{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های قلب

سایه‌های قلب

ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمه

ا/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.

«باید فوراً همدیگه رو ببینیم.»

جونگ‌کوک متوجه تغییر حالتش شد.

— «چی شده؟»

ا/ت گوشی را پایین آورد.

— «رزیه.»

چهره‌ی جونگ‌کوک جدی شد.

— «چی گفته؟»

— «گفته باید فوراً همدیگه رو ببینیم.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

— «برو.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— «مطمئنی؟»

— «آره.»

لبخند کوچکی زد.

— «من حرفم رو زدم. حالا باید بذارم تو بدون فشار تصمیم بگیری.»

ا/ت برای لحظه‌ای به او نگاه کرد.

— «جونگ‌کوک...»

— «نگران نباش.»

بعد با شیطنت اضافه کرد:

— «فقط خیلی طولش نده.»

ا/ت خندید.

— «قول نمی‌دم.»

— «پس حداقل برگرد.»

---

نیم ساعت بعد.

ا/ت به کافه‌ای نزدیک دانشگاه رسید.

رزی گوشه‌ای از کافه نشسته بود.

وقتی ا/ت را دید، از جایش بلند شد.

— «اومدی.»

— «آره. چی شده؟»

رزی به صندلی روبه‌رو اشاره کرد.

— «بشین.»

ا/ت نشست.

چند لحظه رزی فقط به فنجان قهوه‌اش خیره ماند.

— «رزی، منو ترسوندی. چی شده؟»

رزی نفس عمیقی کشید.

— «جونگ‌کوک بهت اعتراف کرد، درسته؟»

ا/ت جا خورد.

— «از کجا می‌دونی؟»

— «چون امشب وقتی بهش زنگ زدم، جواب نداد.»

لبخند تلخی زد.

— «و برای اولین بار فهمیدم که دیگه نمی‌خوام ازش چیزی بخوام.»

ا/ت آرام گفت:

— «رزی...»

— «نه، بذار تمومش کنم.»

چشم‌های رزی پر از اشک شد.

— «من مدت‌ها فکر می‌کردم اگه دوباره جونگ‌کوک رو به دست بیارم، همه‌چیز درست می‌شه.»

مکث کرد.

— «ولی امشب فهمیدم مشکل من جونگ‌کوک نیست.»

ا/ت با تعجب پرسید:

— «پس چیه؟»

رزی لبخند کم‌رنگی زد.

— «اینکه هنوز نتونستم خودم رو بابت از دست دادنش ببخشم.»

سکوت.

رزی دست ا/ت را گرفت.

— «من ازت ناراحت نیستم.»

ا/ت آرام پرسید:

— «واقعاً؟»

— «آره.»

اشکی از گونه‌اش پایین آمد.

— «اگه جونگ‌کوک تو رو دوست داره... نمی‌خوام مانعش بشم.»

ا/ت چیزی نگفت.

رزی ادامه داد:

— «اما یه خواهش دارم.»

— «چی؟»

— «اگه یه روز باعث شد ناراحت بشی، به خاطر من ازش نگذری.»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

— «قول.»

رزی دستش را فشرد.

— «خوبه.»

چند ثانیه بعد، رزی آرام گفت:

— «حالا برو.»

— «کجا؟»

— «پیشش.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

رزی این بار واقعاً لبخند زد.

— «فکر کنم یه نفر اون بالا منتظر جوابه.»

---

همان شب، ا/ت دوباره به تپه برگشت.

اما جونگ‌کوک آنجا نبود.

روی نیمکت، یک یادداشت کوچک قرار داشت.

ا/ت آن را برداشت.

با دست‌خط جونگ‌کوک نوشته شده بود:

«اگه برگشتی، یعنی جوابم رو می‌دونی.
ولی من ترجیح می‌دم این بار از زبون خودت بشنوم.»

ا/ت لبخند زد.

گوشی‌اش را بیرون آورد و شماره‌ی جونگ‌کوک را گرفت.

تماس برقرار شد.

— «الو؟»

صدای جونگ‌کوک کمی مضطرب بود.

ا/ت آرام گفت:

— «جونگ‌کوک...»

— «آره؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند زد.

— «فکر کنم جوابم رو پیدا کردم.»

آن طرف خط سکوت شد.

و برای اولین بار، ا/ت بدون ترس گفت:

— «منم دوستت دارم.»

صدای خنده‌ی کوتاه و ناباورانه‌ی جونگ‌کوک از پشت تلفن آمد.

— «واقعاً؟»

ا/ت خندید.

— «آره، واقعاً.»

و آن شب، زیر نور چراغ‌های سئول، قصه‌ی آن دو رسماً شروع شد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

در دانشگاه، کسی از همین حالا متوجه رابطه‌ی تازه‌شان شده بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط