{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست 

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست 
معجزه می خواستم اما دری در کار نیست 
منتظر ماندم که دردم را بگویم باکسی 
سالها رد شد ولی نامه بری در کار نیست 
حاصل اسکندر از عشق تو مشتی خاک شد 
بی تو بی شک زندگی ِ دیگری در کار نیست 
دل به فردای تو را دیدن سپردم , عاقبت 
عمر رفت و روزهای بهتری درکار نیست 
سوختم از بیخ و بن آنقدر که اینروزها 
از من ِدیوانه جز خاکستری درکار نیست 
گیج و منگم مثل شاهی که پس از کلی نبرد 
تا به حال خود بیاید لشکری درکار نیست 
اعتماد نابجا کردم که دل دادم به تو دیر فهمیدم که در تو باوری درکار نیست 
از من دیوانه ی دلتنگ با چشمان خود 
معجزه می خواهی و پیغمبری درکار نیست
دیدگاه ها (۳)

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

درقفس پوسیدم و بال و پری درکار نیست معجزه می خواستم اما دری ...

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشتاین پادشاه پشت سرش لشکری ن...

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشتاین پادشاه پشت سرش لشکری ن...

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشتاین پادشاه پشت سرش لشکری ن...

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری...

من! پادشاهِ مقتدرِ کشوری که نیست!‌دل بسته‌ام، به همهمه‌ی لشک...

از من چه مانده است به غیر از پری که نیست ...!!!پر پر زدم بخا...

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری...

فاطمه ساکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط