پارت 3
— «تو... از اول بیدار بودی؟»
مایکی خیلی خونسرد گفت:
— «نه.»
— «دروغ میگی.»
— «شاید.»
ا/ت بالش را برداشت و آرام به سمتش زد.
— «خیلی بدجنسی!»
مایکی بالش را گرفت و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد، برخلاف انتظار ا/ت، گوشهی لبش بالا رفت.
— «دوباره بزن.»
— «چی؟»
— «خوشم اومد.»
ا/ت خندهاش گرفت.
همین خنده باعث شد مایکی ساکت شود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ا/ت متوجه شد.
— «چیه؟»
مایکی خیلی آرام گفت:
— «هیچی.»
— «پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
مایکی کمی جلو آمد.
— «چون وقتی میخندی، قشنگتر میشی.»
لبخند ا/ت کمرنگ شد.
هنوز با خودش درگیر بود.
دوست داشتن مایکی برایش ساده نبود.
مردی که روبهرویش نشسته بود همان مردی بود که آزادیاش را از او گرفته بود؛ همان کسی که اسمش کافی بود تا افراد زیادی از ترس ساکت شوند.
اما همین مرد حالا با موهای نامرتب روی تخت نشسته بود و با حالتی عجیب و کودکانه به او نگاه میکرد.
مایکی آهسته گفت:
— «هنوز ازم میترسی؟»
ا/ت جواب نداد.
مایکی نگاهش را پایین انداخت.
— «میدونم چرا.»
صدایش دیگر آن حالت مطمئن همیشگی را نداشت.
— «من کار درستی نکردم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
مایکی ادامه داد:
— «نباید مجبورَت میکردم بیای اینجا.»
اتاق ساکت شد.
ا/ت انتظار چنین حرفی را نداشت.
— «پس چرا این کارو کردی؟»
مایکی چند لحظه سکوت کرد.
— «چون برای اولین بار توی زندگیم، چیزی رو میخواستم که نمیتونستم به دستش بیارم.»
نگاهش را بالا آورد.
— «تو.»
ا/ت قلبش فشرده شد.
— «ولی این دلیل نمیشه حق داشته باشی منو بدزدی.»
— «میدونم.»
مایکی این بار بدون بحث پذیرفت.
بعد خیلی آرام گفت:
— «اگه یه روز بخوای بری... خودم میبرمت.»
ا/ت مات ماند.
— «جدی؟»
— «آره.»
— «حتی اگه دیگه برنگردم؟»
مایکی لبخند تلخی زد.
— «اون قسمت رو دوست ندارم.»
ا/ت برای اولین بار دستش را جلو برد و انگشتهایش را روی دست مایکی گذاشت.
مایکی فوراً ساکت شد.
به دستهایشان نگاه کرد.
انگار همین لمس کوچک برایش از هر چیزی مهمتر بود.
— «ولی...»
مایکی سرش را بالا آورد.
ا/ت آرام گفت:
— «فعلاً نمیخوام برم.»
چشمهای مایکی کمی بازتر شد.
— «واقعاً؟»
ا/ت خندید.
— «آره.»
مایکی بدون اینکه چیزی بگوید، خودش را جلو کشید و سرش را روی شانهی ا/ت گذاشت.
مایکی خیلی خونسرد گفت:
— «نه.»
— «دروغ میگی.»
— «شاید.»
ا/ت بالش را برداشت و آرام به سمتش زد.
— «خیلی بدجنسی!»
مایکی بالش را گرفت و برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد، برخلاف انتظار ا/ت، گوشهی لبش بالا رفت.
— «دوباره بزن.»
— «چی؟»
— «خوشم اومد.»
ا/ت خندهاش گرفت.
همین خنده باعث شد مایکی ساکت شود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ا/ت متوجه شد.
— «چیه؟»
مایکی خیلی آرام گفت:
— «هیچی.»
— «پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
مایکی کمی جلو آمد.
— «چون وقتی میخندی، قشنگتر میشی.»
لبخند ا/ت کمرنگ شد.
هنوز با خودش درگیر بود.
دوست داشتن مایکی برایش ساده نبود.
مردی که روبهرویش نشسته بود همان مردی بود که آزادیاش را از او گرفته بود؛ همان کسی که اسمش کافی بود تا افراد زیادی از ترس ساکت شوند.
اما همین مرد حالا با موهای نامرتب روی تخت نشسته بود و با حالتی عجیب و کودکانه به او نگاه میکرد.
مایکی آهسته گفت:
— «هنوز ازم میترسی؟»
ا/ت جواب نداد.
مایکی نگاهش را پایین انداخت.
— «میدونم چرا.»
صدایش دیگر آن حالت مطمئن همیشگی را نداشت.
— «من کار درستی نکردم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
مایکی ادامه داد:
— «نباید مجبورَت میکردم بیای اینجا.»
اتاق ساکت شد.
ا/ت انتظار چنین حرفی را نداشت.
— «پس چرا این کارو کردی؟»
مایکی چند لحظه سکوت کرد.
— «چون برای اولین بار توی زندگیم، چیزی رو میخواستم که نمیتونستم به دستش بیارم.»
نگاهش را بالا آورد.
— «تو.»
ا/ت قلبش فشرده شد.
— «ولی این دلیل نمیشه حق داشته باشی منو بدزدی.»
— «میدونم.»
مایکی این بار بدون بحث پذیرفت.
بعد خیلی آرام گفت:
— «اگه یه روز بخوای بری... خودم میبرمت.»
ا/ت مات ماند.
— «جدی؟»
— «آره.»
— «حتی اگه دیگه برنگردم؟»
مایکی لبخند تلخی زد.
— «اون قسمت رو دوست ندارم.»
ا/ت برای اولین بار دستش را جلو برد و انگشتهایش را روی دست مایکی گذاشت.
مایکی فوراً ساکت شد.
به دستهایشان نگاه کرد.
انگار همین لمس کوچک برایش از هر چیزی مهمتر بود.
— «ولی...»
مایکی سرش را بالا آورد.
ا/ت آرام گفت:
— «فعلاً نمیخوام برم.»
چشمهای مایکی کمی بازتر شد.
— «واقعاً؟»
ا/ت خندید.
— «آره.»
مایکی بدون اینکه چیزی بگوید، خودش را جلو کشید و سرش را روی شانهی ا/ت گذاشت.
- ۱۳.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط