#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2
𝗽𝗮𝗿𝘁 ³
---
ویو: آرا
ساعت...
۸:۴۷ شب
محوطه ی دانشگاه تقریبا خالی شده بود
باران هنوز آرام می بارید
چراغ های محوطه یکی یکی خاموش میشدند و فقط نور زرد چند تیر چراغ مسیر را روشن میکرد
من، جونگکوک و یونگی کنار ساختمان قدیمی کتابخانه ایستاده بودیم
همان ساختمانی که سال ها بود کسی از آن استفاده نمیکرد
یونگی با نگاهش اطراف را بررسی کرد
یونگی:{طبق نقشه ورودی آرشیو باید همین نزدیکی باشه}
جونگکوک:{ولی هیچ دری اینجا نیست}
همان لحظه باد شدیدی وزید
چند برگ خشک روی زمین چرخیدند و کنار دیوار جمع شدند
نگاهم ناخودآگاه به همان قسمت افتاد
بین برگها...
دستگیره ای زنگ زده دیده میشد
با تعجب جلو رفتم
آرا:{اینجاست...}
یونگی سریع برگ ها را کنار زد
یک دریچه ی فلزی قدیمی زیر آنها پنهان شده بود
جونگکوک خم شد و دستگیره را گرفت
با کمی فشار...
تق!
قفل قدیمی شکست
دریچه با صدای بلندی باز شد
هوای سرد و بوی نم از زیرزمین بیرون زد
سه نفری چند ثانیه فقط به تاریکی زیر پایمان خیره ماندیم
جونگکوک: {هنوزم میخواید ادامه بدیم؟}
نگاهم را به یونگی انداختم
او فقط یک جمله گفت
یونگی: {تا اینجا اومدیم... دیگه برگشتی وجود نداره}
چراغ قوه ی گوشی هایمان را روشن کردیم
پله های سنگی یکی یکی زیر پاهایمان ناپدید می شدند
هرچه پایینتر می رفتیم...
هوا سردتر میشد
در انتهای راهرو یک درِ چوبی قدیمی قرار داشت
روی آن با رنگ قرمز فقط یک علامت کشیده شده بود
همان علامت مرموز
جونگکوک آرام دستش را روی دستگیره گذاشت
جونگکوک:{آمادهاید؟}
من و یونگی با سر تأیید کردیم
در با صدای آهسته ای باز شد...
نور چراغ قوه روی قفسه های پر از پرونده افتاد
صدها پوشه
هزاران برگه
سال ها حقیقتی که هیچکس از آن خبر نداشت
اما چیزی میان اتاق، نفس هر سه نفرمان را بند آورد
روی یک میز چوبی...
یک ضبط صوت قدیمی روشن بود
انگار منتظر ورود ما بوده باشد
ناگهان صدای خش خش نوار بلند شد
بعد...
صدای مردی در اتاق پیچید
{اگر این صدا را میشنوید... یعنی بالاخره به من رسیدید}
بدنم یخ کرد
به جونگکوک نگاه کردم
او هم شوکه شده بود
اما قبل از اینکه نوار ادامه پیدا کند...
تق!
درِ اتاق با صدای بلندی پشت سرمان بسته شد
چراغ قوه ی یونگی خاموش شد
اتاق، در تاریکی مطلق فرو رفت...
و صدای قدم های آرام کسی...
از انتهای اتاق شنیده شد
... 🦖⚧
لیلیلی اینم پارت جدید خدمت شما لیدی ها
𝗽𝗮𝗿𝘁 ³
---
ویو: آرا
ساعت...
۸:۴۷ شب
محوطه ی دانشگاه تقریبا خالی شده بود
باران هنوز آرام می بارید
چراغ های محوطه یکی یکی خاموش میشدند و فقط نور زرد چند تیر چراغ مسیر را روشن میکرد
من، جونگکوک و یونگی کنار ساختمان قدیمی کتابخانه ایستاده بودیم
همان ساختمانی که سال ها بود کسی از آن استفاده نمیکرد
یونگی با نگاهش اطراف را بررسی کرد
یونگی:{طبق نقشه ورودی آرشیو باید همین نزدیکی باشه}
جونگکوک:{ولی هیچ دری اینجا نیست}
همان لحظه باد شدیدی وزید
چند برگ خشک روی زمین چرخیدند و کنار دیوار جمع شدند
نگاهم ناخودآگاه به همان قسمت افتاد
بین برگها...
دستگیره ای زنگ زده دیده میشد
با تعجب جلو رفتم
آرا:{اینجاست...}
یونگی سریع برگ ها را کنار زد
یک دریچه ی فلزی قدیمی زیر آنها پنهان شده بود
جونگکوک خم شد و دستگیره را گرفت
با کمی فشار...
تق!
قفل قدیمی شکست
دریچه با صدای بلندی باز شد
هوای سرد و بوی نم از زیرزمین بیرون زد
سه نفری چند ثانیه فقط به تاریکی زیر پایمان خیره ماندیم
جونگکوک: {هنوزم میخواید ادامه بدیم؟}
نگاهم را به یونگی انداختم
او فقط یک جمله گفت
یونگی: {تا اینجا اومدیم... دیگه برگشتی وجود نداره}
چراغ قوه ی گوشی هایمان را روشن کردیم
پله های سنگی یکی یکی زیر پاهایمان ناپدید می شدند
هرچه پایینتر می رفتیم...
هوا سردتر میشد
در انتهای راهرو یک درِ چوبی قدیمی قرار داشت
روی آن با رنگ قرمز فقط یک علامت کشیده شده بود
همان علامت مرموز
جونگکوک آرام دستش را روی دستگیره گذاشت
جونگکوک:{آمادهاید؟}
من و یونگی با سر تأیید کردیم
در با صدای آهسته ای باز شد...
نور چراغ قوه روی قفسه های پر از پرونده افتاد
صدها پوشه
هزاران برگه
سال ها حقیقتی که هیچکس از آن خبر نداشت
اما چیزی میان اتاق، نفس هر سه نفرمان را بند آورد
روی یک میز چوبی...
یک ضبط صوت قدیمی روشن بود
انگار منتظر ورود ما بوده باشد
ناگهان صدای خش خش نوار بلند شد
بعد...
صدای مردی در اتاق پیچید
{اگر این صدا را میشنوید... یعنی بالاخره به من رسیدید}
بدنم یخ کرد
به جونگکوک نگاه کردم
او هم شوکه شده بود
اما قبل از اینکه نوار ادامه پیدا کند...
تق!
درِ اتاق با صدای بلندی پشت سرمان بسته شد
چراغ قوه ی یونگی خاموش شد
اتاق، در تاریکی مطلق فرو رفت...
و صدای قدم های آرام کسی...
از انتهای اتاق شنیده شد
... 🦖⚧
لیلیلی اینم پارت جدید خدمت شما لیدی ها
- ۱.۷k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط