پارت چهارم. (لباس چای وون توی پارت اول برای رفتن به کلاب)
+حیله خب باشه باشه من چای وون ام لطفا کاری بهم نداشته باش فقط بزار برم باشه فقط بزار برم(گریه)
ـــ هی بس کن میدونی چیه خیلی دلم میخواد بزارم بری ولی خونی که تو داری خیلی کمیابه و من بهش نیاز دارم
حیله خب قوانین اینه در روز سه بار برای خوردن غذا میای طبقه پایین بعد از اینکه غذاتو خوردی هم من از خونت تغذیه میکنم غذاتو هم باید کامل بخوری تا خون بدنت تامین بشه فهمیدی؟
ویو چای وون
سرمو به نشانه تایید تکون دادم نمیدونستم باید چیکار کنم هنوز با اتفاقاتی که اطرافم داشت شکل میگرفت آشنا نبودم جونگین داشت از اتاق بیرون میرفت باید فرار میکردم باید تا میتونستم از اینجا دور میشدم حتما یه راهی هست
ویو راوی
جونگین داشت از اتاق بیرون میرفت و توی چهار چوب در وایساده بود برگشت و به چای وون نگاه کرد
ـــ آها و یه چیز دیگه فکر فرار به سرت نزنه چون اگه دستم بهت برسه خیلی برات بد میشه (پوزخند) پنج دقیقه دیگه پایین برای خوردن اولین وعده غذاییت میبینمت دیر نکن من زود به زود گرسنم میشه
+هه به همین خیال باش عوضی(تو دلش)
ویو چای وون یک ماه بعد
الان یک ماهه که با جونکین توی یه عمارت زندگی میکنم توی این یک ماه هزاران بار سعی کردم از دستش فرار کنم اما اصلا فایده ای نداشت اون هر دفعه پیدام میکرد انگاری بهم ردیاب وصل میکرد نمیدونستم باید چیکار کنم دیگه خسته شده بودم باید واقعا فرار میکردم من نمیتونستم اینجا بمونم اما جونگین...حتی به اینکه بکشمش هم فکر کردم اما اون قدرتمند تر از این حرفاست هروقت که از دستش فرار میکردم طوری از خونم میخورد که بیهوش میشدم و فرداش حتی نمیتونستم از جام بلند بشم چون مدام سرم گیج میرفت اما امروز دیگه فرق میکنه امروز از دستش فرار میکنم و نمیزارم پیدام کنه
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانکبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ـــ هی بس کن میدونی چیه خیلی دلم میخواد بزارم بری ولی خونی که تو داری خیلی کمیابه و من بهش نیاز دارم
حیله خب قوانین اینه در روز سه بار برای خوردن غذا میای طبقه پایین بعد از اینکه غذاتو خوردی هم من از خونت تغذیه میکنم غذاتو هم باید کامل بخوری تا خون بدنت تامین بشه فهمیدی؟
ویو چای وون
سرمو به نشانه تایید تکون دادم نمیدونستم باید چیکار کنم هنوز با اتفاقاتی که اطرافم داشت شکل میگرفت آشنا نبودم جونگین داشت از اتاق بیرون میرفت باید فرار میکردم باید تا میتونستم از اینجا دور میشدم حتما یه راهی هست
ویو راوی
جونگین داشت از اتاق بیرون میرفت و توی چهار چوب در وایساده بود برگشت و به چای وون نگاه کرد
ـــ آها و یه چیز دیگه فکر فرار به سرت نزنه چون اگه دستم بهت برسه خیلی برات بد میشه (پوزخند) پنج دقیقه دیگه پایین برای خوردن اولین وعده غذاییت میبینمت دیر نکن من زود به زود گرسنم میشه
+هه به همین خیال باش عوضی(تو دلش)
ویو چای وون یک ماه بعد
الان یک ماهه که با جونکین توی یه عمارت زندگی میکنم توی این یک ماه هزاران بار سعی کردم از دستش فرار کنم اما اصلا فایده ای نداشت اون هر دفعه پیدام میکرد انگاری بهم ردیاب وصل میکرد نمیدونستم باید چیکار کنم دیگه خسته شده بودم باید واقعا فرار میکردم من نمیتونستم اینجا بمونم اما جونگین...حتی به اینکه بکشمش هم فکر کردم اما اون قدرتمند تر از این حرفاست هروقت که از دستش فرار میکردم طوری از خونم میخورد که بیهوش میشدم و فرداش حتی نمیتونستم از جام بلند بشم چون مدام سرم گیج میرفت اما امروز دیگه فرق میکنه امروز از دستش فرار میکنم و نمیزارم پیدام کنه
دوستون دارم کیم لارا✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانکبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۳۱.۴k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط