{سناریوی شماره ۹ }
{سناریوی شماره ۹ }
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《 تولدت مبارک 》
سوار قطار شهری شدن. ساعتهای طولانی تو مرکز شهر گذشت. میدوریا با جدیت تمام، طبق دستور جعلی، از "نقاط حساس" عکس میگرفت و یادداشت برمیداشت. باکوگو ظاهراً نظارت میکرد و با غرولندهای معمولش "دستور" میداد. عصر شد و خورشید شروع کرد به غروب کردن.
**باکوگو:** (نگاهش به غروب آفتاب) خب، تقریباً تمومه. میتونیم برگردیم. امیدوارم نتونسته باشی وقت رو تلف کنی، دِکو.
**میدوریا:** (با خستگی، ولی رضایت) نه نه کاچان همه اطلاعات جمع شد
**باکوگو:** (نگاهش رو به میدوریا میده و دستش رو روی سرش میزاره) تب داری حالت خوبه ؟
میدوریا:** (با شک و خستگی،) آره آره خوبم
**باکوگو:** (نگرانی پنهان) بیشتر استراحت کن ...
**سکوت **
**صحنه ۳: بازگشت و غافلگیری حماسی - سالن مشترک خوابگاه U.A.**
راه بازگشت به خوابگاه تو تاریکی غروب بود. میدوریا هنوز داشت یادداشتهاش رو مرور میکرد. وقتی رسیدن به در خوابگاه، همه چی به طرز عجیبی تاریک و ساکت بود.
**میدوریا:** (سردرگم) عجیبه... چراغا خاموشه؟ همه خوابیدن؟
باکوگو در رو باز کرد. ناگهان...
**همه کلاس ۱-A (با فریاد):** **سوپرایز!!!! تولدت مبارک میدوریا/دِکو!!!!!**
عکس سناریوی رو تصور کنید
چراغا با یه صدا روشن شدن! سالن مشترک یه انفجار رنگ بود: بادکنکهای سبز و قرمز و سفید همه جا، روبانهای درخشان، پلاکاردهای بزرگ «تولدت مبارک دِکو!»، «بهترین رهبر دنیا!»، و یه کیک تولد سه طبقه باشکوه با شمع روشن روی میز. هدیهها یه کوه بودن تو یه گوشه. همه همکلاسیها با لبخندهای گرم و چشمان برقزده اونجا بودن.
**میدوریا:** (کاملاً خشکش زد. چشمهاش از حدقه بیرون زد، دهنش باز موند، صورتش یه لحظه سفید و بعد قرمز پرید. دفترچه یادداشتش با صدای "تَق" افتاد زمین. بدنش شروع کرد به لرزیدن. نفسهاش به شماره افتاد. چند ثانیه فقط میتونست یه جور خرخر بکشه) اه... اه... اه... اه... ت... ت... تولد؟ م... م... من؟! ام... امروز؟! (دستش رفت روی دهنش، چشمانش فوران اشک کرد) آ... آه... اه... ن... نمیتونم... با... باور کنم... ش... شما... چطو... چطور؟!
**مینا:** (پرید جلو و محکم بغلش کرد) ما تونستیم رهبرمون رو غافلگیر کنیم! هورااااا!
**کیری شیما:** باکو، مرد! تو شاهکاری کردی!
**اوراراکا:** (با چشمهای نمناک) تولدت مبارک میدوریا-کون! امیدوارم خوشت بیاد!
**باکوگو:** (کنار در وایساده بود، دستها تو جیب، یه نیملبخند کنایهآمیز روی لباش) هه. گفتم که احمقانهست. حالا یه دِکوی اشکریز داریم. (اما یه لحظه نگاهش به میدوریای گریان، نرم شد).
سپس سیل واکنشها شروع شد:
* **میدوریا** تقریباً قادر به حرف زدن نبود. فقط با اشکهای جاری و لرزش صدا غرغر میکرد: "نمیتونم... باور کنم... شما... یادتون بود؟ من... خودم... یادم رفته بود... واقعاً یادم رفته بود! وای خدای من...!" دستهاشو روی صورتش گذاشته بود و شونههاش از گریه میلرزید.
* **اییدا** با حرکات سریع دستش گفت: "طبیعیه که تو به عنوان فردی فداکار، روز خودت رو فراموش کنی! اما ما به عنوان همتیمیهای جوانمرد، وظیفه داشتیم این روز رو جشن بگیریم!"
* **تودوروکی** یه تیکه کیک برداشت و با آرامش خاص خودش گفت: "این برات میدوریا. برای کسی که همیشه به فکر دیگرانه."
* **سِرو** با حالتی دراماتیک گفت: "این چهره! این شوک محض! این اشکهای اصیل! ایول! تولدت مبارک عزیزم!"
* **کودا** یواشکی یه هدیه کوچیک داد.
* **مینتا** با هیجان داد میزد: "دِکو، مرد! یه عالمه هدیه جنسی برات گرفتم... آی!" (با سیلی **جیرو** ساکت شد).
* **اوراراکا، جیرو و مومو** دوباره بغلش کردن و گفتن: "تولدت مبارک!"
میدوریا کمکم از شوک اولیه دراومد. اشکهاش خشک شد و جایگزینش یه خندهٔ عصبی و شاد و چهرهای سرخ از خجالت و خوشحالی بیحد شد. دستاشو جلوی صورتش گرفت و گفت: "وای... واقعاً... نمیدونم چی بگم... ممنونم! ممنونم همهتون! این... این فوقالعادهس! من... من خیلی خوشحالم!" اون "خیلی خوشحالم" رو با یه انرژی و искренتی گفت که نشون میداد واقعاً قلبش لبریز شده بود.
**جشن شروع شد:** موسیقی بلند شد، کیک خورده شد، بچهها شروع کردن به رقصیدن و بازیهای گروهی. جوّ سرشار از خنده، شادی و دوستی بود. میدوریا وسط این همه محبت، مدام میخندید، گاهی هنوز از شدت خوشحالی هقهق میزد، با همه صحبت میکرد و از همه تشکر میکرد. احساس میکرد این گرمترین و شادترین لحظهایه که تو عمرش تجربه کرده.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《 تولدت مبارک 》
سوار قطار شهری شدن. ساعتهای طولانی تو مرکز شهر گذشت. میدوریا با جدیت تمام، طبق دستور جعلی، از "نقاط حساس" عکس میگرفت و یادداشت برمیداشت. باکوگو ظاهراً نظارت میکرد و با غرولندهای معمولش "دستور" میداد. عصر شد و خورشید شروع کرد به غروب کردن.
**باکوگو:** (نگاهش به غروب آفتاب) خب، تقریباً تمومه. میتونیم برگردیم. امیدوارم نتونسته باشی وقت رو تلف کنی، دِکو.
**میدوریا:** (با خستگی، ولی رضایت) نه نه کاچان همه اطلاعات جمع شد
**باکوگو:** (نگاهش رو به میدوریا میده و دستش رو روی سرش میزاره) تب داری حالت خوبه ؟
میدوریا:** (با شک و خستگی،) آره آره خوبم
**باکوگو:** (نگرانی پنهان) بیشتر استراحت کن ...
**سکوت **
**صحنه ۳: بازگشت و غافلگیری حماسی - سالن مشترک خوابگاه U.A.**
راه بازگشت به خوابگاه تو تاریکی غروب بود. میدوریا هنوز داشت یادداشتهاش رو مرور میکرد. وقتی رسیدن به در خوابگاه، همه چی به طرز عجیبی تاریک و ساکت بود.
**میدوریا:** (سردرگم) عجیبه... چراغا خاموشه؟ همه خوابیدن؟
باکوگو در رو باز کرد. ناگهان...
**همه کلاس ۱-A (با فریاد):** **سوپرایز!!!! تولدت مبارک میدوریا/دِکو!!!!!**
عکس سناریوی رو تصور کنید
چراغا با یه صدا روشن شدن! سالن مشترک یه انفجار رنگ بود: بادکنکهای سبز و قرمز و سفید همه جا، روبانهای درخشان، پلاکاردهای بزرگ «تولدت مبارک دِکو!»، «بهترین رهبر دنیا!»، و یه کیک تولد سه طبقه باشکوه با شمع روشن روی میز. هدیهها یه کوه بودن تو یه گوشه. همه همکلاسیها با لبخندهای گرم و چشمان برقزده اونجا بودن.
**میدوریا:** (کاملاً خشکش زد. چشمهاش از حدقه بیرون زد، دهنش باز موند، صورتش یه لحظه سفید و بعد قرمز پرید. دفترچه یادداشتش با صدای "تَق" افتاد زمین. بدنش شروع کرد به لرزیدن. نفسهاش به شماره افتاد. چند ثانیه فقط میتونست یه جور خرخر بکشه) اه... اه... اه... اه... ت... ت... تولد؟ م... م... من؟! ام... امروز؟! (دستش رفت روی دهنش، چشمانش فوران اشک کرد) آ... آه... اه... ن... نمیتونم... با... باور کنم... ش... شما... چطو... چطور؟!
**مینا:** (پرید جلو و محکم بغلش کرد) ما تونستیم رهبرمون رو غافلگیر کنیم! هورااااا!
**کیری شیما:** باکو، مرد! تو شاهکاری کردی!
**اوراراکا:** (با چشمهای نمناک) تولدت مبارک میدوریا-کون! امیدوارم خوشت بیاد!
**باکوگو:** (کنار در وایساده بود، دستها تو جیب، یه نیملبخند کنایهآمیز روی لباش) هه. گفتم که احمقانهست. حالا یه دِکوی اشکریز داریم. (اما یه لحظه نگاهش به میدوریای گریان، نرم شد).
سپس سیل واکنشها شروع شد:
* **میدوریا** تقریباً قادر به حرف زدن نبود. فقط با اشکهای جاری و لرزش صدا غرغر میکرد: "نمیتونم... باور کنم... شما... یادتون بود؟ من... خودم... یادم رفته بود... واقعاً یادم رفته بود! وای خدای من...!" دستهاشو روی صورتش گذاشته بود و شونههاش از گریه میلرزید.
* **اییدا** با حرکات سریع دستش گفت: "طبیعیه که تو به عنوان فردی فداکار، روز خودت رو فراموش کنی! اما ما به عنوان همتیمیهای جوانمرد، وظیفه داشتیم این روز رو جشن بگیریم!"
* **تودوروکی** یه تیکه کیک برداشت و با آرامش خاص خودش گفت: "این برات میدوریا. برای کسی که همیشه به فکر دیگرانه."
* **سِرو** با حالتی دراماتیک گفت: "این چهره! این شوک محض! این اشکهای اصیل! ایول! تولدت مبارک عزیزم!"
* **کودا** یواشکی یه هدیه کوچیک داد.
* **مینتا** با هیجان داد میزد: "دِکو، مرد! یه عالمه هدیه جنسی برات گرفتم... آی!" (با سیلی **جیرو** ساکت شد).
* **اوراراکا، جیرو و مومو** دوباره بغلش کردن و گفتن: "تولدت مبارک!"
میدوریا کمکم از شوک اولیه دراومد. اشکهاش خشک شد و جایگزینش یه خندهٔ عصبی و شاد و چهرهای سرخ از خجالت و خوشحالی بیحد شد. دستاشو جلوی صورتش گرفت و گفت: "وای... واقعاً... نمیدونم چی بگم... ممنونم! ممنونم همهتون! این... این فوقالعادهس! من... من خیلی خوشحالم!" اون "خیلی خوشحالم" رو با یه انرژی و искренتی گفت که نشون میداد واقعاً قلبش لبریز شده بود.
**جشن شروع شد:** موسیقی بلند شد، کیک خورده شد، بچهها شروع کردن به رقصیدن و بازیهای گروهی. جوّ سرشار از خنده، شادی و دوستی بود. میدوریا وسط این همه محبت، مدام میخندید، گاهی هنوز از شدت خوشحالی هقهق میزد، با همه صحبت میکرد و از همه تشکر میکرد. احساس میکرد این گرمترین و شادترین لحظهایه که تو عمرش تجربه کرده.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
- ۱۹.۲k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط