{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

چند پارتی
پارت ۲
ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلوت ویراژ می‌داد. صدای غرشِ موتور با صدای کوبشِ باران روی سقف ماشین ترکیب شده بود، اما داخل ماشین، سکوت مرگباری حکم‌فرما بود. جونگکوک با دست‌های استخوانی‌اش فرمان را چنان می‌فشرد که بندِ انگشتانش سفید شده بود. نگاهش به جاده بود، اما ذهنش جای دیگری سیر می‌کرد؛ در جایی که «او» داشت ذره‌ذره در تاریکی ذوب می‌شد.

گانگ چول بدون اینکه نگاهش را از مسیر بگیرد، زمزمه کرد: «رئیس، اطلاعات می‌گه تا ده دقیقه‌ی دیگه به انبار متروکه می‌رسیم. اونجا… اونجا دیگه قلمروی ما نیست.»

جونگکوک حتی پلک هم نزد. صدایش مثل تیغِ برنده بود: «برام مهم نیست کجاست. حتی اگه وسطِ جهنم هم باشه، اون رو برمی‌گردونم. آماده باش.»

به محض رسیدن، ماشین با ترمز شدیدی متوقف شد. فضای اطراف انبار، بوی کهنگی و مرگ می‌داد. جونگکوک کتش را دور خودش پیچید، اسلحه‌ی سردی را از زیر داشبورد برداشت و با یک حرکتِ سریع پیاده شد. باران به صورتش تازیانه می‌زد، اما او هیچ حسی نداشت. تمام وجودش روی یک هدف قفل شده بود.

گانگ چول پشت سرش حرکت می‌کرد. با اشاره‌ی جونگکوک، گانگ چول به سمتِ ورودیِ پشتی رفت و جونگکوک با لگدی محکم، درِ فلزیِ زنگ‌زده‌ی ورودی اصلی را از جا کند. صدای ناهنجارِ فلز، توی فضای خالی انبار پیچید و مثل یک ناقوسِ مرگ به صدا درآمد.

تاریکیِ مطلق بود. جونگکوک نورِ چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد. پرتو نور روی دیوارهای نمور و قفسه‌های خالی می‌رقصید. ناگهان، ایستاد. صدای ضعیف و نامفهومی از انتهای سالن به گوش می‌رسید؛ صدایی که ضربانِ قلبش را برای یک لحظه متوقف کرد.

با قدم‌های بلند به سمتِ صدا رفت. هر قدمش، صدای سنگینی روی زمین می‌گذاشت. وقتی به اتاقکِ تهِ انبار رسید، چراغ را روی درِ نیمه‌باز انداخت.صحنه‌ای که دید، تمامِ دنیایِ سنگی‌اش را لرزاند.

او آنجا بود. روی یک صندلیِ فلزی سرد، در گوشه‌ای از اتاقک، با لباس‌هایی که دیگر آن لباسِ ساحلیِ شادِ توی عکس نبود. موهایش ژولیده و صورتش، آن صورتِ معصوم که همیشه با لبخند می‌شناخت، حالا رنگ‌باخته و پر از جایِ کبودی بود. چشمانش… چشمانش دیگر آن برقِ شیطنت را نداشت؛ انگار به نقطه‌ای نامعلوم در ابدیت خیره شده بود.

جونگکوک نفسش را حبس کرد. قدمی به جلو گذاشت، اما صدایی از پشتِ سرش، مثلِ خنجری در فضا پیچید:

«فکر کردی به همین راحتی می‌تونی ببریش، جئون؟»

جونگکوک چرخید. اسلحه‌اش را با سرعتی که چشم قادر به دنبال کردنش نبود، بالا آورد و روی پیشانیِ کسی که در سایه ایستاده بود، قفل کرد. اما چیزی که دید، لبخندِ تلخی روی لبانش نشاند.

آن کسی که سایه‌اش روی دیوار افتاده بود، غریبه نبود…
دیدگاه ها (۰)

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

چند پارتیپارت ۱عمارت جئون در سکوت مرگباری فرو رفته بودهمه می...

ملکه#شیطون#من#پارت#۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط