سناریو میتسویا پارت ۳
متاسفم که دیر گذاشتم
شروع
ا/ت:: بیخشید اخر شب خیلی اذیتتون کردم
میتسویا: نه مشکلی نیست خوب فردا یکم زود بیا باشه من خیلی هیجان دارم
ا/ت: برای چی؟
میتسویا: برای اینکه با تو کار کنم
ا/ت: .......ام منم همینطور
نویسنده: میتسیویا ا/د رو رسوند خونه و فردا ساعت ۶ بعد ازظهر ا/ت جلوی در خونه میتسویا منتظر موند تا بیاد
میتسویا: ببخشید منتظرت گذاشتم
ا/ت: مشکلی نیست
میتسویا: بیا داخل لازم نیست انقدر رسمی باشی
ا/ت: چشم
نویسنده: میتسویا براش توضیح میده که باید چیکار کنه
بعد از یکی دو ساعت کارشون تموم میشه و ا/ت یکم دور اطراف رو نگاه میکنه
ا/ت: این لباسا رو خودت طراحی کردی یعنی این لباس عروس؟
میتسویا: اره قشنگه؟ برای یکی از اشناهام درستش کردم
ا/ت: اره خیلی قشنگه (ا/ت برمیگرده صورتشو روبه میتسویا میکنه)
ا/ت: لطفا لباس عروس منو تو درست کن باشه
نویسنده: ا/ت لبخند ملیحی میزنه و انگار یه چیزی ته دل میتسویا تکون میخوره
میتسویا: البته خودم اون روز برات لباستو درست میکنم
داخل ذهن میتسویا: البته که تو عروس خودمی
ا/ت: ممنون
میتسویا: بزار برم برات یه چیزی بیارم بخوری
نویسنده: میتسویا یکم چای با کوکی اورد
وبعد از تموم کردن چای ا/ت بلند شد تا به ادامه کاراشون برسن که یهو پاش گیر کرد به یه پارچه و نزدیک بود بیوفته
که میتسویا گرفتش
میتسویا: خو...خوبی
ا/ت: اره ببخشید ندیدم جلو پامو
نویسنده: ا/ت دوباره تونست سر جاش وایسه و هنوز میتسویا دستشو گرفته بود و بایه چهره نگران داشت بهش نگاه میکرد
ا/ت: ام چیزه
میتسویا: متاسفم هواسم نبود(دستشو کشید کنار)
ادامه دارد
شروع
ا/ت:: بیخشید اخر شب خیلی اذیتتون کردم
میتسویا: نه مشکلی نیست خوب فردا یکم زود بیا باشه من خیلی هیجان دارم
ا/ت: برای چی؟
میتسویا: برای اینکه با تو کار کنم
ا/ت: .......ام منم همینطور
نویسنده: میتسیویا ا/د رو رسوند خونه و فردا ساعت ۶ بعد ازظهر ا/ت جلوی در خونه میتسویا منتظر موند تا بیاد
میتسویا: ببخشید منتظرت گذاشتم
ا/ت: مشکلی نیست
میتسویا: بیا داخل لازم نیست انقدر رسمی باشی
ا/ت: چشم
نویسنده: میتسویا براش توضیح میده که باید چیکار کنه
بعد از یکی دو ساعت کارشون تموم میشه و ا/ت یکم دور اطراف رو نگاه میکنه
ا/ت: این لباسا رو خودت طراحی کردی یعنی این لباس عروس؟
میتسویا: اره قشنگه؟ برای یکی از اشناهام درستش کردم
ا/ت: اره خیلی قشنگه (ا/ت برمیگرده صورتشو روبه میتسویا میکنه)
ا/ت: لطفا لباس عروس منو تو درست کن باشه
نویسنده: ا/ت لبخند ملیحی میزنه و انگار یه چیزی ته دل میتسویا تکون میخوره
میتسویا: البته خودم اون روز برات لباستو درست میکنم
داخل ذهن میتسویا: البته که تو عروس خودمی
ا/ت: ممنون
میتسویا: بزار برم برات یه چیزی بیارم بخوری
نویسنده: میتسویا یکم چای با کوکی اورد
وبعد از تموم کردن چای ا/ت بلند شد تا به ادامه کاراشون برسن که یهو پاش گیر کرد به یه پارچه و نزدیک بود بیوفته
که میتسویا گرفتش
میتسویا: خو...خوبی
ا/ت: اره ببخشید ندیدم جلو پامو
نویسنده: ا/ت دوباره تونست سر جاش وایسه و هنوز میتسویا دستشو گرفته بود و بایه چهره نگران داشت بهش نگاه میکرد
ا/ت: ام چیزه
میتسویا: متاسفم هواسم نبود(دستشو کشید کنار)
ادامه دارد
- ۳۳۸
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط