......پارت. دوازدهم......
part:12
پارت ۱۲ — فاصلهای که باید کم میشد
چند روز از ازدواج سوهی و یونگی گذشته بود.
زندگی در عمارت تقریباً همان شکل قبل را داشت.
یونگی بیشتر روزها سر کار بود و سوهی هم کمکم به فضای خانه عادت میکرد.
اما یک چیز هنوز برایش عجیب بود...
یونا.
دختر کوچولو بیشتر وقتش را در اتاق خودش میگذراند.
ساکت بود.
خیلی ساکت.
نه با خدمتکارها حرف میزد، نه با یونگی و نه حتی با سوهی.
البته سوهی دیگر از این سکوت ناراحت نمیشد.
فهمیده بود یونا برای ارتباط برقرار کردن از اشاره و نگاه استفاده میکند.
آن روز بعدازظهر، سوهی در سالن نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند وسیله بود که یونا آرام وارد شد.
عروسکش را در آغوش گرفته بود.
سوهی سرش را بلند کرد.
— اومدی؟
یونا سر تکان داد.
سوهی لبخند زد.
— بیا بشین.
یونا کنار او نشست.
سوهی چند مداد رنگی روی میز گذاشت.
— نقاشی دوست داری؟
چشمهای یونا کمی برق زد.
آرام سر تکان داد.
سوهی کاغذی جلویش گذاشت.
— پس بکش.
یونا مداد را برداشت و شروع به نقاشی کرد.
سوهی هم کنارش نشست.
چند دقیقه گذشت.
بعد یونا کاغذ را برداشت و به سمت سوهی گرفت.
روی کاغذ سه نفر کشیده شده بودند.
یک مرد...
یک زن...
و یک دختر کوچک.
سوهی با لبخند گفت:
— اینا کیان؟
یونا با انگشت به مرد اشاره کرد.
بعد به زن.
بعد خودش را نشان داد.
سوهی لبخندش عمیقتر شد.
— اینا تو و بابات و...
دستش را روی سینهاش گذاشت.
— من؟
یونا چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام سر تکان داد.
قلب سوهی لرزید.
لبخند زد.
— باشه.
یونا دوباره مشغول نقاشی شد.
سوهی به کاغذ نگاه کرد.
برای اولین بار احساس کرد یونا شاید کمکم دارد او را قبول میکند.
اما همان لحظه صدای باز شدن در ورودی آمد.
هر دو برگشتند.
یونگی وارد عمارت شد.
کت مشکیاش را درآورد و به یکی از خدمتکارها داد.
نگاهش به سالن افتاد.
سوهی و یونا کنار هم نشسته بودند.
یونگی برای لحظهای مکث کرد.
بعد به سمتشان آمد.
— اینجا چیکار میکنید؟
سوهی لبخند زد.
— نقاشی میکشیم.
یونگی نگاهش را روی کاغذ انداخت.
سه نفر.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش روی یونا ثابت شد.
— قشنگه.
یونا چیزی نگفت.
فقط مدادش را محکمتر در دست گرفت.
یونگی کنار مبل نشست.
— میتونم ببینمش؟
یونا کاغذ را به سمت سوهی کشید.
سوهی آن را برداشت.
— بیا.
کاغذ را به یونگی داد.
یونگی نگاهش کرد.
برای اولین بار در چند روز گذشته، لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.
— خوب کشیدی.
یونا سرش را پایین انداخت.
یونگی دستش را جلو برد.
میخواست موهای دخترش را نوازش کند.
اما یونا کمی عقب رفت.
حرکتش آنقدر سریع بود که سوهی هم متوجه شد.
یونگی دستش را پایین آورد.
هیچ چیزی نگفت.
سوهی به صورت یونا نگاه کرد.
ترس کوتاهی در چشمهایش دیده بود.
اما نمیدانست چرا.
یونگی از جا بلند شد.
— من میرم اتاق کار.
بعد رو به سوهی گفت:
— شام ساعت هشت.
سوهی سر تکان داد.
یونگی از سالن خارج شد.
چند ثانیه بعد، سوهی آرام به یونا نگاه کرد.
— از بابات میترسی؟
یونا فوراً نگاهش را پایین انداخت.
سوهی چیزی نگفت.
فقط دست کوچکش را گرفت.
یونا دستش را پس نکشید.
اما سوهی همانجا یک تصمیم گرفت.
قرار نبود عجله کند.
اول باید اعتماد یونا را به دست میآورد.
بعد...
اگر لازم بود، خودش میفهمید چرا دختر کوچکی که زمانی کنار پدرش خوشحال بوده، حالا حتی از نزدیک شدن او میترسد.
ادامه دارد.....🌙
اسلاید ۲ نقاشی یونا
#فیک#رمان
پارت ۱۲ — فاصلهای که باید کم میشد
چند روز از ازدواج سوهی و یونگی گذشته بود.
زندگی در عمارت تقریباً همان شکل قبل را داشت.
یونگی بیشتر روزها سر کار بود و سوهی هم کمکم به فضای خانه عادت میکرد.
اما یک چیز هنوز برایش عجیب بود...
یونا.
دختر کوچولو بیشتر وقتش را در اتاق خودش میگذراند.
ساکت بود.
خیلی ساکت.
نه با خدمتکارها حرف میزد، نه با یونگی و نه حتی با سوهی.
البته سوهی دیگر از این سکوت ناراحت نمیشد.
فهمیده بود یونا برای ارتباط برقرار کردن از اشاره و نگاه استفاده میکند.
آن روز بعدازظهر، سوهی در سالن نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند وسیله بود که یونا آرام وارد شد.
عروسکش را در آغوش گرفته بود.
سوهی سرش را بلند کرد.
— اومدی؟
یونا سر تکان داد.
سوهی لبخند زد.
— بیا بشین.
یونا کنار او نشست.
سوهی چند مداد رنگی روی میز گذاشت.
— نقاشی دوست داری؟
چشمهای یونا کمی برق زد.
آرام سر تکان داد.
سوهی کاغذی جلویش گذاشت.
— پس بکش.
یونا مداد را برداشت و شروع به نقاشی کرد.
سوهی هم کنارش نشست.
چند دقیقه گذشت.
بعد یونا کاغذ را برداشت و به سمت سوهی گرفت.
روی کاغذ سه نفر کشیده شده بودند.
یک مرد...
یک زن...
و یک دختر کوچک.
سوهی با لبخند گفت:
— اینا کیان؟
یونا با انگشت به مرد اشاره کرد.
بعد به زن.
بعد خودش را نشان داد.
سوهی لبخندش عمیقتر شد.
— اینا تو و بابات و...
دستش را روی سینهاش گذاشت.
— من؟
یونا چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام سر تکان داد.
قلب سوهی لرزید.
لبخند زد.
— باشه.
یونا دوباره مشغول نقاشی شد.
سوهی به کاغذ نگاه کرد.
برای اولین بار احساس کرد یونا شاید کمکم دارد او را قبول میکند.
اما همان لحظه صدای باز شدن در ورودی آمد.
هر دو برگشتند.
یونگی وارد عمارت شد.
کت مشکیاش را درآورد و به یکی از خدمتکارها داد.
نگاهش به سالن افتاد.
سوهی و یونا کنار هم نشسته بودند.
یونگی برای لحظهای مکث کرد.
بعد به سمتشان آمد.
— اینجا چیکار میکنید؟
سوهی لبخند زد.
— نقاشی میکشیم.
یونگی نگاهش را روی کاغذ انداخت.
سه نفر.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش روی یونا ثابت شد.
— قشنگه.
یونا چیزی نگفت.
فقط مدادش را محکمتر در دست گرفت.
یونگی کنار مبل نشست.
— میتونم ببینمش؟
یونا کاغذ را به سمت سوهی کشید.
سوهی آن را برداشت.
— بیا.
کاغذ را به یونگی داد.
یونگی نگاهش کرد.
برای اولین بار در چند روز گذشته، لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.
— خوب کشیدی.
یونا سرش را پایین انداخت.
یونگی دستش را جلو برد.
میخواست موهای دخترش را نوازش کند.
اما یونا کمی عقب رفت.
حرکتش آنقدر سریع بود که سوهی هم متوجه شد.
یونگی دستش را پایین آورد.
هیچ چیزی نگفت.
سوهی به صورت یونا نگاه کرد.
ترس کوتاهی در چشمهایش دیده بود.
اما نمیدانست چرا.
یونگی از جا بلند شد.
— من میرم اتاق کار.
بعد رو به سوهی گفت:
— شام ساعت هشت.
سوهی سر تکان داد.
یونگی از سالن خارج شد.
چند ثانیه بعد، سوهی آرام به یونا نگاه کرد.
— از بابات میترسی؟
یونا فوراً نگاهش را پایین انداخت.
سوهی چیزی نگفت.
فقط دست کوچکش را گرفت.
یونا دستش را پس نکشید.
اما سوهی همانجا یک تصمیم گرفت.
قرار نبود عجله کند.
اول باید اعتماد یونا را به دست میآورد.
بعد...
اگر لازم بود، خودش میفهمید چرا دختر کوچکی که زمانی کنار پدرش خوشحال بوده، حالا حتی از نزدیک شدن او میترسد.
ادامه دارد.....🌙
اسلاید ۲ نقاشی یونا
#فیک#رمان
- ۱۱.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط