{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 40

پارت 40

ویو آت:

صدای بلندی ناگهان توی مسیر پیچید. 💥🏁

همه‌چیز در یک لحظه به‌هم ریخت...

ماشین‌ها یکی‌یکی متوقف شدن و صدای ترمزها توی پیست پیچید. 😨

همه با نگرانی از ماشین‌ها پیاده شدن و با عجله به سمت صحنه دویدن.

صدای تهیونگ بین همه‌ی صداها پیچید:

ته: آت! 😨

---

ویو ته:

وای نه...

آت با ماشین تصادف کرده بود. 😰

همون ماشینی که از قبل مشکوک به نظر می‌رسید، عمداً به ماشین آت زده بود.

ضربه به حدی بود که آت از ماشین افتاد بیرون و چند لحظه روی زمین غلت خورد. 😣

تهیونگ با تمام توانش فریاد زد:

ته: آت! نه! حالت خوبه؟! 😭

آت گیج روی زمین بود و به سختی نفس می‌کشید.

جیا خودش رو به آت رسوند و با ترس کنارش نشست.

جیا: نه! آت! خوبیییی؟! 😭😭

اشک توی چشم‌های جیا جمع شده بود و دست‌هاش از شدت نگرانی می‌لرزید.

اعضا هم با نگرانی دور آت جمع شدن.

جونگکوک: آت! صدامو می‌شنوی؟! 😰

یونگی: آت، چشماتو باز کن...

هیون‌وو با نگرانی خم شد سمت آت.

هیون‌وو: خوشگلم، تروخدا حرف بزن... 🥺

لیام: آت... 😟

آت با صدای ضعیفی سرفه کرد.

آت: د... دست... دستم...

تهیونگ سریع کنارش زانو زد.

ته: آت... 🥺

وقتی دید آت به سختی حرف می‌زنه، بدون معطلی بلندش کرد و در آغوش گرفت و روی پاهاش نگهش داشت.

تهیونگ سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه، اما نگرانی از توی صداش کاملاً مشخص بود.

ته: زنگ بزن آمبولانس! 😣

لیام: باشه!

لیام سریع گوشی‌اش رو درآورد و با آمبولانس تماس گرفت.

آت دوباره با صدای ضعیف گفت:

آت: س... سرم... د... دستم...

تهیونگ با نگرانی به صورتش نگاه کرد.

ته: دستت چی؟ آت... قربونت برم، فدات شم... 😭

هیون‌وو با چشم‌های اشکی دست آت رو گرفت.

هیون‌وو: عشقم، تروخدا طاقت بیار... 🥺😭

آت دیگه چیزی نشنید...

صداها کم‌کم دور شدن.

چشم‌هام آروم بسته شد.

و بیهوش شدم...

---

🏥 ویو بیمارستان

چند ساعت بعد...

راهروی بیمارستان پر از سکوت و اضطراب بود.

تهیونگ با عصبانیت و نگرانی توی راهروی بیمارستان قدم می‌زد. هر چند قدم یک‌بار می‌ایستاد و به در اتاق آت نگاه می‌کرد. 😣

ته: وای... نفهمیدید کی بود زد به آت؟

لیام: اگه می‌ذاشتی باهاش می‌رفتم، این‌طور نمی‌شد!

تهیونگ با عصبانیت برگشت سمت لیام.

ته: تقصیر توئه؟! 😡

یقه‌ی لیام رو گرفت و با عصبانیت مشتی زد.

جونگکوک سریع جلو اومد.

جونگکوک: ته! آروم باش! 😰

یونگی: آروم! چته؟!

هیون‌وو با صدای جدی گفت:

هیون‌وو: بسه دیگه! خواهرزاده‌ی منه... اگه طوریش بشه، من می‌دونم و شما! 😠

همه برای چند لحظه ساکت شدن.

همون لحظه صدای دکتر از پشت سرشون اومد.

دکتر: چخبرتونه؟

همه ساکت شدن.

هیون‌وو سریع جلو رفت.

هیون‌وو: دکتر... حال آت چطوره؟ 🥺

دکتر لبخند آرامی زد.

دکتر: خداروشکر، سالم هستن. فقط دستشون در رفته که با درمان خوب میشه.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

انگار تازه اجازه پیدا کرده بود نفس بکشه.

ته: خداروشکر... 😭

بعد با نگرانی پرسید:

ته: می‌تونیم ببینیمشون؟

هیون‌وو: آره، می‌تونیم؟

دکتر: هنوز بیهوش هستن، ولی می‌تونید برید اتاقشون.

هیون‌وو: ممنون دکتر.

جیا با نگرانی به در اتاق نگاه کرد و گفت:

جیا: یکی یه چیزی بگه... 🥺

هیچ‌کس جوابش رو نداد.

همه فقط نگران آت بودن.

بالاخره همه وارد اتاق آت شدن.

---

🌸 ویو آت:

چشمام رو آروم باز کردم.

اول سقف سفید بیمارستان رو دیدم.

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام...

نگاهم رو آروم چرخوندم.

دستم خیلی درد می‌کرد. 😣

بعد دیدم همه بالای سرم هستن.

تهیونگ اولین نفر بود که متوجه شد بیدار شدم.

ته: خوبی آت؟ 🥺

نگران به نظر می‌رسید.

هیون‌وو هم سریع نزدیک‌تر شد.

هیون‌وو: نگرانمون کردی... خوبی؟ 🥺

اعضا هم با نگرانی نگاهم می‌کردن.

اعضا: آت، حالت چطوره؟

جیا خودش رو نزدیکم کرد.

جیا: آت جونمممم! 😭😭

لیام: آت، بهتری؟

آت: اِ... پاشدم؟

با گیجی اطرافم رو نگاه کردم.

آت: آره... خوبم. ولی چی شد؟ چرا اینجام؟ چرا دستم باندپیچیه؟ 😟

تهیونگ نگاهش رو به دستم انداخت.

چند لحظه سکوت کرد.

ته: خوب هستی. الان وقت درستی نیست درباره‌ش حرف بزنیم.

آت: چرا؟ 🤨

قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه، دکتر وارد اتاق شد.

دکتر: به‌به! خانم آت، حالتون چطوره؟

آت: ممنونم.

دکتر: درد ندارید؟

آت: فقط دستم درد می‌کنه.

دکتر: طبیعیه. دستتون آسیب دیده و باید مدتی استراحت کنه.

هیون‌وو: دکتر، چیزی نمی‌خواد بگیرم؟

دکتر: خیر، فقط برید حساب کنید.

هیون‌وو: باشه، حتماً.

آت دوباره به دست باندپیچی‌شده‌ام نگاه کردم.

چند لحظه خیره موندم...

اما چیزی ذهنم رو درگیر کرده بود... 🤔

آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن یادم می‌اومد، ماشین مشکی بود.

ماشینی که درست قبل از تصادف دیده بودم...

و هنوز نمی‌دونستم...

اون ماشین تصادفی به من نزده بود.
دیدگاه ها (۱۰)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره مون...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط