---
---
**جیهوپ** با قدمهای عصبی در خانه راه میرفت، صدای پاهایش روی زمین بازتابی از درونِ پرآشوبش بود. دستانش را مشت کرده بود، انگار میخواست خشمی را که درونش شعلهور بود مهار کند، اما دیگر نمیتوانست.
«منم میتونم بد باشم، **ا/ت**!» صدایش بلند شد، اما در میان هیجان و خشم، زخمی قدیمی پنهان بود. «میتونم سرد باشم، درست مثل تو… شاید حتی بیشتر از این.»
اما **ا/ت**، درست مثل همیشه، فقط نگاهش کرد. بدون هیچ تغییر در حالت چهره، بدون هیچ پاسخی که بتواند خشم **جیهوپ** را تغذیه کند. فقط نگاه سردی که مثل لبهی یخ روی پوستِ داغِ هیجان **جیهوپ** مینشست.
**جیهوپ** نفسش را محکم بیرون داد، دستانش روی میز ضربههایی بیهدف مینواختند، مثل ریتمی نامنظم از تمام تنشهایی که درونش جوش میخوردند.
«تو یک ماهه بخاطر اون شب باهام سردی، **ا/ت**. تا حالا هر جور بود سعی کردم، هر بار بهانهای پیدا کردی که دورتر بشی!» چشمانش از خشم برق میزدند، اما در میان آن شدت، زخمی دیگر هم بود—تردید.
**ا/ت** آرام از کاناپه بلند شد، اما نه برای واکنش، نه برای مقابله، فقط برای اینکه فاصلهی میانشان بیشتر شود.
«میدونی؟» صدایش آرام اما از جنس سنگ بود. «هیچوقت اون شب رو از نگاه من ندیدی، **جیهوپ**.» یک مکث طولانی. «حسِ عجیبیه… کسی بغلت کنه، اما اون شخص تو نباشی.»
چشمهای **جیهوپ** لحظهای خیره شدند، انگار داشت جملهاش را هضم میکرد. اما خشمش مجال تحلیل نمیداد.
«حسِ خوب؟!» صدایش شکسته، اما هنوز سرشار از خشونت مهار نشده. «نه… نه… اگه اختیار داشتم، تکتک بند انگشتاش رو…»
اما **ا/ت** حتی پلک نزد. انگار هیچ چیز از آن هیاهو رویش تأثیر نمیگذاشت.
**جیهوپ** با ناباوری به او خیره شد، انگار به انسانی که از سنگ تراشیده شده بود، نه به کسی که روزگاری قلبش را در دست داشت.
«تو؟ هیچ حسی نداری، نه؟» صدایش نرمتر شد، اما در آن نرمی تلخی خاصی موج میزد. «منو از خودت دور کردی، اما حالا… حالا حتی نگاهت رو هم نمیدی، **ا/ت**؟»
**ا/ت** بیهیچ احساسی به **جیهوپ** نزدیک شد، فاصلهای که هیچ تغییری در لحنش ایجاد نکرد.
«نگاه؟» صدایش زمزمهای بود، خالی از هر چیز. «به چشمهای من نگاه میکنی و فکر میکنی باید چیزی ببینی؟»
**جیهوپ** نفسش را حبس کرد، اما این بار از خشم نبود… از ترسی بود که نمیخواست به آن اعتراف کند.
**ا/ت** نگاهش را دقیق به چشمان او دوخت و با سردیای که حتی هوای اتاق را تغییر داد، گفت: «من نمیترسم، **جیهوپ**. ولی تو… چرا اینقدر میترسی؟»
---
**جیهوپ** با قدمهای عصبی در خانه راه میرفت، صدای پاهایش روی زمین بازتابی از درونِ پرآشوبش بود. دستانش را مشت کرده بود، انگار میخواست خشمی را که درونش شعلهور بود مهار کند، اما دیگر نمیتوانست.
«منم میتونم بد باشم، **ا/ت**!» صدایش بلند شد، اما در میان هیجان و خشم، زخمی قدیمی پنهان بود. «میتونم سرد باشم، درست مثل تو… شاید حتی بیشتر از این.»
اما **ا/ت**، درست مثل همیشه، فقط نگاهش کرد. بدون هیچ تغییر در حالت چهره، بدون هیچ پاسخی که بتواند خشم **جیهوپ** را تغذیه کند. فقط نگاه سردی که مثل لبهی یخ روی پوستِ داغِ هیجان **جیهوپ** مینشست.
**جیهوپ** نفسش را محکم بیرون داد، دستانش روی میز ضربههایی بیهدف مینواختند، مثل ریتمی نامنظم از تمام تنشهایی که درونش جوش میخوردند.
«تو یک ماهه بخاطر اون شب باهام سردی، **ا/ت**. تا حالا هر جور بود سعی کردم، هر بار بهانهای پیدا کردی که دورتر بشی!» چشمانش از خشم برق میزدند، اما در میان آن شدت، زخمی دیگر هم بود—تردید.
**ا/ت** آرام از کاناپه بلند شد، اما نه برای واکنش، نه برای مقابله، فقط برای اینکه فاصلهی میانشان بیشتر شود.
«میدونی؟» صدایش آرام اما از جنس سنگ بود. «هیچوقت اون شب رو از نگاه من ندیدی، **جیهوپ**.» یک مکث طولانی. «حسِ عجیبیه… کسی بغلت کنه، اما اون شخص تو نباشی.»
چشمهای **جیهوپ** لحظهای خیره شدند، انگار داشت جملهاش را هضم میکرد. اما خشمش مجال تحلیل نمیداد.
«حسِ خوب؟!» صدایش شکسته، اما هنوز سرشار از خشونت مهار نشده. «نه… نه… اگه اختیار داشتم، تکتک بند انگشتاش رو…»
اما **ا/ت** حتی پلک نزد. انگار هیچ چیز از آن هیاهو رویش تأثیر نمیگذاشت.
**جیهوپ** با ناباوری به او خیره شد، انگار به انسانی که از سنگ تراشیده شده بود، نه به کسی که روزگاری قلبش را در دست داشت.
«تو؟ هیچ حسی نداری، نه؟» صدایش نرمتر شد، اما در آن نرمی تلخی خاصی موج میزد. «منو از خودت دور کردی، اما حالا… حالا حتی نگاهت رو هم نمیدی، **ا/ت**؟»
**ا/ت** بیهیچ احساسی به **جیهوپ** نزدیک شد، فاصلهای که هیچ تغییری در لحنش ایجاد نکرد.
«نگاه؟» صدایش زمزمهای بود، خالی از هر چیز. «به چشمهای من نگاه میکنی و فکر میکنی باید چیزی ببینی؟»
**جیهوپ** نفسش را حبس کرد، اما این بار از خشم نبود… از ترسی بود که نمیخواست به آن اعتراف کند.
**ا/ت** نگاهش را دقیق به چشمان او دوخت و با سردیای که حتی هوای اتاق را تغییر داد، گفت: «من نمیترسم، **جیهوپ**. ولی تو… چرا اینقدر میترسی؟»
---
- ۲.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط