**پارت ۳۵**
**پارت ۳۵**
اوجِ این طوفانِ وحشی و خشونتِ عریانی که توی اتاق جریان داشت، با صدای مهیبی متوقف شد. ناگهان صدای انفجارِ گوشخراشی از طبقه پایین بلند شد و بلافاصله پس از آن، آژیرهای خطرِ عمارت با نورهای قرمزِ چشمکزن به صدا درآمدند.
چند ثانیه بعد، صدای کوبیده شدنِ وحشیانهی مشت به درِ اتاق و فریادِ سراسیمهی کانگ از پشتِ در پیچید:
- «رئیس! رئیس! عمارت از سمتِ غربی آتیش گرفته! باندِ شین موادِ منفجره کار گذاشتن! همهجا داره دود میشه، باید همین الان بریم بیرون!»
من که تنم زیرِ اون همه فشار و درد میسوخت، با شنیدنِ کلمهی «آتیش» چشمهام گشاد شد. اما جونگکوک... جونگکوک حتی ذرهای تکون نخورد!
نفسهای داغش روی گردنم میزد. سرش رو بلند کرد، نگاهِ تاریک و مخدوشش رو دوخت به درِ بسته، و بعد با یه پوزخندِ شیطانی و روانی، سرش رو چرخاند طرفِ من. چشمهاش برقِ خطرناکی داشت؛ انگار نه انگار که عمارت داشت روی سرِ همهشون خراب میشد!
با صدای بم و خشداری که از تهِ چاه میاومد، غرید:
- «بذار بسوزه...»
و بدون اینکه توجهی به فریادهای التماسگونه و درماندهی کانگ پشتِ در بکنه، قفلِ در رو با ریموتِ روی پاتختی زد — نه برای باز کردن، بلکه برای قفل کردنِ دوبرابر! صدای چرخیدنِ ضامنِ الکترونیکیِ در توی سکوتِ راهرو پیچید.
برگشت سمتم، دستهاش رو محکمتر روی تنم قفل کرد و با یه خندهی دیوانهوار توی صورتِ منِ نیمهجون و شوکه شده گفت:
- «اگر قرار باشه این عمارت گورِ ما بشه، النا... تا آخرین لحظه، تو فقط مالِ منی!»
دودِ غلیظی کمکم داشت از زیرِ درِ اتاق راه خودش رو به داخل پیدا میکرد و بوی تندِ سوختگی فضای اتاق رو پر کرده بود، اما جونگکوک هیچ قصد نداشت متوقف بشه. بازیِ مرگ و زندگی تازه شروع شده بود!
---۵ پارت دیگه فیک تمومه💞
اوجِ این طوفانِ وحشی و خشونتِ عریانی که توی اتاق جریان داشت، با صدای مهیبی متوقف شد. ناگهان صدای انفجارِ گوشخراشی از طبقه پایین بلند شد و بلافاصله پس از آن، آژیرهای خطرِ عمارت با نورهای قرمزِ چشمکزن به صدا درآمدند.
چند ثانیه بعد، صدای کوبیده شدنِ وحشیانهی مشت به درِ اتاق و فریادِ سراسیمهی کانگ از پشتِ در پیچید:
- «رئیس! رئیس! عمارت از سمتِ غربی آتیش گرفته! باندِ شین موادِ منفجره کار گذاشتن! همهجا داره دود میشه، باید همین الان بریم بیرون!»
من که تنم زیرِ اون همه فشار و درد میسوخت، با شنیدنِ کلمهی «آتیش» چشمهام گشاد شد. اما جونگکوک... جونگکوک حتی ذرهای تکون نخورد!
نفسهای داغش روی گردنم میزد. سرش رو بلند کرد، نگاهِ تاریک و مخدوشش رو دوخت به درِ بسته، و بعد با یه پوزخندِ شیطانی و روانی، سرش رو چرخاند طرفِ من. چشمهاش برقِ خطرناکی داشت؛ انگار نه انگار که عمارت داشت روی سرِ همهشون خراب میشد!
با صدای بم و خشداری که از تهِ چاه میاومد، غرید:
- «بذار بسوزه...»
و بدون اینکه توجهی به فریادهای التماسگونه و درماندهی کانگ پشتِ در بکنه، قفلِ در رو با ریموتِ روی پاتختی زد — نه برای باز کردن، بلکه برای قفل کردنِ دوبرابر! صدای چرخیدنِ ضامنِ الکترونیکیِ در توی سکوتِ راهرو پیچید.
برگشت سمتم، دستهاش رو محکمتر روی تنم قفل کرد و با یه خندهی دیوانهوار توی صورتِ منِ نیمهجون و شوکه شده گفت:
- «اگر قرار باشه این عمارت گورِ ما بشه، النا... تا آخرین لحظه، تو فقط مالِ منی!»
دودِ غلیظی کمکم داشت از زیرِ درِ اتاق راه خودش رو به داخل پیدا میکرد و بوی تندِ سوختگی فضای اتاق رو پر کرده بود، اما جونگکوک هیچ قصد نداشت متوقف بشه. بازیِ مرگ و زندگی تازه شروع شده بود!
---۵ پارت دیگه فیک تمومه💞
- ۸۳۹
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط