کند؟ دلهره‌ای شیرین و تلخ در وجودش پیچید. با دست‌های لرزان کاغذ را در کیفش گذاشت. باید می‌رفت.



گند زدم میدونم



به بزرگی خودتون ببخشید
دیدگاه ها (۱)

......پارت. دوازدهم......

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

....پارت بیستم....

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت 3

پارت دو

داستان

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

𓆩 پارت ۶۲ 𓆪 🖤ات با دیدن برگه، رنگش پرید.— جیمین، بذار توضیح ...

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط