پارت چهارم
خب خب خب .
دیدم که پارت قبل ۷ تا لایک گرفته.
خب بزن بریم.
دازای دست چویا رو جوری محکم گرفته بود که چویا فکر میکرد دستش قراره بشکنه ولی میترسید. وقتی وارد کوچه شدن ترس چویا بیشتر شد.
چویا: دازای خواهش میکنم بزار برم.
دازای: هرگز (کوبیدن چویا تو دیوار)
چویا حسابی دردش گرفت. دازای از فرصت استفاده کرد و دستش رو کنار سر چویا گذاشت و بهش نزدیک شد و با اون یکی دستش موهاش رو ناز میکرد.
دازای: خیلی بدی که اونجوری منو ترک کردی. خیر سرت معشوقه منی و مال منی.( 💖💖گلبم)
چویا: چی؟ اما من کی معشوقه تو شدم؟ من کی مال تو شدم؟ (با گریه و داد)
دازای: همین دو روز پیش
___________فلش یک
ساعت ۲۳:۱۵
چویا داره از خونه دوستش برمیگرده خونه و کل محله ساکته. یهو یکی از پشت دستش رو میذاره جلو دهن چویا تا صداش در میاد.
صدا: هوی دختر جون. هرچی داری بده بیاد. تازه باید امشب منو سرگرم کنی.(دستش رو رو سینه های چویا میکشه پدصگ)
چویا با سرخی تمام دست اون مرد رو محکم گاز میگیره و فرار میکنه و اونقدر میدوه که خسته میشه. از شدت خستگی داشت می خورد زمین که یکی اونو میگیره. چویا به اون مرد نگاه میکنه. اون دازای بود. چویا داخل بغل دازای بیهوش میشه. اون دزد بهشون میرسه و با عصبانیت میگه: هوی خیار! اون دختر رو پس بده.
دازای از وقتی که چویا رو دیده قلبش تند تند میزنه.(اخی عشق در نگاه اول یعنی این)
دازای: (با جدیت تمام) نمی دم. اگه یه دختر غریبه بود که هست بهت میدادم ولی یه احساس خاصی به محض دیدنش بهش دارم(عاشقش شده❤️) واسه همین نمیدم.
دزد: چی؟ اهههههههههه...(دازای با قدرتش کل خون اون دزد رو خشک کرد و کشتش)
چویا بهوش میاد و میبینه که دازای اونو پرنسسی بغل کرده و میبره. چویا هم رنگ موهاش میشه که دازای میگه: حالتون خوبه؟ از آشناییتون خوشبختم. من دازای اوسامو هستم.
چویا: منم همینطور. ناکاهارا چویا هستم.
دازای: میای بریم نوشیدنی بخوریم؟(بزار یه آشنا بشین بعد-_-)
چویا قبول کرد و رفتن به بار. چویا حتی اینجا هم نوشیدنی دوسته.
چویا یه گوشه نشست و دازای رفت و الکلی گرفت که حتی چویا هم نمیتونه تحمل کنه و مست میشه سریع.(یا خدا .__.)
_________________________________________
پارت بعد رو از دست ندید .
خودتون رو برای پارت بعد آماده کنین.
دیدم که پارت قبل ۷ تا لایک گرفته.
خب بزن بریم.
دازای دست چویا رو جوری محکم گرفته بود که چویا فکر میکرد دستش قراره بشکنه ولی میترسید. وقتی وارد کوچه شدن ترس چویا بیشتر شد.
چویا: دازای خواهش میکنم بزار برم.
دازای: هرگز (کوبیدن چویا تو دیوار)
چویا حسابی دردش گرفت. دازای از فرصت استفاده کرد و دستش رو کنار سر چویا گذاشت و بهش نزدیک شد و با اون یکی دستش موهاش رو ناز میکرد.
دازای: خیلی بدی که اونجوری منو ترک کردی. خیر سرت معشوقه منی و مال منی.( 💖💖گلبم)
چویا: چی؟ اما من کی معشوقه تو شدم؟ من کی مال تو شدم؟ (با گریه و داد)
دازای: همین دو روز پیش
___________فلش یک
ساعت ۲۳:۱۵
چویا داره از خونه دوستش برمیگرده خونه و کل محله ساکته. یهو یکی از پشت دستش رو میذاره جلو دهن چویا تا صداش در میاد.
صدا: هوی دختر جون. هرچی داری بده بیاد. تازه باید امشب منو سرگرم کنی.(دستش رو رو سینه های چویا میکشه پدصگ)
چویا با سرخی تمام دست اون مرد رو محکم گاز میگیره و فرار میکنه و اونقدر میدوه که خسته میشه. از شدت خستگی داشت می خورد زمین که یکی اونو میگیره. چویا به اون مرد نگاه میکنه. اون دازای بود. چویا داخل بغل دازای بیهوش میشه. اون دزد بهشون میرسه و با عصبانیت میگه: هوی خیار! اون دختر رو پس بده.
دازای از وقتی که چویا رو دیده قلبش تند تند میزنه.(اخی عشق در نگاه اول یعنی این)
دازای: (با جدیت تمام) نمی دم. اگه یه دختر غریبه بود که هست بهت میدادم ولی یه احساس خاصی به محض دیدنش بهش دارم(عاشقش شده❤️) واسه همین نمیدم.
دزد: چی؟ اهههههههههه...(دازای با قدرتش کل خون اون دزد رو خشک کرد و کشتش)
چویا بهوش میاد و میبینه که دازای اونو پرنسسی بغل کرده و میبره. چویا هم رنگ موهاش میشه که دازای میگه: حالتون خوبه؟ از آشناییتون خوشبختم. من دازای اوسامو هستم.
چویا: منم همینطور. ناکاهارا چویا هستم.
دازای: میای بریم نوشیدنی بخوریم؟(بزار یه آشنا بشین بعد-_-)
چویا قبول کرد و رفتن به بار. چویا حتی اینجا هم نوشیدنی دوسته.
چویا یه گوشه نشست و دازای رفت و الکلی گرفت که حتی چویا هم نمیتونه تحمل کنه و مست میشه سریع.(یا خدا .__.)
_________________________________________
پارت بعد رو از دست ندید .
خودتون رو برای پارت بعد آماده کنین.
- ۲۰.۳k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط