چندپارتی کوک
ا.ت سعی میکنه کوک رو از خودش جدا کنه ولی کوک اصلا یکمم تکون نمیخوره و به کارش ادامه میده تا نفسش بند میاد و از ا.ت جدا میشه ا.ت که داشت نفس نفس میزد گفت
ا.ت : کوک .. تو .چطور ..به خودت اجازه دادی .. چرا همچین کاری کردی
کوک : من که بهت گفتم ... تو گوش ندادی تقسیر خودته
ا.ت : نکبت ... عو..ضی
کوک : هعی نکنه بازم میخای تنگی نفس بگیری
ا.ت : ....
کوک : خیلی خوب بیا دنبالم
ا.ت چیزی نمیگه و دونبالش میره تا میبینه کوک میره پیش اعضا یکم لباس مباس خودش رو مرتب میکنه و میره تو که کوک بر میگرده رو به اعضا میگه
کوک : ا.ت اشتی کرد و دیگه مشکلی نداریم باهم ( لبخند )
ا.ت : ها .. ( تعجب کرده)
جیمین : ا.ت راست میگه بخشیدیش
ا.ت : آآآآ ... ام اره بخشیدمش
جیمین : خوبه پس بیاین تمرین کنیم
کوک : نه مگه نمیگین ا.ت خسته شوده پس باید استراحت کنه من میبرمش خونه تا استراحت کنه
نامجون : کوک حالت خوبه جین ای کاش زودتر بهش میگفتی
جین : اره نمیدونم چرا اینجوری شوده ... اوکی کوک تو ا.ت برین ما هم یه ۳ چهار روزی اینجا هستیم اگه مشکلی پیش اومد خبرمون کن
ا.ت : ولی ...
کوک : باشه پس من و ا.ت بریم ا.ت بیا
ا.ت : باشه بای بای ( لبخند )
اعضا : بای
کوک و ا.ت سوار ماشین میشن وقتی وست راه بودن کوک میگه
کوک : ا.ت میشه یه چیزی بگم
ا.ت : نه نمیخام باهام حرف بزنی تازه یکم جلو تر باید از سمت راست بری خونم رو عوض کردم
کوک : ا.ت من دلم میخاد شب باهات باشم
ا.ت : چی میگی تو کوک تمومش شوخی خوبی نبود
کوک :
ا.ت : کوک .. تو .چطور ..به خودت اجازه دادی .. چرا همچین کاری کردی
کوک : من که بهت گفتم ... تو گوش ندادی تقسیر خودته
ا.ت : نکبت ... عو..ضی
کوک : هعی نکنه بازم میخای تنگی نفس بگیری
ا.ت : ....
کوک : خیلی خوب بیا دنبالم
ا.ت چیزی نمیگه و دونبالش میره تا میبینه کوک میره پیش اعضا یکم لباس مباس خودش رو مرتب میکنه و میره تو که کوک بر میگرده رو به اعضا میگه
کوک : ا.ت اشتی کرد و دیگه مشکلی نداریم باهم ( لبخند )
ا.ت : ها .. ( تعجب کرده)
جیمین : ا.ت راست میگه بخشیدیش
ا.ت : آآآآ ... ام اره بخشیدمش
جیمین : خوبه پس بیاین تمرین کنیم
کوک : نه مگه نمیگین ا.ت خسته شوده پس باید استراحت کنه من میبرمش خونه تا استراحت کنه
نامجون : کوک حالت خوبه جین ای کاش زودتر بهش میگفتی
جین : اره نمیدونم چرا اینجوری شوده ... اوکی کوک تو ا.ت برین ما هم یه ۳ چهار روزی اینجا هستیم اگه مشکلی پیش اومد خبرمون کن
ا.ت : ولی ...
کوک : باشه پس من و ا.ت بریم ا.ت بیا
ا.ت : باشه بای بای ( لبخند )
اعضا : بای
کوک و ا.ت سوار ماشین میشن وقتی وست راه بودن کوک میگه
کوک : ا.ت میشه یه چیزی بگم
ا.ت : نه نمیخام باهام حرف بزنی تازه یکم جلو تر باید از سمت راست بری خونم رو عوض کردم
کوک : ا.ت من دلم میخاد شب باهات باشم
ا.ت : چی میگی تو کوک تمومش شوخی خوبی نبود
کوک :
- ۲۵.۹k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط