برده عمارت جئون
پارت ¹³⁰
پاش رو داخل گذاشت اما صدای سرفه ی یونا بود که مثل یه دیوار بین مون فاصله انداخت.
جونگکوک نگاهش به طرف یونا چرخید و رفیق دوران بچگیم با ناله گفت:
-ات...ات خوبه؟
و بعد صدای گریه اش بود که بلند شد:
-همش تقصیر منه
اگه حواسم و جمع میکردم اینجوری نمیشد...
جونگکوک راه اومده رو برگشت و کنار تختش وایساد:
-اتفاقیه که افتاده تقصیر کسی نیست
خودت و اذیت نکن
یونا اما بازم بهم ثابت کرد که میتونه به راحتی با بازی های همه رو فریب بده.
وقتی به تقلا افتاد جونگکوک اخم هاش توی هم رفت و بهش توپید:
-چکار میکنی؟
-کفش...کفشام و در بیار...
جونگکوک کتونی های برند یونا رو در آورد و به طرفش که گرفت گفت:
-بده به ات...پاهاش تاول زده
امروز...کتونی هاش پاره بود...همه بهش خندیدن...
درد خودم رو فراموش کرده بودم و باورم نمیشد یه آدم تا چه حد میتونه دو رو باشه.
زیر ماسک اکسیژن پوزخند زدم.
نگاه جونگکوک با تردید بالا اومد و کف پاهام رو بالاخره دید.
تاول زده و زخمی بودن.
وقتی فکش منقبض شد ازش رو برگردوندم،حس میکردم دارم بیهوش میشم.
با صدای دکتر هر سه نفر به خودمون اومدیم:
-دیگه وقت رفتنه
دیگه امیدی برام نمونده بود.
من توی ذهن جونگکوک مرده بودم یونا حالا زن قانونیش بود زنی که براش اهمیت داشت.
اونقدر ضعف و در بهم غلبه کرده بود که دیگه جونگکوک هیچ کجای فکر و ذهن و قلبم نبود.
چشمام روی هم افتادن و بیهوش شدم.
نمیدونستم خواب بود یا رویا،جونگکوک کنارم نشسته و آروم موهام رو نوازش میکرد.
با تکونی به بدنم ناله ی پر دردی کردم و جونگکوک پشت دستم رو نوازش کرد.
-عشق زخمیه که نه میذاره زندگی کنی و نه میذاره بمیری
راست میگفت،من اون جمله رو با گوشت و پوست و استخونم درک میکردم.
به لباس نشکن تکونی دادم و از زیر ماسک اکسیژن اسمش رو صدا زدم:
-جونگکوک
-جان جونگکوک
-کاش...کاش بمیرم
-میخوای تو هم جونگکوک و تنها بذاری بی معرفت؟
پاش رو داخل گذاشت اما صدای سرفه ی یونا بود که مثل یه دیوار بین مون فاصله انداخت.
جونگکوک نگاهش به طرف یونا چرخید و رفیق دوران بچگیم با ناله گفت:
-ات...ات خوبه؟
و بعد صدای گریه اش بود که بلند شد:
-همش تقصیر منه
اگه حواسم و جمع میکردم اینجوری نمیشد...
جونگکوک راه اومده رو برگشت و کنار تختش وایساد:
-اتفاقیه که افتاده تقصیر کسی نیست
خودت و اذیت نکن
یونا اما بازم بهم ثابت کرد که میتونه به راحتی با بازی های همه رو فریب بده.
وقتی به تقلا افتاد جونگکوک اخم هاش توی هم رفت و بهش توپید:
-چکار میکنی؟
-کفش...کفشام و در بیار...
جونگکوک کتونی های برند یونا رو در آورد و به طرفش که گرفت گفت:
-بده به ات...پاهاش تاول زده
امروز...کتونی هاش پاره بود...همه بهش خندیدن...
درد خودم رو فراموش کرده بودم و باورم نمیشد یه آدم تا چه حد میتونه دو رو باشه.
زیر ماسک اکسیژن پوزخند زدم.
نگاه جونگکوک با تردید بالا اومد و کف پاهام رو بالاخره دید.
تاول زده و زخمی بودن.
وقتی فکش منقبض شد ازش رو برگردوندم،حس میکردم دارم بیهوش میشم.
با صدای دکتر هر سه نفر به خودمون اومدیم:
-دیگه وقت رفتنه
دیگه امیدی برام نمونده بود.
من توی ذهن جونگکوک مرده بودم یونا حالا زن قانونیش بود زنی که براش اهمیت داشت.
اونقدر ضعف و در بهم غلبه کرده بود که دیگه جونگکوک هیچ کجای فکر و ذهن و قلبم نبود.
چشمام روی هم افتادن و بیهوش شدم.
نمیدونستم خواب بود یا رویا،جونگکوک کنارم نشسته و آروم موهام رو نوازش میکرد.
با تکونی به بدنم ناله ی پر دردی کردم و جونگکوک پشت دستم رو نوازش کرد.
-عشق زخمیه که نه میذاره زندگی کنی و نه میذاره بمیری
راست میگفت،من اون جمله رو با گوشت و پوست و استخونم درک میکردم.
به لباس نشکن تکونی دادم و از زیر ماسک اکسیژن اسمش رو صدا زدم:
-جونگکوک
-جان جونگکوک
-کاش...کاش بمیرم
-میخوای تو هم جونگکوک و تنها بذاری بی معرفت؟
- ۳۷.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط