لب از لب باز نکرد. دلش نمیخواست الان چیزی بگه. نه حالا ک
لب از لب باز نکرد. دلش نمیخواست الان چیزی بگه. نه حالا که یوشیرو داشت میدون داری میکرد و بدون هیچ خط و خشی گفت
یوشیرو : مگه بار اولته رابطه داری؟!
همین یه جمله برای فرو ریختن کامیل بس بود. یه بار دیگه به چاقو نگاه کرد. کاش میتونست شاهرگ یوشیرو رو بزنه. شوهر قانونی با اون طوری صحبت کرد انگار که یه فاحشه هست! اما ریندو خوب میدونست که اون یه فاحشه نیست اگه یه فاحشه بود اینطوری واویلا بازی درنمیاورد.
ریندو نفس عمیقی کشید و سرشو چرخوند. تحمل این درامهای خانوادگی رو نداشت. از شوک دختر استفاده کرد و کامیل دیگه نفهمید چی شد
چشای کامیل سیاهی رفت و فهمید تنش به عقب کشیده شده. چشماش دید که داره از قاب یه در عبور میکنه اما ذهنش توان پردازش رو نداشت. تعادلش رو از دست داده بود. چندقدم عقب عقب برداشت که یهو پاش بهم گیر کردن و روی زمین افتاد. روی فرش نرمی که بدنش رو سوزوند
دیگه مغزش نمیکشید. تنها چیزی که اون لحظه از جلوی چشماش گذشت روزی بود که با یوشیرو ازدواج کرد. به آن زمانی که مرد به شرافتش قسم خورد ازش محافظت میکنه.
چشماش تو اون همهمه روی یوشیرو افتاد تصویر اون رو روز عروسی به یاد آورد که یهو چیزی تو سرش زمزمه کرد : ( کدوم شرافت؟!)
یوشیرو شونه ریندو رو گرفت. نور امید تو دل کامیل روشن نشد.
خواست فک کنه میخواد جلوی ریندو و بگیره اما حتی تو تصورشم نمیتونست ببینه که یوشیرو با صد و شصت سانت قد و شکم نیمه بیرون اومده اش بتونه حریف ریندو صد و نود سانتی با اون عضلات پیچ در پیچش بشه
صدای یوشیرو رو شنید که گفت
یوشیرو : خیلی صفره ولی بدن خوبی داره!
چشماشو بست. واقعا داشت یه همچین حرفی رو به یه مرد غریبه میزد؟! به کسی که اونو روی زمین انداخته بود؟! دیگه تحمل دیدن یوشیرو و ریندو رو دم این اتاق بزرگ اما تنگ نداشت.
_ باکره که نیست؟!
ریندو اینو پرسید و کامیل احساس کرد دیگه روحی توی تنش نمونده چقد این افراد این مردا با دنیای اون فاصله دارن. که چقد آرزوهاش به باد رفت.
یوشیرو : نه قربان! یه سال نمیشه که زن شده! هیچ رابطه ایم بالاتر از ده دقیقه نداشته. حامله هم نشده اصلا تا حالا!
یوشیرو که همیشه به دوستاش میگفت حتی یکی از رابطه هاشم زیر سه ساعت بیشتر طول نمیکشه حالا داشت به ریندو زمان دقیق عذاب دادن کامیل رو میگفت. میگفت چون میدونست این حتما به گوش کاکوچو میرسه.
کامیل کر شد. گوشاش سوت میکشید. ادامه صحبتای یوشیرو با ریندو رو نشنید. چشماشو باز کرد. دیگه به یوشیرو نگاه نمیکرد. حالا دنبال راه فرار بود. چندبار پلک زد تا تصویر چندش یوشیرو از جلوی چشمش گم شه.
وقتی دوباره تونست ببینه خودشو تو یه جای متفاوت تر دید. روی زمین افتاده بود و اتاق خالی بود. فضاش کامل با بیرون فرق داشت. نور اتاق سفید بود و هوا گرم بود. دیوارا خالی بودن و یه فرش دستباف روی زمین بود.
هرچند تمام این فضا با اون مخالف بود. چشاشو رو هم فشرد. نمیفهمید. چرا همه ی این بلاها داشت سر اون میومد؟! اون که از دار دنیا جز بدبختی هیچی دیگه نداشت. سعی کرد گوشاش تیز کنه تا حرفای یوشیرو بشنوه اما حتی اون بدن گوش به فرمانش نبود. توان شنیدن حرفای یوشیرو رو که داشت بدنشو به چوب حراج میزد نداشت.
یوشیرو نجاتش نمیده. این تنها چیزی بود که میتونست بشنوه. مردی که چوب حراج به بدن زنش بزنه جیزی جز کابوس نیست.
اشکاش مثل رودخونه شروع کردن به ریختن. سرشو بالا آورد و دیگه یوشیرو رو ندید.
ریندو جلوی در وایساده بود. بدنش کاملا مانع این میشد که هیچ جانداری بتونه از کنارش بگذره. حضورش خیلی سنگین بود. مردی با قدرت و هیبت بزرگ که مشخص بود نفوذ بالایی داره. بلند داد زد
_ همه برن پایین! نمیخوام هیچکس اینجا باشه!
و دید که چطور همه با سرعت و هول و ولا از پله ها پایین رفتن. مگه این مرد کی بود که همه با یه دستور اینطوری از جاشون پریدن؟!
این ترس مردم از اون از خوش نامیش نیست.
و حالا قرار بود دوازده ساعت رو با این هیولا کی بود؟ از کجا اومده بود؟
کامیل وقتی برای فکر کردن به اینا نداشت. براش فرقی نمیکرد اون کی باشه. مهم این بود که تن و بدنش قرار بود به دست کسی سگرده بشه که تو حال خودش نیست.
از پشت در کامل میتونست یوشیرو رو ببینه.. اونطوری که نگاهش میکرد. یا دستش به نرده بود انگار مردد برای رفتن. با این حال نگاه تو چشمای شوهرشو نمیشناخت. میشد یه دفعه از کسی قطع امید کرد؟! کامیل دقیقا تو همون لحظه بود.
در یهو بسته شد و کامیل روی زمین افتاده سرشو به ضرب بالا گرفت و اون رو دید..... هیبت بزرگ و چشمای بنفشش و پوزخند پلیدشو. هایتانی ریندویی که از سر شب همه جلوش خم و راست میشدن. انگشتای مرد دور کلید اتاق چرخید و با چند کلیک حالا دیگه در کامل قفل شده بود. ریندو هیچی نمیفهمید.
یوشیرو : مگه بار اولته رابطه داری؟!
همین یه جمله برای فرو ریختن کامیل بس بود. یه بار دیگه به چاقو نگاه کرد. کاش میتونست شاهرگ یوشیرو رو بزنه. شوهر قانونی با اون طوری صحبت کرد انگار که یه فاحشه هست! اما ریندو خوب میدونست که اون یه فاحشه نیست اگه یه فاحشه بود اینطوری واویلا بازی درنمیاورد.
ریندو نفس عمیقی کشید و سرشو چرخوند. تحمل این درامهای خانوادگی رو نداشت. از شوک دختر استفاده کرد و کامیل دیگه نفهمید چی شد
چشای کامیل سیاهی رفت و فهمید تنش به عقب کشیده شده. چشماش دید که داره از قاب یه در عبور میکنه اما ذهنش توان پردازش رو نداشت. تعادلش رو از دست داده بود. چندقدم عقب عقب برداشت که یهو پاش بهم گیر کردن و روی زمین افتاد. روی فرش نرمی که بدنش رو سوزوند
دیگه مغزش نمیکشید. تنها چیزی که اون لحظه از جلوی چشماش گذشت روزی بود که با یوشیرو ازدواج کرد. به آن زمانی که مرد به شرافتش قسم خورد ازش محافظت میکنه.
چشماش تو اون همهمه روی یوشیرو افتاد تصویر اون رو روز عروسی به یاد آورد که یهو چیزی تو سرش زمزمه کرد : ( کدوم شرافت؟!)
یوشیرو شونه ریندو رو گرفت. نور امید تو دل کامیل روشن نشد.
خواست فک کنه میخواد جلوی ریندو و بگیره اما حتی تو تصورشم نمیتونست ببینه که یوشیرو با صد و شصت سانت قد و شکم نیمه بیرون اومده اش بتونه حریف ریندو صد و نود سانتی با اون عضلات پیچ در پیچش بشه
صدای یوشیرو رو شنید که گفت
یوشیرو : خیلی صفره ولی بدن خوبی داره!
چشماشو بست. واقعا داشت یه همچین حرفی رو به یه مرد غریبه میزد؟! به کسی که اونو روی زمین انداخته بود؟! دیگه تحمل دیدن یوشیرو و ریندو رو دم این اتاق بزرگ اما تنگ نداشت.
_ باکره که نیست؟!
ریندو اینو پرسید و کامیل احساس کرد دیگه روحی توی تنش نمونده چقد این افراد این مردا با دنیای اون فاصله دارن. که چقد آرزوهاش به باد رفت.
یوشیرو : نه قربان! یه سال نمیشه که زن شده! هیچ رابطه ایم بالاتر از ده دقیقه نداشته. حامله هم نشده اصلا تا حالا!
یوشیرو که همیشه به دوستاش میگفت حتی یکی از رابطه هاشم زیر سه ساعت بیشتر طول نمیکشه حالا داشت به ریندو زمان دقیق عذاب دادن کامیل رو میگفت. میگفت چون میدونست این حتما به گوش کاکوچو میرسه.
کامیل کر شد. گوشاش سوت میکشید. ادامه صحبتای یوشیرو با ریندو رو نشنید. چشماشو باز کرد. دیگه به یوشیرو نگاه نمیکرد. حالا دنبال راه فرار بود. چندبار پلک زد تا تصویر چندش یوشیرو از جلوی چشمش گم شه.
وقتی دوباره تونست ببینه خودشو تو یه جای متفاوت تر دید. روی زمین افتاده بود و اتاق خالی بود. فضاش کامل با بیرون فرق داشت. نور اتاق سفید بود و هوا گرم بود. دیوارا خالی بودن و یه فرش دستباف روی زمین بود.
هرچند تمام این فضا با اون مخالف بود. چشاشو رو هم فشرد. نمیفهمید. چرا همه ی این بلاها داشت سر اون میومد؟! اون که از دار دنیا جز بدبختی هیچی دیگه نداشت. سعی کرد گوشاش تیز کنه تا حرفای یوشیرو بشنوه اما حتی اون بدن گوش به فرمانش نبود. توان شنیدن حرفای یوشیرو رو که داشت بدنشو به چوب حراج میزد نداشت.
یوشیرو نجاتش نمیده. این تنها چیزی بود که میتونست بشنوه. مردی که چوب حراج به بدن زنش بزنه جیزی جز کابوس نیست.
اشکاش مثل رودخونه شروع کردن به ریختن. سرشو بالا آورد و دیگه یوشیرو رو ندید.
ریندو جلوی در وایساده بود. بدنش کاملا مانع این میشد که هیچ جانداری بتونه از کنارش بگذره. حضورش خیلی سنگین بود. مردی با قدرت و هیبت بزرگ که مشخص بود نفوذ بالایی داره. بلند داد زد
_ همه برن پایین! نمیخوام هیچکس اینجا باشه!
و دید که چطور همه با سرعت و هول و ولا از پله ها پایین رفتن. مگه این مرد کی بود که همه با یه دستور اینطوری از جاشون پریدن؟!
این ترس مردم از اون از خوش نامیش نیست.
و حالا قرار بود دوازده ساعت رو با این هیولا کی بود؟ از کجا اومده بود؟
کامیل وقتی برای فکر کردن به اینا نداشت. براش فرقی نمیکرد اون کی باشه. مهم این بود که تن و بدنش قرار بود به دست کسی سگرده بشه که تو حال خودش نیست.
از پشت در کامل میتونست یوشیرو رو ببینه.. اونطوری که نگاهش میکرد. یا دستش به نرده بود انگار مردد برای رفتن. با این حال نگاه تو چشمای شوهرشو نمیشناخت. میشد یه دفعه از کسی قطع امید کرد؟! کامیل دقیقا تو همون لحظه بود.
در یهو بسته شد و کامیل روی زمین افتاده سرشو به ضرب بالا گرفت و اون رو دید..... هیبت بزرگ و چشمای بنفشش و پوزخند پلیدشو. هایتانی ریندویی که از سر شب همه جلوش خم و راست میشدن. انگشتای مرد دور کلید اتاق چرخید و با چند کلیک حالا دیگه در کامل قفل شده بود. ریندو هیچی نمیفهمید.
- ۴۳۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط