{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت
این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان
جز مرزهای بسته ی خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت
اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید
آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه
بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت
وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشمان من بجز
رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت
دیدگاه ها (۲)

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشدرود را از جگر کوه به دریا ب...

به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجامسافرخانه ی رنج است یا ...

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفتزندگی بعد تو بر هیچ کس آس...

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشدکه تو رفتی و دلم ثانیه ای بند ن...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشتاین پادشاه پشت سرش لشکری ن...

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشتاین پادشاه پشت سرش لشکری ن...

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست معجزه می خواستم اما دری ...

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست معجزه می خواستم اما دری ...

من! پادشاهِ مقتدرِ کشوری که نیست!‌دل بسته‌ام، به همهمه‌ی لشک...

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری...

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری...

برو بمیربمیر بمیر بمیر بمیر بمیر تو لیاقت شونو نداری! فقط ب...

رفتنش آخرین عذابم بودشاکی ام از خودم،از او ،از دردشاکی ام از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط